چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶

تأثيرگذارترين‌ها

نويسنده‌ی عزيز ملکوت از من هم دعوت کرده برای نوشتن از تأثيرگذارترين‌های زندگی‌ام. چند روز به اين سوآل فکر کردم و به نتيجه‌ی مفيدی نرسيدم. حتی خودم را محاکمه هم کردم، گفتم شايد از غرور و خودپسندی است که به اين همه تأثير ديگران نمی‌خواهم اقرار کنم. شايد به قول آقای عليانی از زيادی تأثير است که يافتن تأثيرگذارترين دشوار است، يا شايد به خاطر اين که تأثيرگذارترين‌ها آن‌ها بوده‌اند بيشتر بر ناخودآگاه تأثير می‌گذارند. آن‌ها که خودآگاهی‌ام در خواندن و دوست داشتن‌شان فعال بوده معمولاً اجازه نداشته‌اند آن‌قدر نزديک شوند که بتوانند تأثيرگذار باشند.

يا ممکن است علت‌اش اين باشد که برای پاسخ دادن به چنين سوآلی بايد اول بر جايی سخت ايستاد. که هنوز به جايی نرسيده‌ام که بتوانم بايستم، پشتِ سرم را نگاه کنم و بدانم که چه کسی يا چه چيزی تأثيرگذارترين بوده در جايی که هستم.

در کودکی و نوجوانی که اين گاردِ خودآگاهی منتقدانه را نداشتم، بيشتر تأثير می‌گرفتم. دوازده ساله بودم که شبی در تلويزيون جوادی آملی از توحيد حرف می‌زد و مدتی طولانی متأثر از آن بودم و جست‌وجوی آماتوری من در عرفان و دين و فلسفه از آن‌جا آغاز شد. همان موقع‌ها داستايفسکی تأثير حيرت‌انگيز ادبيات و رمان را به من شناساند. چهارده ساله بودم که يادنامه‌ای را خواندم که مرتضی کاخی برای درگذشت مهدی اخوان ثالث منتشر کرده بود. جست‌وجو و خواندن بسياری از چيزهای مربوط به روشنفکری ايرانی و ادبيات معاصر فارسی هم از آن‌جا آغاز شد. در همان روزگار کودکی آينده‌ی دنيای مدرن و علم تجربی برايم مسحورکننده بود. از آيزک آسيموف و الوين تافلر می‌خواندم. از اين دومی برای اولين بار پی بردم که مطالعه‌ی روش‌مند نظام‌های اجتماعی هم کار لذت‌بخشی است.

اما اين‌ها همه فقط نقاط آغاز بوده‌اند، نه به هيچ وجه تأثيرگذارترين‌ها. چيزهای اتفاقی‌ای بوده‌اند که در يک محيط تصادفی و پر هرج و مرج به دست بچه‌ای فضول و پُرخوان می‌افتاده‌اند.

قرآن شايد تأثيرگذارترين کتاب زندگی‌ام بوده.

تأثيرگذارترين آدم زندگی من کسی است که عنکبوت جای نوشتن از او نيست.

شايد هم برای همين نمی‌توانم از تأثيرگذارترين‌هايم بنويسم. عنکبوت جا و مجال برای نوشتن از خيلی چيزها را ندارد.

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۶

حقِ دين‌ستيزی

به مناسبت وداعِ مخلوق

می‌شود حدس زد که دوره‌ی پس از فروپاشی استبدادِ مذهبی دوره‌ی حيرت‌انگيزی از انفجار دين‌ستيزیِ آشکار باشد. دينی که به جای انسانِ آزادِ انتخاب‌گر، برده و مطيع می‌خواهد، دينی که ستيزه‌جوست و خود را با دشمن‌اش تعريف می‌کند، طبيعی است که گروهی آزادی‌خواه دين‌ستيز را هم در مقابل خود داشته باشد. شايد کسی که به ايمان آزادانه و جست‌وجوگرانه معتقد است هم وقتی عظمت تخديرِ دينی را می‌بيند به اين نتيجه‌ی دردناک می‌رسد که شايد بی‌دينی و دين‌ستيزی بسيار بهتر از چنين دينی است، حداقل آن است که از ننگِ مُهر تأييد و سجده‌ی تسليم زدن در برابر ستم مبراست.

شايد ترديد اصلی از رنجِ خيل عظيم آدم‌هايی باشد که معنويت صميمی خودشان را گم می‌کنند و در خلأ دردناکی قرار می‌گيرند. و چنين آدم‌هايی همين الآن هم کم نيستند.

نقدهای اسلام‌ستيزانه بسيار در شکستن دگم‌ها و بت‌های ذهنی مؤثرند و برای هر مسلمانی که ايمانِ آزادانه و ترس و لرز و بيم و اميد دائمی آن را تاب می‌آورد، غنيمت‌اند. و برای جامعه‌ای که به تخديرِ اسلام مقلدانه و تعطيلِ عقل منتقدانه عادت دارد بيدارباش خشنی هستند که گاهی به جای بيداری عقيده‌ها و انديشه‌ها به بيداری عقده‌ها و دشنه‌ها منجر می‌شوند...

نبايد به بهانه‌ی «تحريک عواطف» و «جريحه‌دار شدن احساسات» گروهی، حق آزادی بيان گروهی ديگر را سلب کرد. تا وقتی نقد عقيده‌ای و بيانِ انزجار از آن، انتشار نفرت از افراد معتقد به آن عقيده نباشد محدود کردن آن اخلاقی نيست، که اگر چنين منعی پايه‌ی اخلاقی داشت کم‌تر بيانی اخلاقاً مجاز می‌بود...



بخشی از کامنت‌های نوشته‌ی قبل و پاسخ‌های من به آن‌ها نيز در اين‌باره هستند.

شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۶

دل خنک سيری چند؟

دائم پيش‌رفت می‌کنند. قبلاٌ کسی که هتاک ناميده می‌شد (يعنی بسيار هتک‌کننده، کسی که حرمت‌ها را بسيار و مکرر می‌درد) حتی فتوا برای کشتن نمی‌خواست. خون‌اش هدر بود.

حالا می‌گويند «هتاک را محاکمه کنيد!» مبارک است. کلی دهان‌های مبارک کف کرد تا به اين‌جا رسيديم. اما با يک هتک، کسی هتاک نمی‌شود. محاکمه‌اش هم کنند آن جور که شما دل‌تان می‌خواهد و دل‌تان خنک می‌شود به صلابه‌اش نمی‌کشند؛ چه فايده؟

خنکی دل شما جای ديگری است، برويد بيابيدش.


اما عجب کينه‌ورزند اين‌ها. کامنتی گذاشتم زير نوشته‌شان که «خواهران! برادران! بر مردم ببخشاييد تا خدا بر شما ببخشايد!» و ضميمه‌اش اين آيات قرآن که «بشتابيد به سوی آمرزشی از سوی پروردگارتان و بهشتی که پهنايش آسمان‌ها و زمين است و فراهم آمده برای پرهيزکاران، آنان که در آسانی و سختی می‌بخشند و فروخورندگان خشم و گذرندگان از مردم، و خدا نيکوکاران را دوست دارد» (سوره 3 آيات 133 و 134). کامنت من را منتشر نکرده‌اند و کامنت کسی را منتشر کرده‌اند که با عنوان «شريعت» نوشته «سزاي دزدي از مال مردم قطع دست است حال كسي كه ابروي مومني را سرقت كند با او چه بايد كرد جز قطع دست اين كافر خدانشناس»! نمی‌دانم برای اين تورم غيرت و هوس خون چه درمانی هست.

- کامنت برای پشت فيلتر

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۶

مارهای بی‌وفا

ديدم حاجی واشنگتن درباره‌ی آقای موسويان و نخبگی‌اش و خدمات‌اش به نظام مقدس جمهوری اسلامی در دوره‌ی سفارت در برلن نوشته. کسی کامنت گذاشته بود که «به هرحال استبداد با کسی عقد اخوت نبسته نه؟ از سعيد امامی که عزيزتر و خودفروخته‌تر نبود که دیدیم عاقبتش چه شد. این هم مزد واقعه‌ی ميکونوس در زمان سفارتش رو می گيره حالا.»

ياد آن زمان افتادم که بين پخش مستقيم دادگاه کرباسچی و پخش مستقيم جام جهانی فوتبال فرانسه کانال عوض می‌کرديم؛ همان سال کتاب «جامعه‌شناسی نخبه‌کشی» پرفروش شد. وقتی جريان دادگاه عبدالله نوری را با هيجان در روزنامه‌ها دنبال می‌کرديم و وقتی که به زندان رفت آقای خامنه‌ای در نماز جمعه گفت که در نظام اسلامی اگر طلحه و زبيرها ريزش کنند، مالک اشترها رويش می‌کنند (نقل به مضمون - و خوشبختانه مالک اشترشان خوب روييده و دارد ثمر هم می‌دهد) و وقتی که مرحوم سعيد امامی (به قول مشاور فعلی آقای مالک اشتر) خودکشی داده شد هم سخت متأثر شديم، از آن‌جا که در قسمتی از سخن‌رانی‌اش در توضيح اثر سينما روی مردم می‌گفت که پسر کوچک‌اش هر وقت پدر را در خانه می‌بيند (به تقليد از فيلم کلاه‌قرمزی و پسرخاله) می‌گويد «سلام الاغ عزيز، حال‌ات چطوره؟» آخر، سعيد امامی هم انسان بود. زن‌اش هم همين‌طور. نتوانستم بيش از چند دقيقه فيلم و صدای مراسم اعتراف‌گيری از او را تحمل کنم...

بله اين نظام هم رويش دارد و هم ريزش. رسيده‌ها ريزش می‌کنند و کال‌ها منتظرند تا برسند برای ريزش. منتها اين روزها در بازار ميوه هم چغاله بادام و گوجه سبز و ميوه‌های کال کلی قيمتی‌تر از ميوه‌های رسيده هستند...

با مارهای روييده بر دوش ضحاک مدارا کنيم. اين‌ها مغز می‌خواهند. شما مسئولان خوش‌فکر، دانشمندان جوان، مديران موفق نظام که برنامه‌های خوشگل و هوشمندانه می‌ريزيد، برای حفظ امنيت، آسايش و توسعه‌ی... مارها! نظام اسلامی با هيچ‌کس عهد اخوت نبسته است.

هيچ‌کس ايمن نيست. حتی شما دوست عزيز! حالا هی به آن مار بده تا بخورد. نوبت خودت هم می‌رسد.

* * *

شايد خيلی دير به اين آهنگ و ويدئو رسيده‌ام - ولی عالی است. آن‌قدر خوب که بتوان نامِ سرود ورشکستگی ملی را بر آن نهاد، که سرشکستگی ناشی از آن را با ملايمت طنزگونه‌ای نوازش می‌کند.


کامنت برای پشت فيلتر

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶

Kantorek

اين کتاب نه به قصد سرزنش و نه به قصد اعتراف نوشته نشده، تنها تلاشی است برای توصيف نسلی که با جنگ نابود شد - حتی آن‌ها که با ترکش‌هايش زنده ماندند.

اريک ماريا ريمارک

کروپ می‌پرسد: «هيچ کی باز کمريک را ديده؟»

می‌گويم در بيمارستان سنت‌يوزف است.

مولر می‌داند که يکی درست به ران‌اش خورده، يک زخم درست و حسابی کشنده.

تصميم می‌گيريم که بعد از ظهر به عيادت‌اش برويم.

کروپ يک نامه گرفته «کانتورک به شما سلام می‌رساند!»

می‌خنديم. مولر ته سيگارش را با تلنگر دور می‌اندازد و می‌گويد «کاش اون به جای کمريک تو بيمارستان بود.»


* * *

کانتورک معلم ورزش مدرسه‌ی ما بود، مردی کوتاه و سخت‌گير که کت فراک خاکستری می‌پوشيد و قيافه‌ای آماده به دعوا داشت. تقريباً هم‌هيکل سرجوخه هيملستاس «وحشتِ پادگان کلاستربرگ» بود. از قضا، خنده‌دار است که اغلب مصيبت‌های اين جهان زير سر مردمان کوتاه است: اينان خيلی زودتر از کوره در می‌روند و خيلی سخت‌تر می‌شود با شان کنار آمد. هميشه سعی کرده‌ام از گير کردن در گروهی که فرمانده‌اش کوتاه باشد در بروم، که معمولاً يک مادر به خطای تمام عيار از آب در می‌آمد.

کانتورک آن قدر در کلاس‌های ورزش ما به ايراد سخن‌رانی پرداخت که آخر سر همه‌ی کلاس به فرمان او به سمت دفتر اعزام به جبهه رژه رفتيم و ثبت نام کرديم. هنوز می‌توانم ببينم‌اش: چشمان‌اش از پشت عينک‌اش برق می‌زدند و صدايش از شدت احساس می‌لرزيد وقتی می‌پرسيد «شما همه تون می‌رين، مگه نه بچه‌ها؟»

انگار معلم‌های مدرسه هميشه احساسات‌شان را دم‌دست، در جيب جليقه‌شان دارند، بالاخره از کلاسی به کلاس ديگر مجبورند همان‌ها را قرقره کنند. ولی آن موقع اين حتی يک لحظه هم به ذهن‌مان نرسيد.

البته، يکی از هم‌کلاسی‌هايمان چندان مشتاق نبود، واقعاً نمی‌خواست با ما بيايد. پسری تپل و شاد و شنگول بود به اسم يوزف بهم. ولی آخرش اجازه داد قانع‌اش کنند، چون همه چيز برايش غيرممکن می‌شد اگر نمی‌آمد. ديگران هم ممکن بود همان حسِ او را داشته باشند ولی بيرون آن معرکه ماندن آسان نبود، چرا که آن موقع حتی پدر و مادرهايمان هم مثل آب خوردن از لغت «ترسو» استفاده می‌کردند. ملت کم‌ترين تصوری از آن چه پيش می‌آمد نداشتند. قدرِ مسلم اين که فقيرترين و ساده‌ترين افراد معقول‌ترين مردم بودند که جنگ را از همان اول‌اش يک فاجعه می‌ديدند، در حالی که آن‌ها که وضع‌شان بهتر بود از آن سرخوش شده بودند؛ با اين که نسبت به بقيه در موقعيت خيلی بهتری برای ديدن نشانه‌های فاجعه قرار داشتند.

کاچينسکی می‌گويد تنها فايده‌ی درس خواندن همين است: مخ را خراب می‌کند. و اگر کاچينسکی چيزی بگويد حتماً خوب بهش فکر کرده.

عجب آن که يوزف بهم يکی از اولين کسانی بود که کشته شد. ضمن حمله تير به چشم‌اش خورد و فکر کرديم مرده. مجبور شديم با هول و عجله عقب‌نشينی کنيم و نتوانستيم جنازه‌اش را با خودمان ببريم. آن روز عصر ناگهان شنيديم که داد می‌زند و ديديم‌اش که در خط فاصل بين ما و دشمن می‌خزد. پس فقط بی‌هوش شده بود. چون نمی‌توانست ببيند و از درد خُل شده بود پناه نگرفت و از سمت مقابل با تير زدندش، قبل از اين که کسی فرصت کند که برود و او را بياورد.

البته نمی‌شد اين را مستقيماً گردن کانتورک انداخت – پس ما چه کاره بوديم اگر اين را تقصير کانتورک می‌انداختيم؟ به هر حال، هزار تا مثل کانتورک بود که همه‌شان باور کرده بودند که بهترين کار را انجام می‌دهند، و البته به نحوی که برايشان راحت‌تر بود.

مثلاً قرار بود آن‌ها ما هجده‌ساله‌ها را کمک کنند تا بزرگ شويم، تا به زندگی آدم‌بزرگ‌ها وارد شويم، به دنيای کار، مسئوليت، رفتار متمدنانه و پيش‌رفت، به دنيای آينده. درست است که خيلی وقت‌ها مسخره‌شان می‌کرديم و سر به سرشان می‌گذاشتيم، اما در اساس، ما به آن‌ها اعتقاد داشتيم. در ذهن ما مفهوم اتوريته – چيزی که آن‌ها نمادش بودند – هم‌راه بود با بينش و بصيرتی عميق‌تر، خرد و حکمتی انسانی‌تر. اما اولين آدم مرده‌ای که ديديم اين باور را نابود کرد. مجبور شديم اين را بفهميم که نسل ما شرافت بيشتری از نسل آن‌ها دارد. آن‌ها تنها مزيتی که بر ما داشتند واژه‌پردازی بود و باهوش بودن. اولين تجربه‌ی ما از بودن زير آتش توپخانه‌ی سنگين به ما اشتباه‌مان را نشان داد، و چشم‌اندازی از زندگی که آن‌ها يادمان داده بودند داشت ما را زير آتش توپ تکه تکه می‌کرد.

وقتی آن‌ها به نوشتن و سخن‌رانی کردن ادامه می‌دادند، ما بيمارستان‌های صحرايی و مردان در حال مرگ را می‌ديديم، وقتی موعظه می‌کردند که خدمت به ميهن بزرگ‌ترين چيز است ما ديگر فهميده بوديم که ترس از مرگ حتی از آن هم بزرگ‌تر است. با اين حال ياغی و فراری نمی‌شديم، يا ترسو – با آن که آن‌ها خيلی آماده بودند که از همه‌ی اين کلمات استفاده کنند – چون کشورمان را به همان اندازه‌ی آن‌ها دوست داشتيم، پس شجاعانه به هر عمليات می‌رفتيم. فقط حالا بهتر می‌توانستيم چيزها را تشخيص دهيم، يک دفعه چشمان‌مان باز شده بود. و می‌ديديم که هيچ چيز از جهان آنان باقی نمانده‌است. ناگهان خودمان را به شکل وحشت‌ناکی تنها می‌يافتيم – و مجبور بوديم با آن تنهايی هم به تنهايی کنار بيايیم.

(بخشی از کتاب در جبهه‌ی غرب خبری نيست، اثر اريک ماريا ريمارک)


کامنت برای پشت فيلتر