یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۲

انقلاب سفید ولایی؟

پیش از انتخابات نوشته بودم که در مورد موضع معظم‌له از وارد شدن دکتر سعید جلیلی در انتخابات سه احتمال می‌شود داد:

۱. جلیلی حتما قرار است رأی بیاورد، و مجوز مهندسی انتخابات در این جهت هم کاملا داده شده.

۲. معظم‌له بنای مهندسی بیش‌تر از رد صلاحیت رفیق ۵۰ ساله ندارند، اما چون در دنیای موهومات زندگی می‌کنند هم‌چنان گمان دارند که حمایت از سیاست مقاومت هسته‌ای در بین همه‌ی مردم فراگیر است و حتی رأی احمدی‌نژاد را به حساب تسلیم‌ناپذیری‌اش در مقابل غرب می‌گذارند (به علاوه ساده‌زیستی و دیگر چیزها) و به همین خاطر فکر می‌کنند یک تیر و دو نشان می‌زنند و هم جلیلی رئیس‌جمهور می‌شود و هم حمایت فراگیر ملت از سیاست هسته‌ای معلوم می‌شود. اگر نظرسنجی‌ها نشان بدهد که جلیلی رأی نمی‌آورد و مثلا روحانی رأی می‌آورد شاید در تصمیم مهندسی‌شان تجدیدنظر بفرمایند.

۳. معظم‌له هم به بی‌فایدگی و حماقت‌بار بودن سیاست هسته‌ای پی برده‌اند و از کم شدن حمایت عمومی از آن و تقاضای عمومی برای متمرکز کردن توان کشور بر موضوع فوری‌تر و حیاتی‌تر اقتصاد آگاه شده‌اند. بهترین راه را برای خلاص شدن با آبرو از این سیاست را در به میدان فرستادن سعید جلیلی دیده‌اند. بنابراین قصد مهندسی چندانی هم ندارند و آماده‌اند که نیروهای طبیعی کار خودشان را بکنند.

مورد اول که عملی نشده. دومی است یا سومی؟ مهدی جامی می‌گوید سومی است. آرمان امیری می‌گوید دومی.

به نظرم هر دو ممکن هستند و شواهد کافی نداریم بگوییم کدام اتفاق افتاده، هر چند نظر من به دومی نزدیک‌تر است: اگر مهندسی در جهت سومی انجام می‌شد منطقی بود که پس از حذف هاشمی نیرویی نزدیک به او دوباره مجال پیدا نکند و قالیباف یا ولایتی رأی بیاورند. به نظرم اگر عارف و روحانی یک‌هفته زودتر ائتلاف می‌کردند و خاتمی و هاشمی هم زودتر از روحانی حمایت می‌کردند، ائتلاف اصول‌گرایان هم در واکنش عملی می‌شد، دستگاه مهندسی هم به کار می‌افتاد و در نهایت قالیباف یا جلیلی امروز رئیس‌جمهور بودند.

به هر دلیل، به دلیل تأخیر و دقیقه‌ی نود بودن تصمیم‌گیری‌های ایرانی، نبودن قیر و قیف، به دلیل هوشمندی خاتمی یا به دلیل مکر خیرالماکرین، ائتلاف دیر اتفاق افتاد، جنبش سبز تمام مدت با چراغ خاموش تحریم و عدم شرکت جلو آمد و تمام زور زدن مشارکت‌خواهان دقیقه‌ی نود عملی شد ودر دو روز آخر ناگهان ایده‌ی رأی دادن غالب شد.

مهم‌ترین دلیل‌ام برای ترجیح دومی بر سومی سرمقاله‌های کیهان در دو هفته‌ی اخیر است، که از سوزشی سخت و جانگوز در بیت حکایت می‌کند. به خصوص روز چهارشنبه قبل از انتخابات را روز آزمون می‌نامد که باید در آن ائتلاف اصول‌گرایان صورت بگیرد - آزمونی که شکست خورد.

تقلب، اعتماد و اعتبار

رئیس‌جمهور روحانی در اولین نشست خبری‌اش حرف درخشانی زد که اولین قفل با افزایش سرمایه‌ی اجتماعی باز شده است. سرمایه‌ی اجتماعی یعنی اعتماد متقابل که باعث اعتبار افراد و نهادهای اجتماعی می‌شود، اصطکاک هر گونه حرکت اجتماعی را، از جمله در اقتصاد کم می‌کند و خاک باروری برای رشد و شکوفایی اقتصادی فراهم می‌کند. وقتی گروهی از مردم شعار می‌دهند «دیکتاتور مچکریم» یعنی اعتماد به نهاد اجتماعی انتخابات بازگشته است. به عقلانیت و حسن نیت آن آدم آن بالا، هر چند دیکتاتور، تا حدی می‌شود اعتماد کرد. حسن نیتی که بر مدار محاسبات عقلانی و مادی است نه بر مبنای شهادت‌طلبی و حکومت نصر بالرعب اقلیت مؤمن بر اکثریت فاسد.

این نکته‌ای است که از حد درک اغلب اصول‌گرایان (یا تعبیر درست‌تر: آقاگرایان) فراتر می‌رود. به دلیل خودباوری ایدئولوژیک، اینان از همه نه تنها اعتماد، بلکه اعتقاد می‌طلبند، و به همین دلیل از درک ارزش سرمایه‌ی اجتماعی ناتوان‌اند. یک نمونه‌ی خنده‌دارش در مواجهه با دنیا این است که فتوا داده‌اند سلاح هسته‌ای حرام است و انتظار دارند که همه باور کنند. نمونه‌ی خنده‌دار دیگر در فرمایش معظم‌له است که گفتند نظام اسلامی اهل یازده میلیون جابجایی رأی نیست و انتظار داشتند گروهی که به تقلب باور داشتند (تا این حد که دو میلیون نفرشان در تهران در اردوکشی غیرقانونی خیابانی شرکت کنند) با همین استدلال قانع شوند. معظم‌له در سخنرانی نوروزی‌شان فرمودند:‌ «ما بارها گفته ایم که بدنبال سلاح هسته ای نیستیم اما آمریکائیها می گویند باور نمی کنیم. در این شرایط چرا ما باید حرف آمریکا را در مورد صادقانه بودن پیشنهاد مذاکره ، باور کنیم؟»

در دنیای واقع، اعتماد و اعتبار به تدریج و مرارت ساخته می‌شود و با یک حرکت احمقانه بر باد می‌رود، اما در فاهمه‌ی ایدئولوژیک اینان آدم‌های باتقوا و الهی هرگز دروغ نمی‌گویند و همه باید به حرف و فصل‌الخطاب آن‌ها اعتقاد داشته باشند، حتی اگر هزار حرکت خلاف از آنان دیده باشند: اینان خود را خضر در داستان موسا می‌پندارند که حتی رخنه کردن‌شان در کشتی و آدم‌کشی‌شان و خرابکاری‌شان هم به حکم الهی است و نباید خدشه‌ای به اعتقاد مردم به درستکاری آنان وارد کند. حکومت جمهوری اسلامی مفتخر است که بنیان‌اش بر گروگان‌گیری است و روابط‌اش با دنیا و مردم‌اش با گروگان‌گیری پیش می‌رود، اما از اتهام دروغ‌گویی و تقلب می‌رنجد: از کشورهای غربی و حتی چین و روسیه می‌رنجند که به زبان بی‌زبانی می‌گویند صلح‌آمیز بودن برنامه‌ی هسته‌ای‌تان را باور نمی‌کنیم و از آن گروه از مردم ایران هم می‌رنجند که تقلبی نبودن و مهندسی نشدن انتخابات را باور نمی‌کنند. ولی حاضر نیستند که ناظر خارجی بر انتخابات نظارت کند یا در فرآیند هسته‌ای‌شان اعتماد تخریب شده را بازسازی کنند.

به خاطر همین ذهنیت طلبکار است که بعد از شکست در انتخابات اخیر فوراً به استناد شمرده شدن آرا در این انتخابات گاهی درخواست عذرخواهی دارند و گاهی درخواست اشد مجازات برای کسانی که در ۸۸ ادعای تقلب کردند. برای ثبت در تاریخ بگویم هنوز هم مقایسه‌ی آرای مهندس غرضی در ۹۲ و آرای مهدی کروبی در سال ۸۸ برای من نشانه‌ای آشکار از تقلب خام‌دستانه و کینه‌توزانه نسبت به شیخی است که برای اولین بار نقش مجتبی خامنه‌ای را جار زد، برای اولین بار از مهندس موسوی پرسید که آیا تا آخر خط هست و جواب مثبت گرفت، و برای اولین بار از جنایات زندان‌های بعد از انتخابات پرده برداشت.

مرگ جنبش سبز؟

در فاصله‌ی ۶ دی ماه ۸۸ که راهپیمایی عاشورا بود و ۹ دی ماه که اردوکشی خیابانی معظم‌له انجام شد، میرحسین موسوی آخرین فرصت را داشت که جنبش سبز را به سمت شعار نهایی «برکناری سیدعلی خامنه‌ای از رهبری» ببرد: رویکردی که به معنای شعار محدود و مقاومت نامحدود بود و به یک شبه‌انقلاب می‌انجامید. احتمال توفیق در دستیابی به هدف هم، در صورت این رویکرد کم نبود، شاید سرنوشت تونس، شاید مصر، شاید لیبی و شاید هم سوریه در انتظار ایران بود (هر چند این آینه‌های عبرت در آن زمان هنوز نبودند و معظم‌له فرمودند «احمق‌ها فکر کردند اینجا گرجستان است»).

بیانیه‌ی ۱۷ میرحسین نشان داد که او مقاومت محدود و شعار نامحدود را به رسیدن به یک هدف مقطعی ترجیح می‌دهد. همان‌طور که راهپیمایی چندهزار کفن‌پوش ورامینی برای اجرای احکام اسلام در سال ۴۲ تمام نشد تا پانزده سال بعد به ثمر بنشیند، و سی و چند سال پشتوانه‌ی حکومتی در ایران شود، جنبش سبز با راهپیمایی دو میلیونی‌اش هرگز تمام نشده و تا سال‌ها، تا وقتی که شعارهای نامحدودش محقق شوند و سال‌های بعد از آن، زیر پوست سیاست و حرکت‌های اجتماعی ایران خواهد بود.

جنبش سبز مرد جنگ و مرگ نیست، زن زندگی و زایندگی است، و بی‌تردید بخش بزرگی از پتانسیل حضور ناگهانی تحریم‌کنندگان پای صندوق‌های رأی و شادمانی‌های بعد از انتخابات از این جنبش بر آمده است. کسانی که وجود آن را انکار می‌کنند آن را به قیمت کاستن از توان تحلیلی‌ خودشان می‌کنند.

کاشت امید و برداشت استیصال؟

ادعای نوشته‌ی قبلی من آن بود که رفتار مسئولانه در قبال انتخابات تشویق نکردن به شرکت یا تحریم است چون در هر صورت تا زمانی که «سیاست‌های کلی نظام» از مسیری جز انتخابات تعیین می‌شوند و تغییرناپذیرند، بردن توان جنبش در بن‌بست انتخابات باعث استیصال می‌شود چون حتی در صورت پیروزی تغییر مورد انتظار پدید نمی‌آید. استیصال هم، در حکومتی که مخالف را محارب می‌شناسد خطر مرگ و آوارگی در پی دارد.

شاید این ادعا برای دو روز آخر درست نبود. از آن‌جا که بسیاری هر چند ناامیدانه رفتند و رأی دادند.

در ادامه‌ی همین روند ناامیدی به چیزی که از آن ما نیست، بهتر است به دولت آینده امید نبندیم اما انتظار تدبیر از آن داشته باشیم. امیدی نیست که این دولت حتی تلاشی بی‌نتیجه در جهت آزادی مهدی کروبی، زهرا رهنورد، میرحسین موسوی و صدها زندانی سیاسی دیگر بکند. امیدی نیست که این دولت بتواند دست سپاه را از امور امنیتی، اقتصادی و سیاسی کشور کوتاه کند. امیدی نیست که این دولت بتواند از تنش‌هایی که معظم‌له و سپاه در خارج از مرزهای ایران با ماجراجویی ایجاد می‌کنند جلوگیری کند. اما می‌شود امید داشت که با تدبیر بهتر وضع اقتصاد کمی بهتر شود، با گول زدن خارجی‌ها با نوعی حاکمیت دوگانه مشابه زمان خاتمی کمی از فشار تحریم‌ها کم شود، و در نهایت طبقه‌ی متوسط رو به نابودی ایران دوباره خودش را بیابد، جانورهای بیابانی و مسلح سپاه در فرآیند نمک‌گیر شدن، کت‌شلواری شدن و شهری شدن رضاییزه و قالیبافیزه شوند و در نهایت سوخت ایدئولوژی شهادت‌طلبانه و استفاده‌ی ابزاری‌اش از ایران به عنوان سنگر و ایرانی به عنوان سرباز یا گروگان تمام شود.

یکشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۲

فناوری وارداتی همه‌کس‌کش

بعضی به این نتیجه رسیده‌اند که انتخابات مثل فوتبال است: ورزشی وارداتی که ناموسی و حیثیتی‌اش کرده‌ایم ولی خوب هم بازی‌اش نمی‌کنیم. خوب بازی کردن انتخابات هم ظاهراٌ دو نوع است: یک نوع بازی برای بازی است: همین که جمع می‌شویم، همین که حرف می‌زنیم، همین که رأی می‌دهیم یا نمی‌دهیم و آخرش هم همین که جشن می‌گیریم یا حتی عزادار می‌شویم زیباست. همین باختن هم مفید است چون بار بعد عبرت خواهیم گرفت و بهتر بازی خواهیم کرد. نوع دیگر بیشتر شبیه بازی سیاست‌مداران حرفه‌ای شامل درخت‌های تصمیم‌گیری پیچیده و شاخه شاخه است که در هر شاخه‌ی تصمیم حدس زدن درست بازی «حریف» مهم‌ترین عامل تعیین‌کننده‌ی بازی ماست. یک جور بازی با هدف اصلی بردن یا لااقل بهتر و آبرومندانه‌تر باختن.

گروه اول که مشق دموکراسی می‌کنند و این مشق را فی‌نفسه مفید می‌دانند کم‌تر حس اضطرار دارند. منتظران عقلانیت موعودند: به افق بلند مدتی فکر می‌کنند که بالاخره عقلانیت باز خواهد گشت. کار اجرايی و زمان افراط را می‌فرساید و شور خام را به عقلانیت استحاله می‌کند و انقلابی‌گری را به عمل‌گرایی منحرف می‌کند. حتی اگر این شور در دکتر محمود احمدی‌نژاد و انقلابی‌گری در معظم‌له باشد. در فرض بدترین نتیجه هم، در هشت سال و شانزده سال وضع ایران بدتر از چین دهه‌ی ۱۹۶۰ نخواهد شد که تنها سر یک برنامه‌ی ایدئولوژیک و افراطی رهبر انقلاب برای تعیین نوع کشاورزی چند ده میلیون کشته بر سر قحطی داد. از دل همین قحطی حکمت و معیشت، از داخل همین مضیقه‌ی عقلی و اغذیه‌ای، دنگ شیائو پینگ در آمد که از مؤثرترین آدم‌های قرن اخیر بود و سیاست‌هایش میلیون‌ها آدم را از فقر مطلق در آورد و به زندگی در خور آدمی‌زاد رساند. زمان می‌گذرد و آدم‌هایی که زمانه‌شان گذشته می‌میرند. آن‌چه از این بازی‌ها می‌ماند این حس اضطرارها و آن مهندسی‌ها نیست، آموختگی و تربیت جمعی است که یاد می‌گیرد جامعه باشد.

مخاطب این نوشته بیشتر گروه دوم است: کسانی که می‌خواهند ببرند یا هزینه‌های باخت را کم کنند. این دوستان عموماً در حالت اضطرار هستند: وضعیت بسیار بد و بحرانی است، همه چیز در حال از دست رفتن است و این باخت همه چیز را نه بدتر که نابود خواهد کرد. اگر این انگشت را توی آن سوراخ‌ها فرو نکنیم سیلی می‌آید که این سد را و همه‌ی ما را با خود خواهد برد. و انگشت‌های زیادی لازم است. محاسباتی هم در مورد چگونگی به کار بردن انگشت هست: چهار سال پیش این بود که به کروبی رأی ندهیم و رأی تاکتیکی به موسوی بدهیم که با احمدی‌نژاد برود دور دوم. زهی خیال خوش! مهندسان هم سیگنال را گرفتند و رأی کروبی را کم‌تر از آرای باطله اعلام کردند. هشت سال پیش سر ۳ تیر هم همین بحث بود که مبارزه با فاشیسم و رأی به هاشمی. مهندسان هم سیگنال را گرفتند و رأی به هاشمی را دشمنی با اشرافیت، نخبه‌گرایی و محاسبه‌گری دانستند. حالا هم محاسبات به دقت‌های رقت‌انگیزی رسیده است: این که احتمالا قالیباف پرونده دارد، قرار است دور دوم در مقابل جلیلی قرار بگیرد و با رو شدن پرونده حذف شود، پس به ولایتی رأی بدهیم. مهندسان در حال محاسبه‌ی سیگنال هستند تا نتایج هر چند تلخ اما باورپذیر برای شما را پدیدار کنند.

زمان زیادی نمی‌خواهد که بفهمیم نمی‌شود با صاحب قمارخانه که قواعد بازی را تعیین می‌کند و ماشین‌های بازی را می‌سازد بازی کرد و در بلندمدت برد. اگر یک بار جک‌پات شما بیست میلیون برنده شد و به صاحبخانه هشت سال خون جگر داد، حتما تدبیرهایی در کار است که در بلند مدت میزان باخت شما خیلی بیشتر از بیست میلیون و هشت سال باشد.

این قاعده فقط در مورد قمارخانه‌ی وطنی صادق نیست: هر چند نوع وطنی انتخابات از لحاظ فکسنی بودن و آشکار بودن دست صاحب‌ قمارخانه بسیار عقب‌مانده‌تر از قمارخانه‌های سابقه‌دار است، اما واقعیت این است که حس ناامیدی و بی‌حاصلی نسبت به «سیستم سیاسی»، هر چند دموکراتیک، در دنیا فراگیر شده است. اخیرا مد شده هر کس شعار تغییر می‌دهد، گویا می‌شود سیستمی از احزاب و صاحبان منافع که آدم‌های سیاسی را پرورش می‌دهند به این راحتی تغییر داد. گاهی احزاب دلقک‌ها و کمدین‌ها رأی‌های غیر قابل باوری می‌آورند (مثل نایجل فاراژ در بریتانیا و به‌په گریلو در ایتالیا) گاهی سایه‌ی هراسناک فاشیسم پدیدار می‌شود و میزان هواداری که می‌تواند به سرعت برق از بین مردم مستأصل و سرخورده جذب کند، مثل حزب بامداد طلایی یونان و فرانکویست‌های اسپانیا.

تنها مزیت اساسی سیاست دموکراتیک این است که امکان نخواستن و تفییر را در رأس حکومت می‌دهد. از استیصال بی‌نهایت شهروندانی که نمی‌خواهند فلانی با منش و عقاید خاص‌اش مادام‌العمر نماد حکومت و آقا بالاسر باشد می‌کاهد. همین استیصال از حکومت بی‌وقفه است که به شورش علیه مارشال دوگل در فرانسه می‌انجامد، مارگارت تاچر را در اوج توفیق سیاست‌هایش از حکومت بر بریتانیا خلع می‌کند و الآن در میدان تقسیم در کار است که اردوغان را کنار بزند. خامنه‌ای و حکومت موفق‌اش و شعارهای تکراری دشمن و مقاومت‌اش هم باعث همین استیصال در بخشی از جامعه شده‌اند، و ما، کسانی که از رهبری داهیانه‌ی رهبر فرزانه و منویات ایشان خسته شده‌ایم، این مزیت دموکراتیک را نداریم. این استیصال بی‌پایان خواهد ماند: هر کس کمی تاریخ خوانده باشد می‌بیند که هیچ‌گاه چنین منازعه‌ای در یک جامعه بدون کنار زده شدن حاکم و یا مرگ او حل نشده است. سابقه‌ای از چنین حادثه‌ای در دست نیست ولی حالا بگذارید خوش‌بین بمانیم و بگوییم ایران با معظم‌له قرار است اولین نمونه از چنین واقعه‌ای باشد!

دموکراسی ما مزیت براندازی محترمانه‌ی رهبری را ندارد، اما بدبختانه هنوز در آن کمدین‌ها و فاشیست‌ها می‌توانند دست بالا را داشته باشند. سوآل این است که آیا دموکراسی وارداتی ما بیشتر شبیه لیگ فوتبال ایران است یا شبیه فناوری آبگرمکن گازی، پراید و انرژی هسته‌ای؟ لیگ فوتبال ایران که هیچ، خدا را شکر حتی نیروگاه بوشهر هم هنوز کشته نداده، اما دموکراسی ایرانی و انتخابات و دعواهای ریاست بر جمهور آن تا به حال کشته و آواره خیلی داده و کاملا قابل مقایسه با چرنوبیل است. یک فناوری وارداتی تقلبی مثل اتومبیل پراید و یا آبگرم‌کن‌های گازی بدون دودکش که هر سال عده‌ی زیادی را به کشتن می‌دهد چرا باید تقدس بیابد و مشارکت در ساخت آن ارزش شود؟

مسأله‌ی ما مشروعیت نظام جمهوری اسلامی نیست. مسأله‌ی ما میزان هزینه‌ی وحشتناکی است که برای بازی انتخابات داده می‌شود و فایده‌ی بسیار اندک آن. بازی انتخابات برای ما که مخالف سیاست‌های رهبری هستیم تنها به معنی کاشت امید و برداشت استیصال در فردای انتخابات است. حتی اگر به ظاهر برنده باشیم. استیصال در بدترین حالت به یأس و فرار می‌انجامد و در بهترین حالت به مقابله‌ی مدنی و فعالیت ضد حکومت مطلقه، که نتیجه‌اش را استاد راهنمای دکتر جلیلی، آیت‌الله احمد علم‌الهدی به محاربه تعبیر فرموده‌اند. چند هزار لیتر خون دیگر باید بر آسفالت ریخته شود و چند صد هزار ساعت دیگر باید در زندان صرف شود، تا به قول آقای موسوی خوئینی‌ها بفهمیم که در بن‌بست هستیم و توان شکستن بن‌بست را هم نداریم؟

تحریم هم جلوه‌ی احمقانه‌ی دیگری از همین فناوری ناقص‌سوز و ناامن وارداتی است. تحریم نخست رفتاری آمرانه است حتی اگر مستدل باشد. بر خلاف مشارکت که معنای آن تا حدی دست ماست تحریم را دیگران تفسیر می‌کنند، و تفسیر انتخابات کم‌رونق به ندرت کمبود مشروعیت نظام حاکم بوده است. تحریم مؤثر انتخابات ریاست جمهوری در ایران نه ممکن است نه پیام تحریم‌کنندگان شنیده خواهد شد، آدم منتخب است که تمام انتخابات را معنا خواهد کرد.

به نظرم مثل آقای تاجزاده یا آقای خوئینی‌ها رفتار مسئولانه این است که کلا از موج‌سازی و گروه‌بندی حول محور شرکت/عدم شرکت در انتخابات پرهیز کنیم، به هر دو نتیجه به سان یک تصمیم شخصی به یکسان احترام بگذاریم، و هر کس را که به هر دلیل به این نتیجه می‌رسد که شرکت کند تشویق کنیم به آدم کم‌ضررتری رأی بدهد.

دوشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۹۲

در باب مشارکت ایجابی کسانی که کاندیدایی ندارند در این انتخابات

۱. شگفتی‌هایی که از انتخابات سال ۱۳۷۲ در انتخابات ریاست جمهوری ایجاد شده به خاطر این بوده که رای مردم نشانه‌ی سرخوردگی و مخالفت با وضع موجود بوده. توکلی سال ۷۲، خاتمی سال ۷۶ و ۸۰ و احمدی‌نژاد سال ۸۴.

۲. سال ۸۸ هم اگر باور کنیم احمدی‌نژاد ۶۳ درصد رای آورده رای آوردن‌اش به دلیل تخریب افرادی بوده مثل هاشمی و ناطق نوری که بخش خورده برده‌ی «نظام» محسوب می‌شدند.

۳.الف. اما اگر باور نکنیم ۶۳ درصد را، و اگر قرار باشد جلیلی با تقلب رای بیاورد (و من هنوز معتقدم که احمدی‌نژاد ۸۸ این‌گونه رای گرفت) کاری از رای دادن بنده و شما برنمی‌آید. فقط حس بازی خوردن و ناامیدی‌اش برای ما می‌ماند و حسرت انرژی‌ای که صرف بحث کردن با همدیگر کردیم و دلخوری‌هایی که پیش آمد و غیره.

۳.ب. بر سر هر بازاری این داستان هست که جلیلی کاندیدای نظام است. خوبی‌اش این است که ذکاوت احمدی‌نژاد را ندارد و به هیچ وجه حاضر به نقد و «تخریب و سیاه‌نمایی» وضع موجود نیست، کاری که تمام کاندیداهای دیگر به جز حداد به خوبی انجام می‌دهند.

۳.ج. اگر قرار باشد آرا واقعا شمرده شود (به هر دلیلی که ذکر می‌کنید، مثل این که دیگر حکومت به یکدستی ۸۸ نیست و اختلاف بین گروه‌های اصولگرا افتاده و این که «این بار متفاوت است» و حتی سیگنال نجیبانه‌ی نظام با رد صلاحیت هاشمی را نادیده بگیرید) با آرای شمرده شده به دلیل (۱) و (۳.ب) جلیلی از صندوق بیرون نمی‌آید.

در حاشیه: این البته باید برای دوستانی که مشارکت می‌کنند نگران‌کننده باشد، چون این که با وجود رأی‌آوری تخریب نمی‌کند و حتی نقد مجاز و آزاد و همگانی «جریان انحرافی» هم از زبان‌اش در نمی‌آید شاید از این جهت است که از نتیجه بهش اطمینان داده شده و می‌داند در فئه قلیله‌ای است که بر فئه کثیره غلبه می‌کند به اذن نماینده‌ی خدا روی زمین. از دیگر شواهد موافق این نظر این است که گفته شده که زبان بدن (body language) جلیلی نشانه‌ی بی‌حوصلگی‌اش از مباحث بوده (البته من خودم ندیده‌ام، در شبکه‌های اجتماعی خوانده‌ام).

خلاصه‌اش این که اگر رآی مردم حساب شود جلیلی رئیس جمهور نیست. و اگر رأی مردم حساب نشود بهتر است کسانی که نماینده‌ای در انتخابات ندارند رأی مصلحتی ندهند و خودشان را سبک‌تر از این که هستند نکنند.اگر مثل من از جلیلی و تفکری که نماینده‌اش است نگرانی دارید یا می‌ترسید یا متنفرید، بهترین کاری که می‌شود کرد این است که دائم این نکته را که کاندیدای نظام است علنی‌تر کرد و شواهد آن را جار زد.

اگر جلیلی و حداد رئیس جمهور نشوند، از لحاظ منافع ملی کل کشور تفاوت چندانی بین بقیه‌ی کاندیداها نمی‌بینم. اتفاقا کاندیداهایی که ممکن است منافع طبقاتی/گروهی من را بهتر نمایندگی کنند و از قبل آنها چیزی به خودم و فک و فامیل و رفقای من بماسد (یعنی عارف و روحانی) متاسفانه برای شرایط کلی مملکت ضرر بیشتری دارند، چون باعث تنش در راس سیستم می‌شوند و نیروی مسلح کودتاگر و آماده به کودتا، روحانیت حکومتی، حزب‌الله و در رأس همه‌ی آن‌ها معظم‌له تمام قوای خودشان را برای متوقف کردن‌ و عدم توفیق‌شان به کار خواهند بست، که باعث مشکلات بسیار بیشتری خواهد شد. در حال حاضر آدمی مارمولک و خودی و کاربلد مثل قالیباف بسیار برای مملکت مفیدتر است. بهتر هم هست که فحش خس و خاشاک برای هشت سال گذشته از دهان قالیباف به احمدی‌نژاد داده بشود تا از دهان عارف و خاتمی و هاشمی و روحانی. اصولا اصولگرا به اصولگرا فحش بدهد بهتر است.

تنها مشوق قابل اعتنا برای رای دادن این است که رای دادن به حسن روحانی در مقابل سعید جلیلی رای منفی به سیاست حماقت‌بار، ذلیلانه‌ و بی‌فایده‌ی هسته‌ای معظم‌له هم هست. اما چنان که گفتم چون به نظرم جلیلی یا رای نمی‌آورد یا با تقلب رای می‌آورد، بنابراین وسوسه‌ی رفراندوم هسته‌ای ساختن از انتخابات پیش رو منتفی است.

اما چرا معظم له با وجود این که رأی نیاوردنِ طبیعیِ سعیدِ جلیلی خطر بزرگی را متوجه سیاستِ بنیادینِ مقاومتِ هسته‌ای‌اش می‌کند او را به میدان آورده؟

سه احتمال

۱. جلیلی حتما قرار است رأی بیاورد، و مجوز مهندسی انتخابات در این جهت هم کاملا داده شده.

۲. معظم‌له بنای مهندسی بیش‌تر از رد صلاحیت رفیق ۵۰ ساله ندارند، اما چون در دنیای موهومات زندگی می‌کنند هم‌چنان گمان دارند که حمایت از سیاست مقاومت هسته‌ای در بین همه‌ی مردم فراگیر است و حتی رأی احمدی‌نژاد را به حساب تسلیم‌ناپذیری‌اش در مقابل غرب می‌گذارند (به علاوه ساده‌زیستی و دیگر چیزها) و به همین خاطر فکر می‌کنند یک تیر و دو نشان می‌زنند و هم جلیلی رئیس‌جمهور می‌شود و هم حمایت فراگیر ملت از سیاست هسته‌ای معلوم می‌شود. اگر نظرسنجی‌ها نشان بدهد که جلیلی رأی نمی‌آورد و مثلا روحانی رأی می‌آورد شاید در تصمیم مهندسی‌شان تجدیدنظر بفرمایند.

۳. معظم‌له هم به بی‌فایدگی و حماقت‌بار بودن سیاست هسته‌ای پی برده‌اند و از کم شدن حمایت عمومی از آن و تقاضای عمومی برای متمرکز کردن توان کشور بر موضوع فوری‌تر و حیاتی‌تر اقتصاد آگاه شده‌اند. بهترین راه را برای خلاص شدن با آبرو از این سیاست را در به میدان فرستادن سعید جلیلی دیده‌اند. بنابراین قصد مهندسی چندانی هم ندارند و آماده‌اند که نیروهای طبیعی کار خودشان را بکنند.

باز هم به نظرم با هر سه احتمال فوق، بهتر است کسانی که در این انتخابات نماینده‌ای ندارند به شکل ایجابی وارد نشوند و تنها به شکل سلبی در بحث‌ها شرکت کنند. در دو احتمال اول که ورود ایجابی به انتخابات باعث سرخوردگی بسیار است. در احتمال آخر هم، تلاش سلبی و قانع کردن مخاطب عام به رای دادن به هر کس به جز جلیلی کافی است.