جمعه، آبان ۰۶، ۱۳۸۴

توضيح فنی!

مشکل پينگ شدن در بلاگ‌رولينگ فنی است؟ آيا مثلا ممکن است تغيير قالب (template) وبلاگ يا افزودن کامنت‌ها باعث پينگ شدن خود به خود در بلاگ‌رولينگ بشود؟ يا پينگ کردنِ چندباره کارِ دوستان و خاله خرس‌هاست؟ به هر صورت از تمام کسانی که چندين بار با پينگ شدن وبلاگ به اينجا آمده‌اند و همان مطالب پيشين را می‌بينند عذر می‌خواهم، و اگر عوامل غيرفنی و انسانی در اين کار دخيل‌اند از آنان تقاضای عاجزانه می‌شود که اين وبلاگ را به حال خود بگذارند.
واقعيت اين است که مطلب قبلی را هم از سر عجله (در عرض پانزده دقيقه!) نوشتم چون وبلاگم پينگ شده بود. از مطلبی که تازه در وبلاگ آقای برجيان خوانده بودم و در ذهنم بود استفاده کردم و می‌بينيد که نوشته‌ی قبل هيچ نکته‌ی تازه‌ای ندارد که قبلاً ديگران بسيار بهتر از من آن را نگفته باشند. با اين حال همسايگان عزيزی (سيبستان، آشپزباشی، سرزمين رؤيايی) شايد چون وصفِ حال بود آن را شايسته‌ی لينک دادن شناختند.
دو نکته‌ی غيرفنی هم به ذهنم می‌رسد:
  • صحبت‌های آقای احمدی‌نژاد و واکنش‌های ديگران به تنهايی تهران به رتبه‌ی دوم در اخبار اينترنتی ارتقا داده است. در مورد مسأله‌ی اسرائيل قبلاٌ چيزی نوشته‌ام و به گمانم مشکل اصلی همچنان همان است: حکومت ايران اين درگيری را يک مسأله‌ی حيثيتی اسلامی می‌شمرد نه يک مسأله‌ی انسانی و در همين نگاه است که علت اصلی وضعيتِ آن کودکان خردسال آواره و زنان گريان و خانه‌های ويران که هر روز در تلويزيون ايران می‌بينيم (و چيزهايی که نمی‌بينيم مثل بقايای جنازه‌ی انتحاری‌ها و قربانيان‌شان) به نفع عوامل مبهمی چون «عزت مسلمين» ناديده گرفته می‌شود و ادامه‌ی اين وضعيت و «جنگ تا آخرين قطره‌ی خون» روا دانسته می‌شود.
  • اگر اين نوشته‌ی آقای مهاجرانی را تا به حال نخوانده‌ايد بخوانيد که با آن که در رد کينه است اما به طور ناخواسته بر تارِ کينه در دل زخمه می‌زند، و آن چند بيتِ آخر مطلب از نظامی که بسيار زيبا هستند و اميدی را در دل روشن می‌کنند. آيا می‌شود روزی آقای سيد علی خامنه‌ای و آقای سعيد مرتضوی با احترام به جايگاه متهم بيايند و از اتهامات خود در مقابل اکبر گنجی و خانواده‌اش دفاع کنند؟ شايد در چنين وقتی است که می‌توان بخشيد و کينه از دل زدود.

دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۴

افسردگی عمومی

در فضای فارسی مکتوب در وب مدتی است نوعی رکود و افسردگی قابل مشاهده است که در نوشته‌ی تازه‌ی آقای برجيان به گونه‌ای صريح و غريب جلوه‌گر می‌شود؛ اما تنها اين نوشته نيست که خبر از اين رکود می‌دهد، شواهد ديگری هم می‌توان بر اين ادعا آورد. مشکل کجاست؟
آيا به قول نويسنده‌ی سيبستان مشکل در ارتباط روشنفکران و عامه‌ی مردم است؟ آيا فيلتر کردن اينترنت در ايران و بحران مخاطب باعث اين شکنجه‌ی سفيد است که به قول آقای برجيان در نتيجه‌ی آن «ديگر اثری از آن نثر شيوا و گيرا و دلكش نيست كه مخاطبانی را به تشويق وادارد»؟
در روز بعد از نهايی شدن انتخابات رياست جمهوری نوشتم: «برآمدن احمدی‌نژاد در جامعه‌ای که همه‌ی روشنفکران‌اش گمان می‌کردند در تمنای دموکراسی و حقوق بشر می‌سوزد، شوک بزرگی خواهد بود. بزرگی اين ضربه با ضربه‌ی بيست و هشت مرداد سال سی و دو قابل قياس است، و شايد در ابعادش از آن پيشی بگيرد، که آينده اين مقايسه را روشن‌تر می‌کند.
مطمئنم از همين الآن تئوری‌پردازان شروع به کار کرده‌اند تا علت اين حادثه را در تنگنای مدل‌های ناسازگار خود بگنجانند. آنها که زمينه‌ی افسردگی دارند از همين الآن افسرده شده‌اند، و شايد شاعران بزرگی چون فروغ و شاملو و اخوان از بين اين افسردگان ظهور کنند! توطئه‌انديشان و آنها که هميشه «ديديد گفتم!» را در آستين‌شان دارند هم طبق معمول همه چيز را چنان روشن می‌بينند که نيازی به تحليل احساس نخواهند کرد، و البته چون هميشه در انجماد دنيای جبری خود خواهند ماند.
»
يکی از دلايل عمده برای اين افسردگی می‌تواند اين باشد که ما به عنوان نويسندگان وبلاگ، به عنوان کسانی که در «فضای مکتوب» زندگی می‌کنيم ناگهان دريافته‌ايم که چقدر از «فضای شفاهی» اکثريت هم‌وطنان خود پرت افتاده‌ايم و چقدر آن چه چون روز آشکار و بديهی می‌شمرديم ناگهان مبهم و نادرست از کار در می‌آيد.
و می‌بينيم که رکود منحصر به وبلاگ‌ها هم نيست، شايد تمام نويسندگان و خوانندگان فعال فضای مکتوب فارسی اين دلزدگی و احساس بی‌اثر بودن را حس کنند. با کتاب‌هايی که تيراژشان به سه هزار نمی‌رسد، روزنامه‌های ساکت که بسته شدن‌شان به عادت تبديل شده و فرهنگی که «سياست»‌اش به دست وزير نظاميان افتاده عجيب نيست اگر فعالان فضای مکتوب احساس بی‌اثری کنند.
در بدترين حالت، می‌بينيم که وضعيت نويسنده‌ای همچون گنجی که پرتيراژترين کتاب‌ها را نوشته و از تأثيرگذارترين نويسندگان بوده به جايی می‌رسد که حتی با راه‌هايی فراتر از راه نوشتن، با قمار روی سلامت و جان خود هم نمی‌تواند بر اين «مهمان‌خانه‌ی مهمان‌کش روزش تاريک» پرتوی از شهامت عمل بيفکند و اکنون حتی در همين فضای مکتوب هم ناپديد شدن ناگهانی او بازتابی ندارد.

پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۴

خوش‌باشی و قدرت‌مداری

نوشته‌های مرتضی مرديها را بسيار دوست دارم چون مستدل و پرمايه می‌نويسد و اغلب در هر مقاله در پی ساختارشکنی و نقد بنيادين است. مهم‌ترين تلاشی که من در نوشته‌های او يافته‌ام شکستن بت ناسيوناليزم است؛ چه آن وقت که در روزنامه‌ی جامعه گفتمان استقلال‌طلبی ايرانی را بی‌اعتبار دانست و چه آن زمان که در مقاله‌ای در عصرآزادگان در سال 78 گفت 16 آذر را فراموش کنيم و تا زمانی که دشمن خانگی هست با شعارهای مرگ بر کشورهای ديگر خود را فريب ندهيم. مقالاتی که نه تنها برای روحانيون حاکم قابل هضم نبود بلکه سازمانی مثل مجاهدين انقلاب اسلامی هم در برابر آن موضع گرفت.
مايه‌ی ديگری که در مقالات اخير او بيشتر ديده می‌شود، نوعی هدونيزم (hedonism) و اصالت دادن به لذت‌جويی به عنوان محرکه‌ی اصلی رفتارهای آدمی است. در مقاله‌ی اخير او درباره‌ی مهاجرت، هر دوی اين گرايش‌ها دست به دست هم داده‌اند تا از گونه‌ای گرايش جهان‌وطنی دفاع کنند که کمتر مجال نفس کشيدن در فضای ناسيوناليستی (و حتی می‌توان گفت نژادپرستانه) زبان فارسی را داشته است.
نکته‌ی جالب اين است که در اغلب کشورها نيروهای راست‌گرا نيروهايی هستند که از گرايش جهان‌وطنی و کُره‌گير شدن (ترجمه‌ی آقای آشوری از globalisation) بيزارند، اما مرديها که گرايش‌های يک راست مدرن سکولار را دارد در ايران از جهان‌وطنی دفاع می‌کند! از اين رفتارهای استثنائی در ايران باز هم می‌شود مثال زد: دفتر تحکيم وحدت که بر خلاف همه‌ی سازمان‌های دانشجويی جهان از حمله‌ی امريکا به عراق استقبال می‌کند، يا مثلاً گرايش‌های ضديهود (و ضد عرب) در بين روشنفکران ايرانی بيشتر بوده تا مثلاً در بين بازاريان مسلمانی که سال‌ها با يهوديان شراکت و همکاری داشته‌اند.
اما نکته‌ی اصلی که در طرز نگاه مرديها جای نقد دارد آن است که اصالت دادن به لذت -تا جايی که عباراتی مثل «توليد سرانه‌ی لذت» را به کار ببريم- باعث می‌شود از يک جنبه‌ی بسيار مهم روابط انسانی، يعنی قدرت، غافل شويم. ممکن است گفته شود قدرت هم در نهايت برای لذت به کار می‌آيد، اما هميشه چنين نيست: در بسياری از مواقع حرکت‌های يک انسان تنها با قدرت‌طلبی قابل توجيه است و حاصل به دست آمده چندان بر لذت او نمی‌افزايد.
اتفاقاً همان‌طور که مهدی خلجی در معرفی کتاب «در جستجوی لذت» نوشته، لذت‌جويی و «خوش‌باشی» و «دم را غنيمت شمردن» ايرانيان که به روحيه‌ی «خيامی» آنان هم معروف شده چندان باعث نمی‌شود که آنان در جستجوی قدرت بيشتر و فتح و فتوحات سرزمين‌های ديگر بيفتند، بلکه با اشربه‌ی مختلف (از جمله شراب معنوی عرفان!) و يا دخانيات لذت‌بخش به برآوردن کام خود می‌پرداخته‌اند.
بر خلاف روحيه‌ی رايج ايرانی، روحيه‌ی اروپای مدرن نوعی روحيه‌ی فاوستی (Faustian) است. فروختن روح و گرفتن قدرت چيزی است که کمتر نشان از لذت‌جويی دارد، چرا که در اين معامله هدف اصلی خود قدرت است حتی اگر داشتن آن بر آسايش فرد نيفزايد. اين اصالت دادن به قدرت بی‌دليل هم نيست: قدرت به شکل‌های سه‌گانه‌ی خود، يعنی زور عريان، ثروت و اطلاعات (که شامل «شهرت» هم می‌شود) چيزی است که در شرايط معمول هم‌افزايی دارد به گونه‌ای که قدرت‌مند اغلب قدرت‌مند می‌ماند و باز قدرت‌مندتر می‌شود؛ اما لذت عموماً چيزی است لحظه‌ای و گذرا: «درياب پياله را که شب می‌گذرد.»

پی‌نوشت: با اصلاح لينک‌ها و افزودن بعضی نکات دوباره در ساعت 6:40 بامداد 21 اکتبر به‌روز شد.
پی‌نوشت بی‌ربط به متن: در مورد نظرهای وبلاگ با آشپزباشی کاملاً هم‌نظرم که «وبلاگ بدون کامنت برای من معنی ندارد». حالا واقعاً کسی درباره‌ی عکس‌های زير (و مطلب زيرتر) نظری نداشت؟!

سه‌شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴

سال‌های ابری

برای کسی که در تهران سر کرده باشد کوه‌های شمالی جزو لاينفک مناظر شهری هستند، حتی اگر اغلب پشت پرده‌ی دود کدورت گرفته باشند. معيار پاک بودن هوا اغلب اين است که «دماوند هم ديده می‌شد!» و واقعاً ديدن اين کوه می‌تواند از لذت‌های زندگی باشد!
در لندن، و شايد بيشتر شهرهای بزرگ جهان کوه ناياب است. بگذريم از اين که بنا به آمار اکونوميست بعضی شهرها مثل ونکوور و زوريخ که از اين موهبت برخوردار هستند، تصادفاً در بالای جدول هم قرار گرفته‌اند. به نظرم می‌رسد به جای تصوير هميشگی کوه‌ها، تصوير متغير ابرهای بالای سر جزو زيباشناسی شهرهايی مثل لندن باشد.
ترجمه‌ی «مهدی سحابی» از «جستجو»ی مارسل پروست را که می‌خواندم دلم می‌خواست دو اثری را که پروست بيشتر از همه ستوده و نمونه‌ی کمال هنری دانسته ببينم و بشنوم، يکی سونات سزار فرانک بود (که البته در کتاب به اسم مستعار سونات ونتوی ناميده می‌شود اما مهدی سحابی با تحقيقات پروست‌شناسانه‌اش فهميده منظور سونات فرانک است!) و ديگری تابلوی چشم‌انداز دلفت از ورمير. به لطف اينترنت سونات فرانک را توانستم در اين آلبوم بيابم، و واقعاً از آن لذت بردم. چشم‌انداز دلفت را که ديدم متوجه شدم کشف زيباشناسی من درباره‌ی لندن لااقل درباره‌ی دلفت هم صدق می‌کند.
عکس‌های زير را ببينيد و اگر نسخه‌ی بزرگ‌تر را خواستيد روی آن‌ها کليک کنيد.


Dicey Avenue
Sunrise in backyard مرغ‌های دريايی هميشه در آسمان هستند، حتی در جاهايی که از رودخانه‌ی تيمز فاصله دارد. در اين عکس هم می‌توانيد تصوير محوی از يکی از آنها ببينيد.


My University
Old Royal Naval College - Cannary Wharf at background


Cutty Sark
Cutty Sark


Gladstone Park
Gladstone Park


Old Royal Naval College
Old Royal Naval College - Greenwich


Millenium Dome
Millennium Dome and Thames - Greenwich


St Paul Cathedral
St Paul Cathedral برای اين که تصوری از بزرگی اين کليسا داشته باشيد به اتوبوس دوطبقه‌ای دقت کنيد که در حال گذر از جلوی آن است.


چند تا عکس هم از توچال:


توچال
توچال


صعود
صعود


خشکيده در برف
خشکيده در برف - و زمينه‌ای از تهران دودآلود


به جز عکس سنت پل، بقيه‌ی عکس‌ها کار من است و اميدوارم اگر در جايی استفاده می‌شود منبع آن ذکر شود.

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۴

صلح دست‌نيافتنی

اخيراً بی‌بی‌سی مستندی سه قسمتی راجع به مذاکرات شش سال اخير صلح بين اعراب و اسرائيل ساخته که دو قسمت اول آن لااقل برای من پر از نکات تازه و جالب بود. بيشتر مستند شامل مصاحبه‌هايی با افراد درگير در اين ماجراست که از ديد امريکايی، فلسطينی و اسرائيلی ماجرا را روايت می‌کنند. حتی در قسمتی از مستند، با دو عضو مسلح حماس مصاحبه می‌شود که با طراحی يک حمله‌ی انتحاری يک توافق آتش‌بس را که قبل از شروع ماه روزه‌داری يهوديان بين عرفات و شارون برقرار شده بود بی‌اثر می‌کنند و زمينه‌ی حمله به مقر عرفات در رام‌الله و اشغال شهر «جنين» به عنوان انتقام‌جويی طرف اسرائيلی به وجود می‌آيد. کلينتون، ايهود باراک، صائب عريقات، مادلين اولبرايت، کولين پاول و ديگر سياست‌مداران بازنشسته‌ی طرفين پای ثابت صحبت‌ها هستند و مصاحبه‌های آرشيوی از عرفات، جورج بوش، آريل شارون و بسياری ديگر داستان را به خوبی تکميل می‌کنند. بعضی قسمت‌های جالب:
  • کلينتون چند بار تلاش می‌کند که ميانجی‌گری صلح بين سوريه و اسرائيل يا فلسطين و اسرائيل انجام دهد، اما هر بار به دليل آن که طرف اسرائيلی عملاً هيچ چيز دندان‌گيری در قبال صلح پيشنهاد نمی‌کند، موفق نمی‌شود. همه به صراحت از درماندگی کلينتون در اين کار صحبت می‌کنند. آخرين پيشنهاد اسرائيلی‌ها اين است که به غير از عقب‌نشينی از نقاط اشغالی، شهر بيت‌المقدس (اورشليم) بين طرفين تقسيم شود، اما قسمت مقدس شهر شامل حرم شريف همچنان در اختيار اسرائيل بماند. صائب عريقات نقل می‌کند که عرفات درباره‌ی اين پيشنهاد گفته «آنها همه چيز به من پيشنهاد کرده‌اند به جز آن چه که واقعاً من می‌خواستم؛ اگر اين پيشنهاد را قبول کنم مردم مرا می‌کشند!» و باراک هم از مخالفان داخلی خود در هراس است، هراسی که بيهوده نيست: با اين که پيشنهاد او پذيرفته نمی‌شود، بلافاصله پس از بازگشت از کمپ ديويد به اسرائيل، شارون در کنست ادعا می‌کند که باراک در پيشنهادش به عرفات حرم شريف را هم می‌خواسته به فلسطينی‌ها بدهد، و برای اين که مخالفت خود را با چنين پيشنهادی نشان بدهد بازديدی از مسجدالاقصی ترتيب می‌دهد که جرقه‌ی انتفاضه‌ی الاقصی را می‌زند، و در ضمن به او کمک می‌کند نخست‌وزير شود!
  • پس از روی کار آمدن جورج بوش، ژنرال «زينی» به عنوان نماينده‌ی رسمی امريکا ميانجی‌گری را ادامه می‌دهد. او نقل می‌کند که پس از محاصره‌ی مقر عرفات در رام‌الله، به ديدن او رفته و با وضعيت نابهنجاری روبرو شده، برق و آب قطع شده و عرفات را در ساختمان نيمه‌ويران محاصره کرده‌اند و در تمام طبقات تک‌تيراندازهای اسرائيلی برای شليک آماده‌اند. با اين حال زينی نقل می‌کند که با شگفتی عرفات را بسيار سرحال‌تر و شاداب‌تر از گذشته می‌بيند «ظاهراً او در اين وضعيت به عنوان يک انقلابی واقعی راحت‌تر بود» و جالب است که زينی تحسين خودش را نسبت به عرفات پنهان نمی‌کند.
  • هر بار اتفاقی می‌افتد که از ديد طرف امريکايی تخلف فلسطينی‌ها از صلح است، عرفات انگشت اتهام را به سوی خود اسرائيلی‌ها برمی‌گرداند. يک کشتی به نام «کارين ای» پر از سلاح کشف می‌شود، عرفات می‌گويد اين ظاهرسازی شارون است. بعضی انفجارهای انتحاری هم از نظر او می‌توانند کار سرويس‌های امنيتی اسرائيل باشند. در آستانه‌ی نشست اتحاديه‌ی عرب اسرائيل از شرکت عرفات در اين نشست جلوگيری می‌کند و از طرف ديگر زينی دائماً اصرار می‌کند که توافق دوجانبه برای قطع حملات انتحاری و عقب‌نشينی از مناطق اشغالی به طور همزمان پذيرفته شود. صائب عريقات قول می‌دهد که در همان روز اين پذيرش اين توافق اعلام شود، روزی که عرفات از طريق ماهواره برای اتحاديه عرب پيامی می‌فرستند و در آن می‌گويد «ما به ملت يهود در آغاز روزه‌داری خود که به شکرانه‌ی آزادی‌شان است، می‌گوييم که روزی هم ملت فلسطين جشن آزادی خود را روزه خواهد گرفت» که در همان روز، يک نفر انتحاری در يک هتل خودش را منفجر می‌کند و کل توافق نابود می‌شود. تدوين موازی مصاحبه‌ها با عوامل جنگنده‌ی حماس که حمله را طراحی کرده‌اند و همزمان با سياست‌مدارانی که بی‌خبر از اين حمله کوشش می‌کنند خشونت دوجانبه را متوقف کنند، نوعی تعليق (suspension) ايجاد می‌کند که کمتر از فيلم‌های سينمايی نيست! حمله انجام می‌شود و عده‌ی زيادی کشته می‌شوند، آن هم در روز اول ايام روزه‌داری، و ارتش اسرائيل تصميم می‌گيرد شهر جنين را به عنوان منشأ اين حمل اشغال کند و تمام مردان 15 تا 40 ساله را بازداشت کند! همچنين مقر عرفات در رام‌الله با تانک محاصره می‌شود و با بولدوزر نيمه‌ويران می‌شود.
  • کولين پاول به عرفات می‌گويد «من نمی‌دانم جمهوری‌خواه‌ام يا دموکرات، ولی در واشينگتون آخرين نفری هستم که حاضرم با شما مذاکره کنم!» بوش همدلی بيشتر خود را با شارون ابداً پنهان نمی‌کند «شارون مرد صلح است!»‌ سعود الفيصل وزيرخارجه‌ی عربستان می‌گويد «حتی خود شارون هم اين حرف را باور ندارد» بوش می‌گويد «من کسی نيستم که بخواهم به آقای نخست‌وزير بگويم چه بکند!» کاری که در تمام دوره‌ی کلينتون رئيس‌جمهور امريکا اعتبارش را روی آن گذاشته بود. اما بعد از يک مذاکره‌ی جدی از طرف عرب‌های سعودی (که می‌گويند اسرائيل بايد به محاصره‌ی مقر عرفات پايان بدهد) بوش در دوراهی قرار می‌گيرد: عربستان برای حمله به عراق (که آن موقع در دست انجام است) و همچنين برای پشتيبانی نفتی لازم است، و از قرار برخورد عرب‌ها خيلی جدی بوده‌است. ناچار دولت بوش از اسرائيل می‌خواهد به محاصره‌ی مقر عرفات پايان دهد،‌ اما اسرائيلی‌ها در ازای اين کار می‌خواهند امريکا حمايت خود را از تحقيقات سازمان ملل درباره‌ی «نسل‌کشی در جنين» متوقف کند، که مورد پذيرش قرار می‌گيرد. اگر چه صحنه‌هايی که فيلم از کشتار مردم غيرنظامی و خانه‌های ويران شده در جنين نشان می‌دهد به اندازه‌ی کافی گويا هست.

در مجموع ديدن اين مستند دو جور تأسف برای من به همراه داشت: اول تأسف واضحی که هر انسان از کشت و کشتار و خشونت کور و بی‌دليل احساس می‌کند؛ خشونتی که می‌توانست با تدبير و کنار گذاشتن تعصب‌های طرفين يا با فشارهای جدی‌تر امريکا بر اسرائيل بسيار کمتر باشد. مثلاً من واقعاً نمی‌دانم چرا با ورود يک يهودی به مسجدالاقصی بايد قيام و انتفاضه راه بيفتد؟ اغلب معابد در اديان غير از اسلام به روی افرادی از اديان ديگر باز هستند، اين چه تعصبی است که مسلمانان نسبت به مساجد خود دارند؟ البته اين نکته ناديده نيست که شارون از روی عمد اين کار را انجام می‌دهد و بدش هم نمی‌آيد که باعث تحريک عواطف مسلمانان شود، اما سوآل اينجاست که چرا بايد مسلمانان اين‌قدر زودجوش و عصبی باشند و تنها بر مبنای احساسات تصميم بگيرند؟ از آن طرف هم يهودی‌های متعصب هستند که هر نخست‌وزيری بعد از رابين را از عواقب تصميم‌های خود می‌ترسانند. امريکايی‌ها هم (به خصوص فردی مثل بوش) فاقد اراده و بی‌طرفی لازم برای ميانجی‌گری هستند، اما چه می‌شود کرد که تنها قدرتی که می‌تواند به اسرائيل دستور بدهد امريکا است؛ و اگر امريکايی‌ها عواقب اين منازعه در خاورميانه را نفهميده بودند احتمالاً يازده سپتامبر زنگ خطر را برای آنها به صدا درآورده است.
دومين حس تأسف، از اين بود که با آن که خبرگزاری‌های رسمی و تلويزيون جمهوری اسلامی تقريباً هر روز خبری از فلسطين مخابره می‌کنند، اما به هر دليل کيفيت اين همه کار خبری تبليغاتی به اندازه‌ی يک مستند واقع‌نمای ساخت بی‌بی‌سی نيست! نمی‌دانم دليل چيست، شايد با مخابره‌ی خبر بيش از اندازه باعث شده‌اند که آستانه‌ی تحمل مردم ايران در اين باره بسيار بالا برود و کم کم قضيه برای‌شان بی‌تفاوت شده باشد، يا شايد سبک تکراری خبر (فلان تعداد صهيونيست در حمله‌ی شهادت‌طلبانه‌ی يک فلسطينی به هلاکت رسيدند و در حمله‌ی ددمنشانه‌ی رژيم صهيونيستی فلان تعداد فلسطينی به شهادت رسيدند) باعث شده منازعه‌ی اعراب و اسرائيل برای بيشتر ما ايرانی‌ها جنبه‌ی انسانی خود را از دست بدهد و فقط به يک مسأله‌ی آمار کشته‌ها و زخمی‌های روزانه تبديل شود، يا تصاوير دلخراش و بسيار خونين از کشته‌ها و مجروحان فلسطينی که بی‌مهابا و بدون توجه به بيننده‌های کم سن و سال از اخبار پخش می‌شوند اغلب به جای تأثيرگذاری تعويض کانال را به دنبال دارد (تصويری از به هلاکت‌رسيده‌ها البته پخش نمی‌شود چون گويا آنان انسان و شايسته‌ی همدردی نيستند) و البته برای گروهی اين ماجرا مسأله‌ی نان و آب‌دار «تبليغات اسلامی» را به دنبال دارد و گروهی هم با جديت به مسأله‌ی فلسطين به عنوان يک مسأله‌ی «اسلامی» و نه «انسانی» می‌نگرند که تا آخرين قطره‌ی خون فلسطينی‌ها بايد برای بازپس‌گيری قدس و نابودی اسرائيل در آن سرمايه‌گذاری شود! و اگر شخصی، حتی رهبر فلسطين، به نتيجه‌ای ديگر رضايت بدهد هم خائن و هم احمق خواهد بود!

چهارشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۴

ساده زيباست

ماترياليزم سادگی زيبايی دارد. جهان نشان داده که با مردمان ساده‌انديش ساده‌تر رفتار می‌کند و به مردمان سخت‌گير سخت می‌گيرد. ظاهراً از زمانی که قرار شد همه چيز آن قدر ساده باشد که از فرمول‌های نيوتون پيروی کند زندگی زيبا شد! يک جور خوشبينی و خوش‌باشی در همه‌ی فرهنگ قرن هجدهم و نوزدهم اروپاييان هست که عمدتاً ريشه در همين ساده شدن جهان‌شان دارد. البته اين خوش‌باشی به قرن بيستم که رسيد به خون جنگ‌ها، نسل‌کشی‌ها و اضطراب‌های بزرگ شسته شد.
کمی با ساده‌انگاری تفريح کنيم:
  • زيربنا اقتصاد است و فرهنگ روبناست. از وقتی يک جور بورژوازی بی‌ريشه‌ی نفتی در ايران به وجود آمد، ارزش‌های اشرافی شهرنشينان و ارزش‌های دهقانی روستانشينان با هم نابود شد. از اين اقتصاد چيزی بهتر از اين فرهنگ شلم شوربا و بی‌معنا و اين طبقه‌ی بدون اصالت و پادرهوا در نمی‌آمد:
    «ای درختانِ عقيمِ ريشه‌تان در خاکهای هرزگی مستور
    يک جوانه‌ی ارجمند از هيچ جاتان رُست نتواند
    ای گروهی برگِ چرکين تارِِ چرکين پود
    يادگارِ خشک‌سالی‌های گَردآلود
    «هيچ بارانی شما را شُست نتواند

    البته نمی‌توان پذيرفت آش آن قدر که اخوان گفته شور باشد. هر چيزی راه‌حل مشخصی دارد، پس اگر چند سالی گروهی سياست‌مدار صنعت‌گرا و غيرايدئولوژيک و مدرن کشور را مديريت کنند شايد بتوانند يک جور اقتصاد ملی درست کنند که هم با اقتصاد جهانی پيوند خورده باشد هم از داخل واقعاً طبقات عمده‌ به آن وابسته باشند. شايد آن وقت بتوانيم از اين سرگيجه‌ی بی‌هويتی ايرانی در بياييم.
  • آدم‌ها از وقتی خودشان را شناخته‌اند موادی را پيدا کرده‌اند که «شيمی مغزشان» را تغيير می‌دهد. الکل، کافئين و نيکوتين که در اغلب جاها مجاز هستند، پروزاک (فلوکستين) و انواع مختلف داروهای ضدافسردگی ابداع می‌شوند و طيف متنوعی از مواد ديگر هم هستند که مجاز نيستند. آيا نمی‌توان پنداشت رايج شدن يک ماده‌ی مؤثر بر اعصاب در يک جامعه جهت‌گيری آن جامعه را تغيير می‌دهد؟ مثلاً ايرانيان با فرهنگ بَنگ و چرس در قرون هفتم و هشتم هجری قمری در خماری عرفان غوطه می‌خوردند و اروپا پس از کشف قاره‌ی جديد و رواج نيکوتين و کافئين به راه ديگری می‌رود. آيا اخلاق عمومی جامعه که گروهی از اين مواد را مجاز و گروهی ديگر را غيرمجاز اعلام می‌کند جهت‌گيری ناخودآگاه به سوی يکی از روحياتی که اين مواد برمی‌انگيزانند نيست؟ چرا اين همه سال تلاش‌های ضد دخانيات از سوی پزشکان چندان مؤثر نبوده و هنوز عده‌ی زيادی (مثل اين) ترجيح می‌دهند ده سال زودتر بميرند ولی سيگار را ترک نکنند؟
  • جامعه‌ی مدرن جامعه‌ای است که اسطوره‌زدايی شده، آن‌چه مربوط به گذشته است شامل هيچ «بايد» و «نبايد»ی برای امروز نيست. حتی افتخارات تاريخی هم معنای چندانی ندارند. اما از آنجا که بالاخره آدمی‌زاده احتياج به افسانه دارد، اسطوره‌های جامعه‌ی مدرن در زمان سفر می‌کنند و همگی در آينده واقع می‌شوند. رواج افسانه‌های علمی (Science fictions) نوعی اسطوره‌سازی مدرن است، اسطوره‌هايی که هر زمان که لازم باشد به‌روز می‌شوند و افقی جديد برای جامعه‌ای می‌سازند که اعتقاد اصلی‌اش «پيشرفت» است. بيراه نيست اگر بگوييم بيشتر شوق و شور جوانانه‌ای که در کار علم و تکنولوژی در دانشگاه‌های بزرگ دنيا مصرف می‌شود و چرخ عظيم تحقيقات را می‌گرداند سرجشمه‌اش افسانه‌های علمی هستند که در سنين نوجوانی فانتزی‌هايی از «آينده» برای بچه‌ها ايجاد کرده‌اند.
.
.
.
اين انديشه‌گون‌ها در چارچوب يک بازی زبانی معنا دارند و يک جور حس کاذب فهميدن ايجاد می‌کنند. اما با آن که ساده زيباست، به سادگی نمی‌توان پذيرفت که مفيد هم هست.

دوشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۴

بادکنک

توی جاده مامانم خسته شد: «ديگه برگرديم هتل، شب شد.» بابام افتاده بود روی دنده‌ی لج: «نه ديگه، تا اينجا اومديم، بقيه‌اشم می‌ريم.» نمی‌دانستيم که «شهر جديد نورآباد» کجاست، ولی اهل محل می‌گفتند حتماً برويم و ببينيم: «خوراک توريست‌هاست» و ظاهراً ما را هم توريست حساب می‌کردند. از قيمت‌های چهارلا پهنايی که با ما حساب می‌کردند معلوم بود. ما هم برای اين که خيلی خودمان را ناراحت نکنيم قيمت همه چيز را به پوند بر می‌گردانديم و می‌ديديم زياد نيست! قرار بود نعمت‌الله خان هم بيايد و با هم برويم نورآباد، ولی از قضا کارش در نورآباد گير کرده بود و ما هم ديگر وقت نداشتيم منتظرش بشويم؛ خودمان رفتيم.
دفعه‌ی اول که نعمت‌الله خان آمد يادم هست همه‌ی اهل محل ماست‌ها را کيسه کردند. صاحب هتل يک دفعه خيلی با ما مهربان شد، آخرش هم کلی تخفيف به ما داد «چرا نگفتيد مهمان خان هستيد؟ منت نهاديد بر سرمان.»
حواسم پيش بابام بود که شب هم درست نخوابيده بود و خيلی هم بد رانندگی می‌کرد «بابا می‌خوای من بشينم؟» مامانم مخالفت کرد «گواهينامه نداری، اگه تصادف کنی يا پليس بگيردت چی؟» گفتم «ولی اين جوری که بابا رانندگی می‌کنه کارمون به پليس نمی‌کشه، يه راست می‌ريم قبرستون» که بابا بالاخره زد کنار و ترمز کرد «بيا بشين» من هم از خداخواسته پياده شدم،‌ ولی بابام هنوز نشسته بود و داشت با مامانم جر و بحث می‌کرد «بذار بشينه مژده، جاده که زياد شلوغ نيست، اين هم با احتياط رانندگی می‌کنه» «ولی آخه شب شده تاريکه» «هنوز سه چهار ساعت مونده تا شب» و خلاصه بعد از مدتی کش و واکش پياده شد، با چهره‌ای که معلوم نبود خيلی خسته است يا خيلی نگران نگاهم کرد و گفت «با احتياط رانندگی کنی ها!» گفتم چشم و نشستم.
هوا خيلی تاريک نبود. بيشتر به نظر می‌آمد که ابری باشد تا اين که دم غروب شده باشد. جاده هم خلوت بود، شايد بيش از حدی که فکر می‌کردم خالی به نظر می‌آمد، که يک دفعه مامانم گفت «هوی... حواست کجاست! بگير سمت راست!» داشتم سمت چپ می‌راندم، توی لاين مقابل! سعی کردم با آرامش حرفه‌ای -مثل راننده‌های بی‌خيال و از جان گذشته‌ای که توی جاده‌های ايران فراوان هستند- انگار که از قصد و برای تفريح رفته‌ام سمت چپ، آرام فرمان را بگردانم به راست و با لبخند از توی ماشين مامان عصبانی‌ام را نگاه کنم. پنج دقيقه‌ای در سکوت راندم و حالا نوبت بابا بود «ازش سبقت بگير ديگه! يه ساعته پشت سر اين گير کردی!» گفتم «آخه بابا اينجا خط‌ش ممتده، تو آيين‌نامه گفته نبايد سبقت گرفت» «بابا جون بلکه ماشين خط‌کشی جاده يادش رفته باشه اينجا خط رو عوض کنه، تو می‌خوای تا ابد پشت اين بمونی؟ جاده که صافه، آروم بگير سمت چپ سبقت بگير ديگه!» مامانم گفت «علی تو يه کم چُرت بزن بذار رانندگی‌اش رو بکنه...احتياط که بد نيست» و صحبت‌ بر سر سبقت گرفتن من ادامه يافت و می‌دانستم احتمالاً سر از حرف‌های هميشگی «قانون‌گرايی» يا حتی «سنت و مدرنيزم» درمی‌آورد.
بعد ساعتی رسيديم به جايی که همه‌ی ماشين‌ها کنار جاده پارک کرده بودند. کنار جاده عده‌ای پياده و اغلب با زنبيلی در دست می‌رفتند. جلوتر جاده بن‌بست بود و می‌خورد به بلواری که ظاهراً هر ده تازه شهرشده‌ای بايد يکی از آنها را بسازد. مردم زنبيل به دست همه در بلوار به سمت راست می‌پيچيدند، که من ناگهان متوجه شدم صد متر جلوتر يک زن چادری قد بلند وسط جاده راه می‌رود. وقتی راه می‌رفت به چپ و راست نوسان می‌کرد و سمت چپ چادرش –حتماً از زنبيلی که در دست داشت- برآمده بود. ترمز کرده بودم اما جاده سرپايينی بود و ترمز نمی‌کشيد، ترمز دستی را هم بهش اضافه کردم تا ماشين با سر و صدا دو سه متر مانده به نشيمن‌گاهِ بزرگِ زن -که از پشت چادر با وزش باد کاملاً به چشم می‌آمد- ايستاد. زن وحشت‌زده از صدای ماشين سرش را برگرداند. چادرش را به دندان گرفته بود، غبغب آويزان‌اش خيس عرق بود و چشمان سبز رنگ‌اش از وحشت بی‌رنگ به نظر می‌آمد. پير بود. و تازه صدای جيغ مامانم را می‌شنيدم که بد و بيراه می‌گفت به من. اما زن چيزی نگفت، رويش را برگرداند و به نوسان چپ و راست‌اش ادامه داد.
همانجا، سر تقاطع ماشين را پارک کردم و پياده شديم. سمت راست را نگاه کردم تا ببينم اين مردم کجا می‌روند. گنبد طلايی بزرگی در افقی که رو به تاريکی می‌رفت پيدا بود. مقبره را به گونه‌ی چشم‌گيری نورپردازی کرده بودند و شايد به خصوص در آن ساعت که رنگ طلايی گنبد می‌رفت روی رنگ سرمه‌ای آسمان يک جور زيبايی غريب پيدا می‌کرد. فواره‌ای بزرگ از حوض جلوی مقبره به آسمان آب می‌پاشيد و در هوای کوهستانی شب، نسيم خنکی ايجاد می‌کرد که باعث شد يک دفعه بلرزم. بابام شايد چهره‌ی درهم‌رفته‌ام را ديد که به گنبد خيره شده‌ام و خواست دلداری‌ام بدهد «حالا که به خير گذشت، خيلی خودت رو ناراحت نکن» نگاه کردم به صورت مامانم که اخم کرده بود، چيزی نگفت.
«حالا اينجا چه چيزش ديدنيه؟ قُبُل منقل درست کردن به اسم امامزاده به مردم قالب می‌کنند، اين که همه جا هست.» بابام در پاسخ مامانم شروع کرد به توضيح دادن تاريخچه‌ای که ديروز از مسئول پذيرش هتل شنيده بود، که اينجا يک امامزاده‌ی قديمی هست که هزار سال قدمت دارد و اين ساختمان جديد را بعداً به آن اضافه کرده‌اند اما ساختمان اصلی ديدن دارد. می‌گويند يکی از همسايه‌های امامزاده سی چهل سال پيش که اينجا يک ده مخروبه بيشتر نبوده، يک دفعه پولدار می‌شود. می‌رود به شهر و پول هنگفتی هم آنجا روی پول‌اش می‌آيد، طوری که شروع می‌کند به آباد کردن ده و نونوار کردن مردم همولايتی‌اش. امامزاده را هم مرمت می‌کند. وقتی پارسال پيارسال‌ها می‌ميرد، تازه دمِ مردن می‌گويد که اين ثروت را از کجا پيدا کرده، که يک روز داشته چاه می‌کنده توی حياط خانه‌اش، برای مبال لابد، که می‌رسد به يک رديف گورهای کنار هم، در هر يک کنار چهارتا استخوان يک کوزه پر از طلا، بعضاً الماس و جواهر هم بوده، خلاصه آرام آرام طوری که کسی بو نبرد طلاها را می‌فروشد ولی آخر عمری عذاب وجدان می‌گيرد که خمس مال‌اش را نداده و خلاصه می‌آيد ولايت و از صدقه سر او هم اين دهات شهر می‌شود و «منطقه‌ی توريستی و زيارتی».
کمی جلوتر عکس‌اش را هم ديديم. پيرمردی با ابروهای پرپشت سياه و دماغ عقابی و سيبيل هيتلری زمان رضاشاه که عرق‌چين روی سرش گذاشته بود و با اخم نگاه می‌کرد. قبرش را يک متر از زمين بالاتر آورده بودند؛ چند تا بچه روی قبر نشسته بودند، پاهايشان را تاب می‌دادند و آبنبات چوبی‌هايشان را ليس می‌زدند. روی قبر سايبانی مثل آلاچيق درست کرده بودند و به يکی از ستون‌ها تابلوی بزرگی ميخ شده بود که عکس در آن بود، خيلی بزرگ و چشم‌گير، و شرح حال «مرحوم حاج حسن نورآباد پارس‌نژاد» هم زيرش نوشته شده بود.
حالا بابا می‌خواست ما را غافل‌گير کند، به نزديکی حوض اشاره کرد «نادر ببين کی اونجاست!» مرد چاقی که پيراهن سفيد گشادش را انداخته بود روی شلوار جين‌اش آنجا به من لبخند می‌زد. اول نشناختم، يعنی باورم نمی‌شد. ابراهيم؟ پسرخاله‌ام را مدت‌ها بود نديده بودم. می‌دانستم زن گرفته و با خانواده‌اش هم به هم زده، چون آنها از دختره خوش‌شان نمی‌آمده. ابراهيم هم مدت‌ها دنبال يک بهانه بود که از مشهد برود. اصلاً مشهد را دوست نداشت. يک بار شنيدم به شوهرخاله‌ام می‌گفت «از روزی که ما رو آورديد مشهد ما در جا زديم» شايد هم راست می‌گفت. شوهرخاله‌ام از پانزده سال پيش که رفته بود مشهد انواع مصيبت‌ها به سراغ‌اش آمده بود. همه‌ی مصيبت‌ها يک طرف، مصيبتِ بدتر مهمان‌های ناخوانده‌ای بودند که هر روز از تهران و شهرستان‌ها می‌آمدند و هتلی هم بهتر از خانه‌ی خاله پيدا نمی‌کردند. شوهرخاله‌ام بسيار مهمان‌نواز بود و خاله‌ام هم می‌گفت «زائر امام رضا هستند، ثواب دارد» ولی ابراهيم از اين کار ثواب هم خيلی راضی به نظر نمی‌رسيد.
حالا ابراهيم اينجا چه می‌کرد؟ بابا گفت «کارمندِ اين تشکيلات امامزاده شده» جل‌الخالق! يعنی ابراهيم بيزار از مشهد که اين اواخر هم زده بود زير همه چيز چون می‌گفت «اينا رو آخوندا از خودشون درآوردن» حالا خادم امامزاده شده؟ روبوسی کرديم، و تازه فهميدم در اين مدت دلم خيلی برايش تنگ شده بوده و خودم خبر نداشتم. عروسی و شغل جديد را يکجا بهش تبريک گفتم، با خنده گفت «قربانت» و چيز بيشتری نگفت. جلوتر نعمت‌الله خان را هم ديديم. از ده قدم جلوتر سلام کرد –سلامی که صدايش مثل صدای در رفتن فشنگ بلند و ناگهانی بود- دست‌هايش را باز کرد و با قدم‌های بلند و دست‌های باز آمد تا پدرم را در آغوش بگيرد. اين شيوه‌ی سلام دادن کار هميشه‌اش بود. با من و ابراهيم هم دست داد و به مامان هم تعظيم غرايی کرد. با لهجه‌ی قزوينی و همان صدای بلند گفت «ببخشيد که نشد برسيم خدمت‌تان، معطل‌مان کردن، جاده که بد نبود؟» و از اين تعارفات.
نعمت‌الله خان را ما از طريق پدربزرگم می‌شناختيم. شنيده بودم که وقتی جوان بوده می‌آيد تهران و ليسانس فيزيک می‌گيرد، سال 1323 و توده‌ای می‌شود. يک بار با خنده بهش گفته بودم که «آخر خان شما که خودت فئودال بودی» با لبخندی گفت «توده آن موقع رسم بود پسرجان، حرف حساب می‌زد. خيلی توده‌ای‌ها خان‌زاده بودند.» بعد هم برای اين که وابسته‌ی پدرش نباشد در يکی از ادارات دولتی شغلی می‌گيرد و همکار پدربزرگ من می‌شود. بعد انقلاب زمين‌های پدری‌اش را مصادره کرده بودند و حالا سر پيری، چند سالی بود که در به در در ادارات محلی می‌دويد تا زمين‌ها را پس بگيرد. می‌گفت پدرش قبل از زمان اصلاحات ارضی کلی زمين خودش به دهاتی‌ها بخشيده، اما اين دهاتی‌های بی چشم و رو بعد از انقلاب به چهار پنج هکتار زمين اربابی هم رحم نکرده‌اند. گاهی سر به سرش می‌گذاشتم که «جبر تاريخ است خان، بالاخره اجداد شما سال‌ها اين دهاتی‌ها رو استثمار کردن!» با همان لبخند بخشايشگر و نگاه عاقل اندر سفيه پاسخ‌ام را می‌داد.
مامانم از اين که با اين دسته همراه شده بود چندان خوشحال به نظر نمی‌رسيد، اما بابام طبق معمول از بودن با آدم‌های مختلف لذت می‌برد و با ابراهيم و خان گرم گرفته بود. از در که وارد شديم ديدم خان با احترام دست روی سينه گذاشت و به گنبد تعظيم کرد و گفت «السلام عليک يا...» که اسم امامزاده را نفهميدم. ابراهيم هم تعظيم بی‌صدايی کرد.
خان از ما جدا شد: «خيلی وقت است زيارت‌ نکرده‌ام، دم در می‌بينم‌تان، دير کردم زنگ بزنيد، شماره‌ام را که داريد؟» ساختمان‌های نوساز آجر سه سانتی بود و کاشی‌های چاپ شده‌ی يک شکل و نور خيره‌کننده‌ی نورافکن‌ها و لامپ‌های سديم. ابراهيم گفت «بريم امامزاده‌ی قديم رو ببينيم» دم دروازه‌ی آجری که روی ديوار خشتی امامزاده‌ی قديم زده بودند، پدرم پرسيد «اون راه پله چيه؟» راه پله‌ای پهن با پله‌های خشتی و سقف ضربی بود که پيچ می‌خورد از بالا می‌رفت، ولی معلوم نبود به کجا. ابراهيم گفت «مکتب‌خونه‌ی قديم است، الآن مدرسه شده» بابام گفت «اول بريم اينجا رو ببينيم» ابراهيم گفت «خيلی ديدنی نيست، نمی‌دونم کی درش رو باز گذاشته» و نگران اطراف را نگاه کرد «بچه‌ها هنوز هم اينجا درس می‌خونن ابی جان؟» مامانم اولين بار بود به نظر می‌آمد علاقه‌اش جلب شده، ابراهيم گفت «خيله خب، بريم ببينيم» و از پله‌ها رفتيم بالا. راه پله پاگرد نداشت و ظاهراً دور استوانه‌ای پيچ می‌خورد و بالا می‌رفت، هر چند تا پله يک پنجره بود که نورهای مصنوعی بيرون را به داخل راه می‌داد. سر پنجره‌ی دوم بود که صدای زنگی پيچيد و همهمه‌ی بچه‌های مدرسه شنيده شد «تا اين وقت شب کلاس هست؟» ابراهيم گفت «کلاس قرآنه، تابستونا ميان اينجا.» بچه‌های کوچک در حالی که با هم شوخی می‌کردند از پله‌ها پايين می‌آمدند، و رسيديم به در مکتب‌خانه. اتاق وسيعی بود با فرش‌های کهنه و بيدزده. ملای پيری که چين و چروک‌های صورت آفتاب‌خورده‌اش بيشتر به کشاورزها می‌خورد تا ملاها، داشت کتاب و رحل‌اش را جمع می‌کرد. ابراهيم می‌خواست ما را به داخل مکتب‌خانه راهنمايی کند اما بابام گفت: «اين تا کجا بالا می‌رود؟» «عموجان مگه نمی‌خواستين مکتب‌خونه رو ببينين؟» متوجه شديم پشت سرمان سر و صدا می‌آيد. عده‌ای با هم صحبت‌کنان بالا می‌آمدند. ابراهيم مضطرب به نظر می‌رسيد «خاله‌جان من می‌گم بريم پايين، اينجا برای زوار نيست، اگر از توليت بفهمن که من کسی رو آوردم بالا کارم ساخته‌اس. الآن هم چند نفر ديگه دارن ميان بالا، من می‌گم بريم پايين و بهشون بگيم...» «ابی جان چرا نگرانی خاله؟ بذار بيان. مگه بچه‌ها اينجا مکتب نمی‌رن؟ خب چند نفر هم بيان اينجا رو ببينن چيزی نمی‌شه. تازه تقصير تو نيست که، يکی ديگه در رو باز گذاشته» حالا که داشتند بالا می‌آمدند می‌ديديم که چند نفر نيستند. جمعيتی بودند که تمام راه‌پله را گرفته بودند. اگر هم می‌خواستيم نمی‌توانستيم برگرديم. ابراهيم به وضوح وحشت‌زده بود، اما ديگر آب از سرش گذشته بود. با هم رفتيم بالا. پيرزنی دهاتی که دماغ گنده‌ای داشت – يک لحظه به ذهنم گذشت که چقدر شبيه مرحوم حاج حسن بود، همان طور که اغلب مردم يک ده شبيه هم هستند- هِنٌ و هِن کنان از مادرم پرسيد «خانم جان راسته که می‌گن اين راه می‌ره بالای گنبد آقا؟» مامانم گفت نمی‌داند.
راه‌پله که تمام شد رسيديم به يک در بزرگ چوبی. چراغ کوچکی از سقف آويزان بود و حرارتی که در طول روز خورشيد به پشت ديوارها تابانده بود از ديوارها بيرون می‌زد. قفلی به در ديده نمی‌شد اما در باز نمی‌شد. ما هم جلوی در بوديم و جمعيت فشار می‌آورد. بابام داد زد «فشار ندين، در بسته‌اس» مثل اين که تمام جمعيتی که در صحن امامزاده بودند جمع شده بودند در راه‌پله‌ها، عده‌ای از وسط جمعيت داد زدن «در رو باز کنين ما هم می‌خوايم ببينيم» بابام عرق می‌ريخت، زيرلب گفت «عجب غلطی کرديم» و دوباره داد زد‌ «چی رو می‌خواين ببينين؟ اينجا که چيزی نيست» يکی از جمعيت جواب داد «می‌گن هر کی از اون بالا به حضرت سلام بده حاجت می‌گيره. اصلاً تو خودت برای چی اومدی؟» باز بابام زيرلب جواب داد «خريت» ولی بلند گفت «خيله خب حالا فشار ندين تا اين در رو باز کنيم» به من گفت «نادر جان، بابا ببين می‌تونی اين در رو باز کنی؟» کنار ديوار لبه‌ی تاقچه‌مانندی بود. پايم را گذاشتم روی آن و رفتم بالا تا لااقل بتوانم نفس بکشم. ديدم بالای در حلقه‌ای آويزان است. وقتی دستم را به طرف‌اش دراز کردم توجه جمعيت جلب شد و همه ساکت شدند. يک حلقه‌ی انگشتر نقره بود، با نگين زردرنگ. وقتی که برش داشتم به جای اين که در باز شود در يک کمد چوبی باز شد که بالای در تعبيه شده بود. کمد در واقع يک سوراخ بود که در ديوار کاهگلی درست کرده بودند و دری چوبی روی آن گذاشته بودند، و پر بود از کتابهای خطی خاک گرفته که بعضی صفحه صفحه شده بودند و گويی آب به مرکب‌شان خورده بود. مقداری پارچه‌ی سبز پوسيده و چيزهای خاک گرفته‌ی ديگری هم بود که در آن تاريکی نمی‌شد درست ديد. ميله‌ی زنگ زده‌ی آهنی از بالا توی در فرو رفته بود و در اثر فشار جمعيت کمی جا باز کرده بود. ميله را بيرون کشيدم ولی در باز نشد.
کمی پايين‌تر يک سوراخ کليد ديدم که خاک و گل گرفته بود، با دست پاک‌‌اش کردم. خيس عرق شده بودم و تن‌ام به خارش افتاده بود. آدمی که به گرد و خاک حساسيت دارد را چه به باستان‌شناسی! کلافه به ابراهيم گفتم «تو کليدی چيزی نداری؟» ابراهيم آمد بالای تاقچه، دست کرد توی جيب‌اش و يک دسته کليد سنگين از کليد‌های قديمی مسی درآورد «معلوم نيست هيچ‌کدام به اين در بخورد» اما سومی را که امتحان کرد در باز شد.
جمعيت کلافه از گرما که نفس‌شان هم تنگ شده بود مثل ديوانه‌ها ريختند بيرون، بدون اين که حتی نگاه کنند اين در رو به چه جايی باز شده. من و ابراهيم هم روی تاقچه مانديم، نگران از اين که الآن بابا و مامان من چه بلايی سرشان می‌آيد، سقوط می‌کنند از آن ارتفاع؟
وقتی که همه رفتند بيرون ما توانستيم بياييم پايين. در به روی پشت بام وسيعی باز می شد که نورافکن‌ها روشن‌اش کرده بود. جمعيت پشت به گنبد ايستاده بودند و به جايی نگاه می‌کردند و بعضی‌ها دعا می‌خواندند و تک و توک می‌گريستند. خيالم از بابت بابا و مامان راحت شد و به گنبد طلايی نگاه کردم. تحت تأثير جو عجيب روی پشت بام من تعظيم کوتاهی به گنبد کردم و گفتم «السلام عليک...» که اسم امامزاده يادم نيامد. ناگهان گنبد مثل بادکنکی که از جا در برود به هوا پريد و ديدم که دنباله‌ی پايين‌اش يک چيز به رنگ خون آويزان بود، مثل سری که قطع کرده باشند و از جا پريده باشد. بی‌اختيار عقب پريدم و ابراهيم پقی زد زير خنده «اين بادکنک‌ها رو بعضی‌ها اشتباه می‌گيرن با گنبد» «بادکنک نبود!» می‌ديدم که بالا و پايين می‌رود، دور می‌شود و دوباره نزديک می‌شود، و بعضی جاها می‌ايستد. شايد شبيه عروس‌های دريايی بود که در تلويزيون ديده بودم؛ و فقط در يک حالت خيلی خاص به گنبد می‌مانست، وقتی خيلی نزديک بود و دنباله‌ی خونين‌اش زير لبه‌ی پشت بام مخفی می‌شد، که از قضا من هم اول در همان حالت ديده بودم‌اش. حرکات اين چيز زرد و قرمز اصلاً به حرکات بادکنک نمی‌مانست. ابراهيم گفت «اين از شامورتی بازی‌های آقا ميرزا عبدالله است، نمی‌دونم چه وردی به اينا می‌خونه که بالا پايين می‌رن، انگار جنی شده باشن!» و آرام دستم را گرفت. شامورتی! اين لغت از کجا آمده؟ شايد مثل «ژانگولر» ريشه‌ی فرانسه دارد، ولی اگر می‌دادی به اين لغت‌شناسان شايد می‌گفتند از «شاه مُردی» آمده.
يک لحظه در ذهنم تصور کردم که اگر بروم لبه‌ی بام و خودم را بيندازم چطور سقوط می‌کنم. تصور کردم که روی يک لبه از ديوار می‌خورم، سر و صورتم خونی می‌شود و آخرش هم وقتی توی صحن می‌افتم کمرم از جهتی خم شده که در حالت معمولی خم نمی‌شود، يک کمر شکسته. دفعتاً يک جور تصور ديوانه‌وار به سراغ‌ام آمده بود و با خودم فکر می‌کردم در کدام فيلم يا مستند چنين تصوير وحشتناکی از سقوط ديده‌ام، يا شايد يک جنازه‌ توی يک عکس ديده‌ام که اين جوری مرده: ايستاده روی زمين با زاويه‌ی نود درجه که آدم معمولاً انتظار دارد زانو زده باشد، ولی ناگهان متوجه می‌شود کمرش در جهت غير عادی خم شده. ديدم ابراهيم دستم را محکم‌تر گرفته «چيه؟»
لبخندی بر لب داشت «هيچی، بعضی‌ها می‌گن وقتی اين بالن‌ها رو می‌بينن ديوونه می‌شن، من هم ترسيدم کار دست خودت بدی.»
شب که با نعمت‌الله خان برمی‌گشتيم هتل، گفت «عجب زيارت خوبی بود. کلی سبک شدم. مگر شما بياييد ما توفيق پيدا کنيم.» ابراهيم از پنجره بيرون را نگاه می‌کرد.

پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۴

اعتراف

تابستان سال 1381 (2002 ميلادی) برای من تقريباً همه‌اش به خواندن وبلاگ و وبگردی گذشت. بعد از سه ماه گشت و گذار در عالم شبکه‌ای فارسی، طعم خوشی در ذهنم باقی نماند. بعدها که به دلايل مختلف اين اعتياد را کنار گذاشتم، هميشه آن حس ناخوشايند با من بود و مانع می‌شد دوباره مرتکب وبلاگ‌خوانی و وبلاگ‌نويسی گاه به گاه بشوم.
وقتی دوباره شروع کردم، دلايل جديدی داشتم، فکر می‌کردم شايد بعضی ايده‌هايم به درد کسی بخورد. قصد نداشتم دوباره با وبلاگ‌خوانی بيش از حد دچار آن تجربه‌ی ناخوشايند شوم. تصور درستی هم از دليل ناخوشايند بودن آن تجربه‌ی اوليه نداشتم؛ گمان می‌کردم به دليل کيفيت نازل مطالب وبلاگ‌ها دچار تهوع ذهنی شده‌ام، و شايد اين تصور برای وبلاگ‌های سال 2002 تصور نادرستی هم نبود. اما اين بار دوباره پس از تجربه‌ی يک تابستان وبلاگ‌خوانی و دست و پا شکسته چيزهايی هم نوشتن، باز هم همان تجربه‌ی ناخوشايند به سراغ‌ام آمده؛ و اين بار مطمئن هستم دليل‌اش کيفيت مطالبی که می‌خوانم نيست. بايد انصاف داد و گفت که مطالب خواندنی در وبلاگ‌ها کم نيست. حتی مطالبی پيدا می‌شوند که واقعاً بديع هستند، يا نوشته‌های تأمل‌برانگيزی که حاصل تجربه‌های گوناگون از زيستن و يا آموخته‌های قابل توجه هستند.
وبلاگ‌هايی که از نقاط مختلف جهان به زبان فارسی توليد می‌شوند، در واقع نقش pioneerهايی را دارند که جهان را با زبان فارسی explore می‌کنند (به نظر من اين که ما معادلی برای اين دو لغت در فارسی نداريم، يکی از علت‌هايی است که انگليسی‌ها استعمارگران خوبی شدند و ما مستعمره‌ی آن‌ها!) اکنون از آلاسکا، توکيو، مسکو و شايد خيلی نقاط ديگر جهان که من نمی‌دانم، وبلاگ‌های فارسی نوشته می‌شوند که اغلب تجربياتی از زندگی روزمره و دست و پنجه نرم کردن فرد ايرانی با شرايط و فرهنگ‌های مختلف را نشان می‌دهند.
در مقابل اين تنوع مطالب خواندنی، احساس ناخوشايند من از بی‌مايگی اين نوشته‌ها نشأت نمی‌گيرد، بلکه بايد اعتراف کنم که خواندن اين همه چيز متنوع و اغلب خوب، باعث دل‌آشوبه‌ی ذهنی من شده‌است.
فرض کنيد از خواندن اين، برسيد به اين نوشته. من در هر دوی اين فضاها مدتی زيسته‌ام و به خوبی مايه و حس هر دو را درک می‌کنم. هم انديشه‌ی طغيان برايم قابل‌درک است و هم ايمان مطلق. هم تلاش برای رهايی از قيدهای فرهنگی و آزادانديشی مدتی آرمان من بوده، و هم تلاش برای دست شستن از هوس و رهايی از «نفس اماره» را مدتی به جد دنبال می‌کرده‌ام. بعيد می‌دانم کسی هر دوی اين وبلاگ‌ها در فهرست خواندن‌اش قرار داشته باشد و با هر دو هم از سر همدلی وارد شود؛ می‌بينيم که اغلب بين اين دو جبهه‌آرايی است و هر طرف با نفرتی از ديگری ياد می‌کنند که گويا ازلی و ابدی است؛ اما من لااقل با تجربه‌ی شخصی خودم دريافته‌ام که لغزيدن از يک طرف به طرف ديگر برای يک ايرانی کار يک چشم به هم زدن است (و مثل زيتون هم فکر نمی‌کنم که کار پيرانی چون سيمين دانشور و نادر ابراهيمی باشد) چون آن چه که به وجودش مثل زمين زيرپايمان مطمئن هستيم ممکن است با کمی چون و چرا دود بشود و به هوا برود! به قول پينک فلويد:

If you should go skating
On the thin ice of modern life
Dragging behind you the silent reproach
Of a million tear stained eyes
Don't be surprised, when a crack in the ice
Appears under your feet!

* * *

اما نمی‌توانم انکار کنم که اين خواندن‌های متضاد را ديگر تاب نمی‌آورم. همدلی با اين همه آدم‌هايی که هيچ يک با تو همدل نيستند شايد فقط کار خود خدا باشد.
* * *

از اول که نوشتن عنکبوت را شروع کردم، قصدم اين بود که به احساسات شخصی نپردازم مگر در قالب ادبی و هنری. اين که من امروز کجا رفتم و که را ديدم و چه خوردم به درد کسی نمی‌خورد، يا لااقل زندگی من آن‌قدر جالب نيست که به درد کسی بخورد. به علاوه زبان احساسات هميشه بُردِ محدودی دارد؛ قابل نقد نيست و صرفاً يا می‌توان آن را دوست داشت يا نداشت. مثلاً بنگريد به بسياری داستان‌ها و خاطرات و زنجموره (و به قول هدايت: «چُس‌ناله»)هايی که در باب مسائل مختلف نوشته می‌شوند. بعضی از آن‌ها واقعاً نوشته‌های قشنگی هستند، اما شايد فقط برای کسی که با نويسنده همدردی کند؛ گاهی آن‌قدر هست که کار از همدردی می‌گذرد و جای خود را به ترحم می‌دهد؛ و من هيچ‌گاه ترحم را خوش نداشته‌ام.
اما آن چه دنبال‌اش بوده‌ام هم هيچ‌گاه به دست نيامده: نقد جدی به يک نوشته‌ام هميشه به صورت آرزو برايم باقی مانده است.

شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۴

برهان واجب‌الوجود

يکی از برهان‌هايی که در درس‌های معارف اسلامی برای «اثبات وجود خدا» ارائه می‌دهند، برهان واجب‌الوجود است. گويا مشابه اين برهان در کلام مسيحی هم وجود دارد و سن تامس آکويناس از آن بهره جسته؛ هر چند مطمئن نيستم. باز هم مطمئن نيستم و نمی‌دانم کجا خوانده‌ام که برتراند راسل معتقد بوده در اين برهان (يا مشابه مسيحی آن) يک اشتباه يا تناقض وجود دارد ولی با وجود بررسی جوانب مختلف نتوانسته اين تناقض را بيابد.
بيان مختصر اين برهان به اين شرح است:

«آن چه قابل تصور است، از سه حالت خارج نيست:
  • يا وجودش از لحاظ منطقی امکان‌پذير نيست (شامل تناقض است) که اصطلاحاً ممتنع‌الوجود ناميده می‌شود،

  • يا وجودش ممکن است اما ضرورت حتمی ندارد (ممکن‌الوجود)،

  • و يا وجودش ضرورت حتمی دارد و وجود نداشتن‌اش غيرممکن است (واجب‌الوجود)

چون هر ممکن‌الوجودی می‌توانست وجود نداشته باشد، پس حتماً به کمک علتی به وجود آمده‌است. اگر آن علت واجب‌الوجود باشد، پس لااقل وجود يک واجب‌الوجود ثابت می‌شود. در غير اين صورت، علت باز هم ممکن‌الوجود است، و باز هم نياز به علتی ديگر دارد. پس بايد در نهايت واجب‌الوجودی باشد که يا اين زنجيره‌ی علت‌ها را به وجود آورده يا منشأ آن است.»

به نظر می‌رسد اين برهان ابتدا، يک طبقه‌بندی بديهی و غيرقابل‌انکار از موجودات ارائه می‌دهد و سپس يک نتيجه‌گيری واضح انجام می‌دهد و در نتيجه وجود لااقل يک واجب‌الوجود ثابت می‌شود. آن واجب‌الوجود را خدا معرفی می‌کنند و سعی می‌کنند بسته به الهياتی که در زمينه‌ی بحث قرار دارد (مسيحی يا اسلامی) صفات ديگری از قبيل يکتايی را برای او ثابت کنند.
دو اشکال برای اين برهان به ذهن می‌رسد:
  1. تعاريف امکان و وجوب در زندگی روزمره دارای معنای مشخصی هستند، ما حدوداً می‌فهميم که در جمله‌ی «امکان دارد فردا باران بيايد» امکان به چه مفهومی است؛ يا در اين جمله که «بايد به ضعيف‌ترها کمک کرد» مفهوم ايجاب و بايسته بودن يک چيز معلوم است. اما چگونه می‌توان اين مفاهيم را به اندازه‌ای گسترش داد تا شامل وجود همه‌ی موجودات بشود؟ آيا اين يک سوء‌استفاده از ساختار ابتدايی زبان نيست، زبانی که برای بيان مفاهيم دم‌دستی و روزمره ايجاد شده، و باعث بدفهمی نمی‌شود؟ مثلاً تقسيم بر صفر باعث يک خطای حاد در ساختار مدارهای منطقی کامپيوتر می‌شود. اين خطا کاملاً رايج است و تمام دلايل بروز اين خطا هم به طور بالقوه در ساختار منطقی خود کامپيوترها وجود دارد؛ آيا نمی‌توانيم گمان کنيم که اين‌گونه استفاده از زبان به نوعی خطای تقسيم بر صفر برای افکار ما ايجاد می‌کند؟ اين البته اشکالی بسيار اساسی است که کل فلسفه را هدف می‌گيرد و ظاهراً اولين بار ويتگنشتاين در «رساله‌ی منطقی-فلسفی»‌اش آن را طرح کرده است.
  2. حتی اگر اين تقسيم‌بندی را بپذيريم، می‌توان ادعا کرد که همه‌ی موجودات واجب‌الوجود هستند. در واقع ديدگاه دترمينستيک و جبری علم تجربی هم کاملاً با اين برداشت سازگاری دارد. همه چيز همان است که بايد باشد، بنابراين باز هم از اين برهان هيچ تمايزی بين موجودات ايجاد نمی‌شود تا بتوانيم از آن دستاويزی بسازيم و وجود موجودی ماورايی و خاص مثل خدا را اثبات کنيم.

دکتر عالم‌زاده اين برهان‌ها را ساخته‌ی يک عده «شارلاتان» می‌دانست، و به نظر من تا حدودی راست می‌گفت. خدا و چگونگی وجودش از مقولاتی هستند که با تجربه‌ی شخصی و يا معنوی توضيح داده می‌شوند نه با استدلال، و معمولاً مسائلی از اين دست خود سنگ بنای استدلال قرار می‌گيرند نه آن که با اصول ديگری اثبات شوند.
از نقد اين برهان بگذريم. فرض کنيم برای کلمه‌ی «خدا» تعريفی ارائه دهيم به اين شکل: «موجودی که قبل از همه‌ی موجودات بوده است» يا «موجودی که روابط بين بقيه را تعيين می‌کند». با کمی دقت می‌بينيم که با چنين تعريفی بسياری به وجود چنين موجودی معتقدند، از جمله علم‌گرايان به وجود ازلی قوانين فيزيک و تبعيت همه‌ی موجودات از آن‌ها معتقدند. بنابراين خدا با ديدگاه علم‌گرايان قوانين فيزيک است.
با اين تعريف گِل و گشاد، می‌توان گفت در وجود خدا کمتر بحثی هست، بحث بر سر خصوصيات اين موجود است. خدای علم‌گرايان ثابت و بی‌اراده است. صفاتی مثل مهربانی و غيره اصلاً به آن نمی‌چسبد، از آن نمی‌شود چيزی خواست (چون اراده ندارد) و بيشتر قابل کشف کردن است تا آن که مورد درخواست قرار بگيرد تا درخواست‌های آدمی را برآورده کند. اصولاً نه تنها انسان‌ها، که هيچ چيز ارزش خاصی برای خدای علم‌گرايان ندارد.
اين مقدمات شايد لازم باشد برای بيان دو گزاره که عميقاً به آن‌ها باور دارم :
  • وجود خدا اثبات‌پذير نيست، انکارپذير هم نيست.
  • اختلاف بسيار کمتر بر سر وجود خداست و بيشتر بر سر چگونگی وجود اوست.