شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۹

دوست دخترِ شهید امیر جوادی‌فر

هشدار: خواندنِ این نوشته دشوار است.

امید حسینی، نویسنده‌ی وبلاگ آهستان، عکس فوق را از سایت لنزِ کثیف در گوگل ریدر به اشتراک گذاشته و بالایش نظرش را نوشته، که:

وقتي مادر شهيد ندا پيراهن خواب شهيد رو نشون بده، چرا عكس دوست دختر شهيد رو نبينيم؟
ولي مطمئن باشيد اسم شهيد اينقدر ارزش داره و اينقدر مقدس هست كه با اين قبيل قرتی‌بازی‌ها لكه‌دار نشه.
چند تا نظر قابلِ توجهِ دیگر هم در همان‌جا هست:
ahmad amoei - من مخالفم و بازی در این زمین کاملا غلط است چه از نگاه شرعی و چه از نگاه عرفی .
amir hosein kiani - من با این کار مخالفم...!
omid hosseini - من هم مخالفم با سوء استفاده از نام شهيد
amir hosein kiani - اقای حسینی فرق ما با اونا چیه؟
omid hosseini - چرا شلوغش مي كنيد؟ الان چه كار خلاف شرعي اتفاق افتاده؟ اينها رو كه از آلبوم شخصي اش كش نرفتيم
amir hosein kiani - :)اگر به زعم شما این کار غیر اخلاقی نیست..هیچ حرفی باقی نمیمونه...یا الله
ehsan torabi - حرف حساب کم نداریم.هیچ دلیلی واسه انتشار این جور عکسها وجود نداره.کار غلطیه.
مهدی خانعلی زاده - کار اشتباهیه. نباید به خصوصی ترین جزئیات زندگی افراد وارد شد
Ali-Ashraf Fathi - روحش شاد و عذاب اخروی قاتلینش مضاعف
mohammad aseman - خدا نابودشون کنه که برای هر ادم لجن و کثافتی چنین عنواین مقدسی رو می ذارن
حامد هادیان - آخی خاطرات این دوست دختر شهید رو هم جمع آوری کنند. دوست دختر شهیدان سبز الگو قرار بدهند
محمد هادی فضل الله نژاد - انشا الله روحش در عذاب باشه به خاطر رنجی که برای نظام به وجود آورد و خدا توفیق کم کنندگان شرّ این افراد رو زیاد کنه و عذاب مسببین این فتنه و و حامیانشون رو زیاد کنه در دنیا و آخرت. چه جواب شهدای انقلاب و جنگ رو میدین وقتی خون اون ها رو اینطور پایمال می کنید.بعضی ها بهتره به همون نوت های تمسخر آمیزشون بپردازند و وارد مقوله های جدی نشند
Ali-Ashraf Fathi - یادم رفت بگم عذاب دنیوی قاتلین هم ان شاء الله به زودی اجرایی بشه و همه شاهد عدل الهی باشیم
محمد هادی فضل الله نژاد - فعلا که داریم می بینیم کی داره تو عذابِ محنت و سردرگمی دست و پا میزنه
Ali-Ashraf Fathi - :)
omid hosseini - جواب به همه معترضان و مخالفن: اين عكس به خاطر توهين و دخالت در زندگي خصوصي افراد و شهداي سبز (؟!) شير نشده، به خاطر نشان دادن واقعيت افراد شير شده. تازه خودشون هم راضي هستند. كجاي اين كار توهين هست؟ من هنوز نفهميدم.
hossein . - امید جان، اول از بنیاد شهید استعلام کردی؟
Ali Rajabi - چه بخای چه نخای با انتشا این عکس های محجبه از ایشون و دوست دختر گرامی!!! روحش در عذابه
hassan behzadian - ما که نوکر خود شهید و دوست دختر ش هم هستیم، برامون فرقی نمی کنه محرم بودن یا نه؟ برامون فرقی نمی کنه دوست دخترش چطور می پوشیده و می گشته، برامون مهم نیست چون ما برخلاف شما، سکسی نیستیم، شما که از دیدن یک ذره پوست خانم اشتون هیجان زده شده اید
omid hosseini - شهيد؟ :)) تو اصلا مي دوني در فرهنگ و اعتقادات اسلامي شهيد يعني چه؟ و به چه كسي ميگن شهيد؟

امیر جوادی‌فر که بود؟

امیر جوادی‌فر دانشجوی مدیریت صنعتی دانشگاه آزاد بود.:

پدرش مهندس جوادی‌فر لنگرودی می‌نویسد:
از اوین زنگ زدند و گفتند بیا جنازهٔ پسر و جگرگوشه‌ات را از پزشکی قانونی تحویل بگیر. لازم است بگویم پسرم در تاریخ ۱۸ تیر ماه در محدودهٔ امیرآباد توسط لباس شخصی‌ها مصدوم و در بیمارستان بستری بود، اما پس از بهبودی به زندان اوین برده شد و حالا جنازهٔ پسر ۲۴ ساله‌ام را تحویلم می‌دهند. پسرم بنام امیر جوادی لنگرودی پسری بود به دور از جریانات سیاسی و فقط عاشق وطن بود همین و بس، پسری مودب و سربه‌زیر که به تازگی مادرش را از دست داده بود و عزادار مادرش بود. حال من تنها باید برایش عزا بگیرم و مادری نیست تا برایش گریه کند.

این عکس امیر است که در بیمارستان از او گرفته‌اند، احتمالا بعد از ۱۸ تیر:

کسی از آشنایان‌اش دلیل درگذشت او را این‌گونه نوشته است:

ظاهراً در درگیری‌ها به سر و صورتش زده بودند و همین مسئله باعث شده بود بینایی‌اش را رفته رفته از دست بدهد. همچنین به دنده‌هایش هم ضربه‌های شدیدی وارد شده بوده که فکر می‌کنم پس از چند روز به دلیل خونریزی داخلی که احتمالاً در ریه‌اش رخ داده شهید شده‌است. به من گفته‌اند وقتی امیر را با آن وضعیت به همراه سایر بازداشت شده‌ها به کهریزک می‌آورند، سایر زندانی‌ها خیلی سعی می‌کنند کمکش کنند و با همان امکانات محدود به او رسیدگی کنند. امیر هم برای جبران زحمات دوستانش، با آن حال و وضعیت برایشان آب می‌آورده یا آنها را باد می‌زده تا بتوانند گرما را تحمل کنند.

یک گزارش دیگر از ماجرای دستگیری امیر جوادی‌فر:

امير اصلا سياسی نبود. او ترانه سرا بود و درموسسه «کارنامه» دانشجوی بازيگری و در دانشگاه قزوين دانشجوی مديريت صنعتی بود. من يادم نمی‌آيد حتی يک ترانه سياسی هم گفته باشد، پر از شور زندگی بود، از سياست دور بود و می‌گفت سياست را دوست ندارم چون دروغ است. حتی در انتخابات اخير هم به اصرار ما رأی داد و هيچ تعلق خاطری به جناح يا حزبی نداشت.
حوالی غروب ۱۸ تيرماه، امير همراه با همسر يکی از دوستانش برای تماشای اتفاقات بيرون رفتند و به من هم تلفن زد که بيا برويم تماشا کنيم، اما من گفتم امروز کار دارم و نمی‌توانم بيايم.
امير و همسر دوستش وقتی می‌بينند درگيری‌ها خيلی شديد است و مردم به شدت کتک می‌خورند به ته يک کوچه بن بست می‌روند و برای اين که جان همسر دوستش را حفظ کند پنهان می‌شوند تا بعد از خاتمه درگيری‌ها سريع به خانه برگردند. او را در کوچه بن بست دستگير می‌کنند و کتک می‌زنند. در پرونده‌ای که بسيج برای امير درست کرده و به نيروهای انتظامی داده بود، نوشته‌اند امير برای ۳۰ نفر سخنرانی می‌کرده و آنها را برای اغتشاش تحريک می کرده است. حدود ۱۲ نفر بسيجی کتکش زده بودند. چشمش آسيب ديده بود و دستش و سرش شکسته بود.
وقتی اينها را به نيروی انتظامی تحويل می‌دهند، مأمور نيروی انتظامی می‌گويد دستور رسيده امروز دخترها را دستگير نکنيم، بنابراين همسر دوستش را آزاد می‌کنند و امير را با خود می‌برند.
فکر می‌کرديم امير اين دو هفته در بازداشت بوده، ولی در حقيقت ۲۳ تيرماه يعنی پنج روز بعد از بازداشت جنازه او را به پزشکی قانونی تحويل داده بودند و تازه ۱۲ روز بعد از مرگش به ما خبر داده‌اند.
ما هر روز می‌رفتيم دم زندان اوين و عکسش را نشان می‌داديم و از کسانی که آزاد می‌شدند می‌پرسيديم آيا امير را ديده اند يا نه. ظاهرا يک آقای «کارچاق کن» هم که پول کلانی گرفته بود تا برود از وضعيت او خبر بياورد، می‌گويد بله من او را ديده‌ام و حالش خوب است.
حالا گفته‌اند اصلا از اين پرونده حرفی نزنيد و نگوييد دراين حوادث دستگير شده، بگوييد تصادف کرده است.
به نظر می‌رسد در گزارش بالا «همسر دوست» ساخته شده تا «حفظِ آبرو» شده و از «دوست دختر» اسم برده نشود. در همین گزارش وضعیت جنازه‌ی امیر زمانِ تدفین این‌گونه تشریح شده:
جنازه او تقريبا متلاشی شده بود، سرش را که شکسته بود از ته تراشيده بودند،‌ يک چشمش تقريبا له شده بود، تمام ناخن‌های پايش را کشيده بودند، تمام تنش کبود بود و دندان‌هايش و فکش شکسته بود. در کالبد شکافی هم کمر و سينه‌اش را شکافته بودند.

مسیح علی‌نژاد با دوست‌دخترِ امیر جوادی‌فر مصاحبه کرده که می‌توانید از این‌جا بشنوید. عکس زیر در سالگرد درگذشتِ امیر گرفته شده:

و این عکس در سالگرد آشنایی‌شان:

چندین ساعت است که این ماجرا گریبان‌ام را گرفته و رها نمی‌کند که چطور می‌شود برای آیندگان چنین وضعیتِ گروتسک و تهوع‌آوری را توضیح داد؟ زمانه‌ای که در آن عاشق بودن و سکس داشتن با رضایت طرفین شرم‌آور است و باید آن را پنهان کرد چون به اخلاقیات کثافت‌زده‌ی رسمیِ جامعه نمی‌خورد، اما جنازه‌ی امیر جوادی‌فر و عکس کتک‌خورده‌اش طبیعی است و حتی می‌شود به آن افتخار کرد و برای دست‌اندرکارانِ تهیه‌اش آرزوی توفیق بیشتر کرد؟ مدتی هم البته فکر می‌کردم به واقع چه جوابی (نه فحش، که جواب) می‌شود به امثال امید حسینی و محمدهادی فضل‌الله‌نژاد داد. آخری که از کامنت‌اش بر می‌آید که هیچ بعید نیست خودش در کهریزک کتک می‌زده و شکنجه می‌داده است. اما در حد شعور این‌ها، باید گفت در خود فقه که لابد به آن استناد می‌کنند، نکاح معاطات مورد قبول بسیاری از متخصصان است.

در قرآن شهید کسی است که شهادت می‌دهد. در بارگاهِ عدلِ الهی شاهدِ زمانه‌ای است که در آن زیسته است. زمانی همین بچه‌های حزب‌اللهی قرار گذاشته بودند که عکسی کنارِ وبلاگ‌شان بگذارند با عنوانِ شهیدِ من. لابد بسیاری از این بچه‌ها شهیدِ محبوب‌شان شهید اسدالله لاجوردی است. شاهدی از آن‌سوی میله‌ها. شاهدی کابل به‌دست، شاهدِ شکنجه‌گر، شهید باغیرت، شهیدی کینه‌ورز و انباشته از دشمنی. ما هم شهیدمان امیر جوادی‌فر است، شاهدی در فشردگیِ داغِ کانتین‌های فولادی کهریزک، با چشمانی کم‌سو و دنده‌هایی شکسته که در هر نفس داغی که آن پنج روز به سینه فرو برده در ریه‌هایش فرو رفته‌اند، شهیدی که دوست‌دختر دارد، شهیدِ عاشق، شهیدِ ترانه‌سرا.

دوشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۹

خودداری یا اجبار

تأییدِ نظریه‌ی ولایتِ مطلقه‌ی فقیه وابسته به این فرض است که اکثریتِ مردم را صغیر، مهجور و از نظر عقلی نارس بدانیم. ولایت در این نظریه به معنای سرپرستی است و دیدگاه ولایتی در رفتارِ کنونی حکومتِ ایران بازتاب می‌یابد: حکومت عقلِ منفصلِ مردم است، مدعی است که وظیفه‌ی نظارتِ اخلاقی دارد و خیر و صلاحِ افراد را بسیار بهتر از خودشان تشخیص می‌دهد. این خود برای وجدان‌های آزاده و پای‌بند به اخلاق مسئولانه کم شکنجه‌ای نیست، اما کار به این‌جا ختم نمی‌شود و سوگ‌مندانه وضعیت مهجوریت و صغارت در رفتارِ بسیاری از مردم هم بازتاب می‌‌یابد؛ چنان که امین بزرگیان در زمینه‌ی رفتار جنسی به خوبی مشاهده کرده است: «وقتی دولت، خود را موظف به سرکوب و کنترل میلِ جنسیِ جامعه بداند و این "بار" را از دوشِ خود افراد بردارد [...] این پیام را به جامعه می‌دهد که هر جا من (دولت) نبودم، لیبیدو [میلِ جنسی] یت را رها کن.».

دورِ باطل و شومِ سرکوبِ اخلاقیِ حکومت و هرج‌ومرج اخلاقیِ مردم منحصر به رفتارِ جنسی نیست. فردی که همواره به حضورِ ولی و سرپرست برای رعایتِ اخلاق عادت کرده مشکل بتواند خودداریِ آزادانه را تجربه کند.

موضعِ ایجابیِ ما

حکومت سرپرستِ مردم نیست. حکومت امانت‌دارِ مردم در حفظِ اموال عمومی، امنیت و نظم اجتماعی است. اجبارِ قانونی باید در کم‌ترین حدَِ ممکن باشد و تکیه‌گاهِ اصلیِ نظم اجتماعی تنها می‌تواند و می‌باید وجدانِ و انتخابِ درست‌کارانه و خوددارانه‌ی افرادِ اجتماع باشد . تشخیص این که در کدام مورد اجبارِ قانون و تعیین مجازات برای شکستنِ آن به نفعِ عمومی است باید تنها پس از مباحثه‌ی اجتماعی انجام گیرد و پس از آن اقناعِ عمومی و عُرفی باید بتواند آن قانون را در اکثریتِ افرادِ جامعه پذیرفتنی و درونی کند، به گونه‌ای که نظارتِ قانونی برای اقلیتِ محدودی قانون‌شکن باقی بماند، نه برای اکثریت.

یکشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۹

زندگیِ خوب یا مرگِ خوب

همان‌گونه که افراد به معجزه‌ی ظهور و تغییرِ ناگهانیِ مسیرِ تاریخ دل می‌بندند، در تاریخِ فردی‌شان هم می‌توانند به امیدِ معجزه‌ی کشته شدن و یک‌شبه رهِ صدساله رفتن و یک‌باره عالی شدن زندگیِ نابسامان‌شان در جهانِ پس از مرگ باشند. گویی هر ملّتِ سیاه‌کاری می‌تواند به یک‌باره با ظهورِ منجی سرفراز شود و هر فردِ ستم‌کاری با کشته شدن شهید می‌شود و به زندگیِ بهشتی می‌رسد.

از نتایجِ مشخص ناامیدی و تیره دیدنِ اوضاع جهان، در موضعِ ضعف قرار گرفتن و جنگیدن برای بقا و در تضاد دیدن واقعیات جهان با آرزوها و آمال فردی و گروهی این است که فرد میل به زیستن را از دست می‌دهد و مرگ‌طلب می‌شود، و در چارچوب ایدئولوژیکی که انقلابِ اسلامی فراهم کرده می‌تواند این میل را به شهادت تعبیر کند: اگر می‌تواند بمیراند و اگر نمی‌تواند بمیرد.

گاهی گمان می‌کنند منطقِ مرگ‌طلبی فرمولی استثنائی است که تمام مخالفان زندگی‌دوست‌شان را خلعِ سلاح می‌کند. شاید توجه نمی‌کنند هر انسانی با هر عقیده‌ای هر چقدر هم زندگی را بخواهد در مرزی از شرایطِ خفت‌بار و تحقیرکننده هراس از مرگ را کنار می‌گذارد.

وضعیتِ ایجابیِ ما

ایده‌ی جنبش سبز این است که زندگی اصل است و نه مبارزه، و مردنِ خوب فقط وقتی خوب است که زندگیِ خوب ممکن نباشد. در برداشت‌های مذهبی سبزها عَرَفه مقدّم بر کربلاست و امام حسین برای سر باز زدن از بیعتِ اجباری و خفّت‌بار با یزید کشته شد و هیچ‌گونه رفتارِ خودکُشانه (به اصطلاحِ رسمی: شهادت‌طلبانه) در کارش نبود.

شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۹

اصول‌گرایی یا فردپرستی

هوادارانِ وضعِ موجود بسیاری واژه‌ها را مصادره و از معنا تهی کرده‌اند و چه بسا به عکسِ معنای واقعی به کار می‌برند. مثلاً خود را اصول‌گرا می‌نامند در حالی که از بی‌اصول‌ترین مردم هستند. در مرامِ اینان هر اصلِ مقدس و گرامی می‌تواند به بهانه‌ی حفظِ نظام تعطیل شود، و نظام هم هیچ نظم و قانون و قاعده‌ی استواری جز انحصارِ حکومت در دستِ یک فرد و یک طبقه‌ی خاص ندارد.

غیر از گروهی منفعت‌طلب، بسیاری از این اصول‌گرایان در واقع فردپرست‌اند. و جالب این که فردی را می‌پرستند که هیچ فضیلتِ یگانه و برجسته‌ای جز داشتنِ قدرت در این لحظه ندارد. معظم‌له حتی در فنَِ خطابه هم که در آن مزیت چشم‌گیری داشته‌اند پس‌رفت کرده‌اند: استفاده از تعبیراتی چون میکروبِ سیاسی و مثلِ سگ دروغ گفتن نه نشانه‌ی فصاحت است و نه بلاغت.

استدلالِ نهاییِ مریدان برای ارادت به معظم‌له این است که در کشورِ امامِ زمان بدون نظرِ مساعدِ حضرت نمی‌توان حکومت کرد؛ و توجه ندارند که با چنین نظریه‌ای لابد محمدرضاشاه پهلوی و آغامحمدخان قاجار و شاه‌سلطان‌حسین صفوی همگی نظرکرده‌ی حضرتِ ولی‌‌عصر بوده‌اند. فردپرستیِ این‌گونه در نهایت سر از قدرت‌پرستی در می‌آورد، چون هر کس که قدرت را به چنگ آورد بی‌هیچ فضیلتی اولی‌الأمر و نایب‌الامام تواند بود.

موضعِ ایجابیِ ما

زندگیِ خوب و بهبودِ شرایطِ فردی و اجتماعی بدون اصول و پرنسیپ ممکن نیست. زندگیِ اجتماعی بر قاعده‌های اخلاقی استوار است، اصولی که به افراد حداقلی از اطمینان متقابل می‌دهد. برای مثال اصلِ کاستنِ رنج و افزایشِ رفاهِ عمومی، یا اصلِ نارواییِ تبعیض، یا این که همگان حقوقِ ذاتیِ مشخصی دارند که رعایتِ آن‌ها وظیفه‌ی حکومت است و امتیاز و منتی نیست که بر سر اتباع‌اش می‌نهد. چنین اصولی قاعده‌هایی اخلاقی هستند در مورد طرزِ حکومت هم تعمیم می‌یابند: همه‌ی افرادِ جامعه از حقی برابر نسبت به اموالِ عمومیِ جامعه برخوردارند و این حق را نمی‌باید به بهانه‌ی اعتقاد، جنسیت یا قومیتِ دگرباشانه نفی کرد. بنای حکومت بر پایه‌ی رعب و ترساندنِ قاطبه‌ی شهروندان و نمک‌گیر کردن و امتیاز دادن به گروهِ مریدان اخلاقی نیست.

این اصول از تمدنِ فاسدِ غربی نیامده‌اند و به میلِ ما هم از بین نخواهند رفت. پایه‌ی چنین اخلاقی جهان‌شمول است و در تمام جوامع و ادیان یکی است، چون بر غریزه‌ی اجتماعی بشر استوار است که درمی‌یابد برای حفظ و رشد یک جامعه لازم است با دیگران چنان رفتار کند که انتظار دارد با خودش رفتار شود. رفتارِ بر خلافِ چنین اصولی باعثِ فروپاشی حداقل اطمینانِ متقابلِ لازم برای تشکیل جامعه می‌شود و جامعه را به گروه‌های متضاد و متعارض و افراد تنها و بی‌پناه فرومی‌کاهد که در جنگ بقای بی‌قاعده‌ای به زندگیِ بی‌شکوه‌شان ادامه می‌دهند و بیشتر توان‌شان صرفِ فرسودنِ یک‌دیگر می‌شود نه پیش‌بُردِ جامعه و کشوری که در آن سهیم‌اند.

هدف این مجموعه نوشته هم بیان این اصول و پرنسیپ‌های حداقلی است که جنبشِ سبز به آن‌ها وفادار است، در تقابل با وضعیتِ کنونی که فارغ از اصول است و به قدرتِ مطلق و معجزه دل بسته است.

جمعه، دی ۱۷، ۱۳۸۹

امید به آینده یا امید به آخرالزّمان

در زمانه‌ای که گذرِ زمان دائماً همه‌چیز را می‌فرساید و متحول می‌کند، نتیجه‌ی فقط به بقا فکر کردن تلاش دائمی و ناموفق برای حفظِ وضعیتِ حال و حسرتِ گذشته‌ی طلائی را خوردن است. تلاش برای حفظِ قالبِ یخی است در زیرِ تیغِ آفتاب و رساندنِ آن به حکومتِ موعودی که قرار است فریزر باشد و همه‌چیز را همان‌گونه که هزار و چهارصد سال پیش بوده منجمد نگه دارد. حکومتی که تنها امیدِ ما برای حفظِ قالبِ یخ‌مان است.

ظهورِ منجی و تغییرِ معجزه‌گونِ همه‌چیز به نفع باورمندان به نظام تقریباً تنها امیدِ باقی‌مانده برای آنان است. بصیرتِ ویژه‌ای نمی‌خواهد دیدن این که حکومتی که با خونِ دل و بنا به حکمِ اوجبِ واجبات حفظ می‌کنند دستاوردِ مادیِ چندانی ندارد. همان اندک هم باز باید دوباره صرفِ حفظِ نظام شود (آفتابه خرجِ لحیم) و در جهت بهبودِ زندگی و ایجاد چشم‌اندازِ بهتر برای زندگیِ فرزندان‌شان نیست: انرژیِ هسته‌ای، پیشرفت صنایع موشکی و دفاعی، محبوبیت در بین توده‌های مسلمان یا ماهواره‌ی امید، امیدی برای خانه‌دار شدن، افزایش اشتغال و بهبودِ وضعیت معیشت خانواده‌ها را به همراه نمی‌آورد. در چنین شرایطی آینده چیزی نیست که بدون معجزه بتوان به آن امید بست.

موضعِ ایجابیِ ما

ما خواستار چشم‌اندازِ روشن و امیدبخش برای آینده هستیم، چشم‌اندازی که در آن افراد جامعه بدانند کار و مشقّت امروزشان نتیجه‌ی مستقیم در بهبود وضعیتِ زیستِ آینده‌ی خود و فرزندان‌شان دارد. بدانند راه‌حل‌های انسانی و عاقلانه برای مشکلات ارائه و اجرا می‌شود نه این که به معجزه و آمدن منجی حواله داده شود. بدانند که با برنامه‌هایی درست و نه با دل بستن به ظهورِ نزدیک، با شناخت نقاط قوت و ضعف کشور و نه با توسل به موهوماتی چون گذشته‌ی پرافتخار یا معجزات آخرالزمان، رشدِ تدریجی و مداومی در پیش است که پس از چند دهه کشورشان را در سطح کشورهای آبرومند و بسیار مناسب برای زندگی قرار می‌دهد، جایی که می‌توان خوب زیستن به سبکِ ایرانی را تجربه کرد.

پنجشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۹

رشد یا بقا

شعارِ اصلیِ حکومتِ اسلامی «حفظِ نظام» است و آن را اوجبِ واجبات می‌داند. بقای نظام آن‌قدر مهم است که هر حکمِ دینی و اخلاقی را که در تعارض با آن بیفتد می‌توان تعطیل کرد.

عمل به قانونِ بقا ناشی از حسِ در منگنه بودن و ضعف است، نه احساسِ قدرت. وضعیتی که نظام در همه‌جا دشمن می‌بیند، از همه‌چیز بیم دارد و ناگزیر همه‌چیز را امنیتی می‌بیند و نیروهای مسلّح و اطلاعاتی را بر رأسِ امور می‌نهد. قانونِ بقا قانونِ جنگل است و باید کُشت تا زنده ماند، و آن کس را که نمی‌توان کُشت باید فریب داد. و دو گروه خیلی سخت‌جان و سخت‌باور نظام را در منگنه گذاشته‌اند: یکی جوانِ ایرانی است و دیگری دنیای بیرونی است که در وضعِ دل‌خواهِ نظام متوقف نمی‌شود.

اگر از محافظانِ مخلصِ نظام بپرسیم که چه چیزِ نفیسی در انبان‌شان هست که باید چنین حفظ شود نهایتِ پاسخ‌شان این است که حکومت به اسم اسلامی است و بر رأس آن فردی ملبّس به لباسِ فقیهان نشسته است. بسیاری از محافظانِ نظام هم خواهند پذیرفت که این «اسلام واقعی» نیست وگرنه وضعِ ما بسیار بهتر می‌بود، و اسلام واقعی تنها به دست منجی موعود پدیدآمدنی است، و «فقهِ خالی» هم جواب نمی‌دهد، و «بصیرت» لازم است - لغتی که ترجمانِ همان غریزه‌ی بقا و ماندن بر سریرِ قدرت است. یعنی درکِ بهتر از قانونِ شرع کافی نیست و فهمیدنِ قانونِ جنگل حتی اولویت دارد.

این معادله را کمی که ساده کنیم می‌بینیم در واقع با قدرت‌طلبیِ نابی طرف‌ایم که قدرت را برای قدرت می‌خواهد و لباسِ فقه و ظاهرِ صلاح بهانه‌اش است. هدف حتی اعتلای اسلام و اجرای فقه نیست، هدف تنها همان حفظِ نظام و حفظِ قدرت است.

نظامِ اسلامی می‌گوید «می‌خواهم زنده بمانم». به سبکِ پیرِ محتضری که عزّتِ نفس ندارد و زمانِ مرگ را در نمی‌یابد و به بقای ذلیلانه هم تن می‌دهد. جامعه‌ی جوانِ ایرانی می‌گوید «می‌خواهم رشد کنم». نظام ثابت کرده‌است که رشدِ سالم و همه‌جانبه قالب‌های تنگ‌اش را برمی‌دَرَد و تابِ آن را ندارد. رشد و توسعه آفتابی است که یخ‌های ایدئولوژیک را باز می‌کند، بازی‌گوشی‌های جوانانه اشیای قیمتیِ موزه‌ی اعتقادیِ نظام را در معرضِ خطرِ شکستن قرار می‌دهد، و مرگ تدریجیِ وضعِ موجود را به هم‌راه دارد. نظام سبزینه‌ی رویش و تحول را جلبک و کپکی می‌بینند که نشانه‌ی فساد است، چون روی جنازه‌ی در حال گندیدن‌اش روییده و آن را به چیزی دیگر استحاله داده است.

نظام اسلامی در ضمن می‌خواهد که «خالص» بماند. تفکر بقا متضمّن تفکر خلوص‌طلبی هم هست، چیزی که قرار است باقی بماند باید پاک و منزّه از دیگر چیزها باشد. برای خالص بودن باید درها را بست، در محاصره بودن و تحریم شدن و حتی جنگ محدود نعمت است چون ما را خالص‌تر می‌کند، و مهاجرت و فراری شدن ایرانی‌های ناخالص هم نعمتی دیگر است. رابطه‌ی ایران با دنیای بیرونی همین رابطه‌ی حفاظت است، اما دنیای بیرون دنیای سرمایه‌داری است که مرز نمی‌شناسد و هر جا کسب سود ممکن باشد از قدم آن پاک نمی‌ماند، و مصیبتِ مضاعف این که جوانِ ایرانیِ تشنه‌ی رشد هم وضعیتِ سرمایه‌داری را قبله‌ی آرزوهای خودش می‌یابد.

موضعِ ایجابیِ ما

ایده‌ی در قدرت ماندن به هر قیمت اصل و ریشه‌ی فساد نظام است. علی‌ابن‌ابی‌طالب (بر او درود) حفظِ حکومت‌اش را، که ادعا می‌کنند الگو و هدفِ غاییِ این نظام است، از کفشِ پاره‌ای بی‌ارزش‌تر می‌دانست مگر این که ابزار احقاقِ حق و جلوگیری از ستم باشد.

حکومت وسیله است نه هدف. هدف عدالت است نه حکومتِ عادلان. در فضای عادلانه است که هر استعدادی شکوفا می‌شود و رشدِ جامعه به نتایجی فراتر از قالب‌های تنگِ باور می‌رسد، نه در فضایی که هر ستم‌گری، تبعیض و فساد به توجیه حفظِ نظام مجاز دانسته شده یا نادیده گرفته می‌شود.

بقای بدون رشد اگر به مرگ منجر نشود تفاوت چندانی با مرگ ندارد. کُره‌ی شمالی و زیمباوه مثال‌هایی زنده هستند.

در قرآن تمثیلِ مناسبی از این وضعیت هست: درباره‌ی «چسبیدن به زمین» (خلود إلی الأرض) و خوارکنندگیِ آن آمده است: «و خبر آن‌کس را برای‌شان بخوان که نشانه‌های‌مان را به او بخشیده بودیم و از آن‌ها به‌در آمد، پس شیطان پی‌اش افتاد و به راه هرز افتاد؛ و با آن که اگر می‌خواستیم با آن نشانه‌ها بلندمرتبه‌اش می‌گردانیدیم ولی به زمین چسبید و پیِ هوسِ خود رفت. پس داستان‌اش چون داستانِ سگ است که چه دنبال‌اش کنی و چه رهایش کنی له‌له می‌زند» (سوره‌ی ۷، آیات ۱۷۵ و ۱۷۶). در تفاسیر هست که این آیه در مورد یکی از علمای بنی‌اسرائیل به اسم بلعم باعورا است.


توضیح: بنا به دعوتِ چند هفته پیشِ داریوش محمّدپور برای نوشتنِ اصول، در سلسله یادداشت‌هایی که یادداشت فوق اولین آن‌هاست، به مقایسه‌ی اصولِ رفتاری رایج (منتسب به جامعه و حکومت اسلامی فعلی) و اصول ایده‌‌آل (جنبشِ سبز) می‌پردازم.