پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۵

بازی يلدا

توپ را صاحب ارض ملکوت آقای داريوش ميم به زمين من انداخته‌است. کم‌تر اين‌جا چيز شخصی می‌نويسم و مدتی است مثلاً قرار است چيزی ننويسم! ولی از آن‌جا که بازی اشکنک داره با سرشکستگی (همان سرشکستنک!) چنان که آغازگر بازی گفته «پنج نکته از چيزهايی را که احتمالا خوانندگان وبلاگم در مورد شخصيت‌ام نمی‌دانند» می‌نويسم:


  • حس بويايی‌ام ظاهراً و بنا به مقايسه از بسياری افراد قوی‌تر است. احساسات‌ام به بوها می‌آميزند و بوها در تلنگر زدن به خاطرات و حس‌هايم نقش اساسی دارند. شايد قبلاً از خواندن اين نوشته و دفعاتی که از بوهای مختلف در يک بند نوشته‌ام، اين را دانسته باشيد.
    بنا به تجربه اين حس هميشه هم مثبت نيست، بعضی وقت‌ها از بوهايی صحبت کرده‌ام (مثلاً، بوی انواع حشرات: بوی سوسک و مورچه!) که باعث خنده‌ی ديگران شده، و گاهی بوهايی را حس می‌کنم که درست نيست!

  • چهار سال در دبيرستان علامه حلی تهران درس خوانده‌ام و حتی يک دوست و رفيق در بين هم‌کلاسی‌هايم ندارم. اسم بسياری از آن‌ها يادم نيست. و آن چهار سال بدترين سال‌های زندگی‌ام بوده‌اند.

  • در دبيرستان بدترين استعدادم در رياضيات و هندسه بوده و بيشترين استعدادم در حفظيات مثل شيمی و زيست‌شناسی يا علوم اجتماعی. آقای دکتر دلاوری (معروف به the love در بين هم‌دوره‌ای‌هايم) دبير جامعه‌شناسی و اقتصاد آن سال‌ها در دبيرستان به من پيشنهاد داد علوم انسانی بخوانم ولی به دليل خوددرگيری و بعضی دلايل ديگر، در دانشگاه رياضيات محض خواندم!

  • با وجود بی‌استعدادی‌ام رياضيات را متعصبانه دوست دارم. در بين فيلسوفان کسانی را که ذهن رياضی و منطقی دارند (مثل راسل، ويتگنشتاين و افلاطون) به افرادی که ذهن ادبی يا شاعرانه دارند (مثل نيچه و سارتر) ترجيح می‌دهم. مشخص است که در ادبيات ترجيح‌ام عکس اين است.

  • ناخوشايندترين حس برايم اين است که احساس کنم جايی مزاحم يا بيگانه هستم. از اين که کم‌ترين تصوری از تحميل خودم به ديگران ايجاد شود گريزان‌ام. فرار از تحميل خودم به ديگران باعث شده بعضی افراد گاهی تصور کنند آدم مغروری هستم در حالی که بيشتر از همه آرزوی صحبت کردن و دوستی با همان افراد را داشته‌ام. بدتر از همه، گاهی از ابراز عشق هم به اين دليل ناتوان مانده‌ام، حتی در مواقعی که کم مانده بود «شهيد عشق» هم بشوم! و اين حسرت به دل‌ام مانده، بر خلاف آن که سعدی گفته «بی‌حسرت از جهان نرود هيچ‌کس به در/الا شهيد عشق به تير از کمان دوست». رگه‌هايی از اين ضعف در اين داستان هست.

پنج نفر بعدی که دوست دارم در اين بازی شرکت کنند: جادی، مانی ب، کلاغ سياه، نازلی کاموری و ميرزا. (کسان ديگر هستند که قبلاً دعوت شده‌اند به بازی، کسانی هستند که خود به خود از خودشان می‌نويسند و کسانی هستند مثل آقای علی قديمی که کرکره‌ی وبلاگ را پايين کشيده‌اند)

دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵

ايرانيان غيور و مهمان‌نواز

1. ربط دادن بعضی رايحه‌های خوشِ خدمت به بعضی شقيقه‌ها، باعث می‌شود آدم بالکل برای هزار سال از رأی دادن به هر چه اصلاح‌طلب که عضو مثلاً خوش‌فکرشان چنين حرف می‌زند پشيمان شود:


وقتي اقتدارگراها شكست مي‌خورند، سعي مي‌كنند با اقدامي كام مردم را تلخ كنند. سيدمصطفي تاج‌زاده با اعلام مطلب فوق درباره اجراي حكم محكوميت به زندان آقاي محمد دادفر نماينده شجاع مردم بوشهر در مجلس ششم از روز سه‌شنبه 28/9/85 به سايت امروز گفت: اين بار نيز پس از شكست بزرگ فهرست رايحه خوش خدمت (حاميان آقاي احمدي‌نژاد) در سه انتخابات شوراهاي اسلامي شهر و روستا، خبرگان رهبري در سراسر كشور و انتخابات مياندوره‌اي مجلس (تهران)، اقتدارگراها قصد دارند با زنداني كردن آقاي دادفر، ناكامي خود را تحت‌الشعاع شكست انتخاباتي خود قرار دهند.

واقعاً آقای تاج‌زاده نمی‌داند اين حکم چهار سال است که معلق است؟ و قطعی شدن‌اش هم قبل از اين ماجراها بوده؟ يا باز زيادی در ستاد شب‌بيداری کشيده و همه چيز را به شکل صندوق رأی می‌بيند؟


غافل از آنكه ملت فهيم ايران مدتهاست با اين ترفندها آگاه است.

اين واژه‌ها چرک‌مُرد شده‌اند. صريح‌تر بگويم: به لجن کشيده شده‌اند. هر کسی به خودش حق می‌دهد از طرف «ملت فهيم ايران» حرف بزند و لابد خودش را فهيم جا بزند. در صورتی که مشخصاً آقای تاج‌زاده لااقل در لحظه‌ای که اين بيانات را می‌فرموده زياد فهيم نبوده‌اند.


وي افزود: از عقلاي حكومت يكدست انتظار مي‌رود در اين شرايط حساس اجازه ندهند مشاركت پرشكوه ايرانيان در انتخابات 24 آذر ماه تحت‌الشعاع اقدام‌هاي غيرقانوني و غيرمنطقي عده‌اي اقتدارگرا قرار گيرد. انتظار مي‌رود آنان همين امروز دستور لغو حكم محكوميت آقاي دادفر كه قرار است از فردا زنداني شود، صادر كنند.

مگر «عقلای حکومت يک‌دست» تفاوتی با همان «عده‌ای اقتدارگرا» دارند؟ و چطور از آن‌ها چنين «انتظار می‌رود»؟ هنوز؟ بعد از اين همه که «انتظار می‌رفت» زندانی نکنند و روزنامه نبندند و به رأی مردم تمکين کنند و چه و چه؟ باز هم انتظار می‌رود؟ حالا می‌فهمم چه ذهنيتی باعث می‌شده همين آقايان در سال هفتاد و نه «آرامش فعال» را تئوريزه کنند! اين که «انتظار می‌رود»! و شايد فقط بر بسيار ساده‌دلان و خوش‌بينان هنوز نامعلوم باشد که اين انتظار که اين همه می‌رفته و می‌رود و خواهد رفت، آخرش به کجا رسيده‌است.

البته من فنون سياست را نمی‌دانم. شايد کرکری خواندن و مزخرف گفتن و شعارهای صد من يک غاز دادن جزئی از فعاليت سياسی باشد.


2. خواندن گزارش‌های اخير فرانسيس هريسون از ايران باعث شد که سر از اين صفحه در بياورم. فکر کنم هيأت وزيران جمهوری اسلامی ايران وقت‌اش خيلی عزيز است و مشغول طرح برای پاک کردن اسرائيل از روی نقشه و آماده شدن برای مديريت دنياست؛ بنابراين شايد بهتر باشد يک درخواست دسته‌جمعی تقديم‌شان شود.

دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۵

دو هفته‌ی ديگر: محمد دادفر در زندان

عنوان اين نوشته‌ی آقای دادفر اگر آدم را افسرده می‌کند، کامنت‌هايش بدتر آدم را ناراحت می‌کند. عجب آدم‌هايی هستند در اين ملت! خيلی خوش و خرم می‌روند کامنت می‌گذارند که بله مثلاً «زندان خوش بگذرد»، «برات کمپوت مياريم» و «زندان برای آموزش خوب است» و مشابه اين.

آقای دادفر سخن‌گوی کميسيون اصل 90 مجلس ششم بوده. چهار سال حکم زندان هفت ماهه‌اش را معلق نگاه داشته‌اند که پايش را در حدود گليم‌اش قرار بدهد. حالا ظاهراً صبرشان تمام شده و قرار است دو هفته‌ی ديگر حکم را اجرا کنند.

محمد دادفر نماينده‌ی ما بوده. وکيل ما. سخن‌گوی کميسيونی بوده که پی‌گير نقضِ حقوقِ ما بوده. اگر آقای دادفر جرمی انجام داده در کسوت وکالت ما، جرمِ او، اگر جرمی باشد، جرمِ ما هم هست. در بين اين «ما»، موکلان سابق آقای دادفر، هزار نفر آدم پيدا نمی‌شود که حکم دويست و يازده روزه‌ی آقای دادفر را بين‌شان تقسيم کنند؟ به هر نفر کم‌تر از شش ساعت می‌رسد. اگر هزار نفر، شش ساعت بايستيم جلوی زندان اوين، در هزينه‌ی هفت ماهه‌ی مکان و غذا و اياب و ذهاب سازمان زندان‌ها هم صرفه‌جويی می‌شود!

نمی‌شود؟


بر خلاف قول تعطيل دو ماهه مجبور شدم بنويسم، چون ظاهراً در وبلاگستان اين موضوع چندان مهم نبوده.