شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۵

سيب‌زمينی نبودن: مسأله اين است

پرستو گفته سيب‌زمينی نشويم. چطور می‌شود سيب‌زمينی نبود؟

چه کار می‌شود کرد؟ به زندان‌بان خطاب کنيم؟ به کسانی که گرفتارشان شده‌اند؟ خاطره بنويسيم؟ سيب‌زمينی نبودن، لابد خشم می‌طلبد، مثلاً اين‌طور:

آهای آدم‌هايی که ردپای گل‌آلود و کثيفِ «نقش پدرانه»تان را با «اقتدار» همه‌جا می‌گذاريد، کليد زندان‌ها را داريد، هر روز رکورد جديدی به ديتابيس فيلترينگ اضافه می‌کنيد، دمِ درها حراست می‌گذاريد، دمِ چاپ‌خانه‌ها و سينماها و استوديوها ارشاد می‌کنيد، دم فرودگاه آدم‌ها را دستگير می‌کنيد، در «اماکن» مکان‌های ناجور را می‌پاييد، مانتوها را دراز می‌کنيد و نوشته‌ها را کوتاه، توقيف می‌کنيد، بازداشت می‌کنيد، در انتخابات خير و صواب ملت را به جای آن‌ها تشخيص می‌دهيد، بر‌ «ايتام آل محمد» و «حيواناتی که در زمين فساد می‌کنند» پدری و ولايت می‌کنيد!

آهای آدم‌هايی که از ترس آمريکا زرد کرده‌ايد و در داخل هميشه «در شرايط حساس کنونی» مانده‌ايد و هر مخالف را به اسم عامل بيگانه و مخل امنيت خفه کرده‌ايد:

هر چقدر زور بزنيد، شما رفتنی هستيد. آخرش اين است که خواهيد مُرد، و نظام محبوب پدرسالاری‌تان را از درون خواهيم پوساند!

و در تاريخ جز نفرت از شما چيزی نخواهد ماند، چون تاريخ را ما می‌نويسيم، کسانی که هميشه کوشيديد خفه‌شان کنيد.

آهای رئيس! آهای زندان‌بان! با تو هستم! چون تو بيش‌ از آن به کليد زندان مشغول بودی که فرصت نوشتن داشته باشی! چنان هيولايی از تو می‌سازيم که تا سال‌ها جلوی چشم هر کس باشد که هوس پدری کردن بر ملت و سياست کردن فرزندان ناخلف را داشته باشد.

سيب‌زمينی نبودن فايده‌ای هم دارد؟


کامنت برای کسانی که از فيد يا پشت فيلتر می‌خوانند.

چهارشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۵

بابل

  • بلندگوی ايستگاه اعلام می‌کند:
    There are reports from severe delays in the line in both directions due to a signal failure
    اين کلمات به يکی از اضطراب‌های هميشگیِ لندنی‌ها دامن می‌زند. راننده‌ی قطار با لهجه‌ی کاکنی در بلندگو می‌گويد:
    ladies and gents, mind the doors please
    و بعد که قطار راه نمی‌افتد می‌گويد:
    we stay a few minutes here as I've got problem with the doors.
    ملت می‌خندند. من نکته‌ی خنده‌دار قضيه را نگرفته‌ام اما می‌دانم اين جماعت به اين آسانی نمی‌خندند.
  • تان کولن هلندی است. سن زيادی ندارد ولی پروفسور رياضيات است. اول جنبه‌ی intuitional (شهودی) موضوع را توضيح می‌دهد و بعد وقتی می‌خواهد ساختار و مدل رياضی‌اش را بيان کند می‌گويد let's add some meat to it! (قابل توجه مانی) می‌خواهم مزه بپرانم و بگويم maybe someone's vegetarian اما منصرف می‌شوم. به شوخ‌طبعی (sense of humour) خودم و اثرش در اين فضا اعتمادِ کافی ندارم.
  • در ايستگاه، يک دختر و پسر چينی با هم صحبت می‌کنند. بسياری از زبان‌ها را سريع می‌توانم تشخيص بدهم اما هميشه در تشخيص چينی مشکل دارم. گاهی مثل اين است که نوار ضبط صدا را برعکس پخش کنند. مارگريت دوراس در the lover نوشته بود که زبان چينی زبانی است بسيار بيگانه، گويی برای آن درست شده که ضمن ادای لغات‌اش همواره فرياد بزنند. فکر می‌کنم چقدر زبان چينی‌ای که دوراس شصت سال پيش در هند و چين می‌شنيده متفاوت است با اين زبان چينی که الآن من در زيرزمين‌های لندن می‌شنوم، چقدر به ملايمت، چقدر عاشقانه بيان می‌شود، چقدر شهری، چقدر زنانه شده.
    ياد طرز حرف زدن پدربزرگ‌ام می‌افتم. تهران شهر چنار بود و هر فصل‌اش از رنگ و بويی که چنارها به شهر می‌دادند شناخته می‌شد. يک صبح پاييزی در کوچه‌ی خلوت و مفروش با برگ‌های زرد، پدربزرگ‌ام با نان سنگک در دست و پالتوی بلند خاکستری به تن، وقتی آشنا و همسايه يا حتی غريبه‌ای در کوچه می‌ديد، با صدای رسايی که تا ته کوچه‌ شنيده می‌شد سلام صبح بخير می‌گفت، کوچه‌ای که آن روزها خيلی دراز به نظر می‌آمد. شايد فارسی پدربزرگ‌ها تا به ما رسيده در همان فرآيند شهری شدنی قرار گرفته که چينی از سر گذرانده، به خصوص اگر فارسی‌ای را که همين امروز در روستاهای خراسان و افغانستان صحبت می‌شود با فارسی تهرانی و لوس‌انجلسی مقايسه کنيم. يک مثال ديگر هم به ذهن‌ام می‌رسد: ترکی که در استانبول صحبت می‌شود و ترکی «يوغور»ی که در آذربايجان، با آن که ترکی نمی‌دانم اما می‌توانم از روی آهنگ حدس بزنم کدام ملايم و شهری شده، در کدام نياز به فرياد و تأکيد از بين رفته و زمزمه و لاس زدن و لوس کردن به جايش آمده.
  • به افسانه‌ی برج بابل فکر می‌کنم، به اين که تجربه‌ی انواع آواهای انسانی ناآشنا چه بخش مهمی از تجربه‌ی زيستن در چنين شهری است.

سه‌شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۵

تفسير زنانه

يکی از تفريحاتِ سالمِ استادِ ما اين بود که از دو تا دختر که کنار هم نشسته بودند با لهجه‌ی غليظِ اصفهانی می‌پرسيد «شوما دو تا دخترخاله‌اين؟» و هر دو بی‌نهايت آزرده می‌شدند...

ما پسرها فکر می‌کرديم هر دو دختری که اصفهانیِ بدذات انتخاب می‌کند زشت هستند، ولی اين را فقط در موردِ ديگری قبول دارند نه در موردِ خودشان، و اين علت اصلیِ آزردگیِ دخترها و نيشخندِ رضايت استاد است.

دخترها پاسخ می‌دادند نه، به خاطرِ اين است که «هر دختری می‌خواهد تک باشد».

نتيجه‌ی اخلاقی: هرمنوتيک خيلی مهم است. فمينيسم هم همين‌طور. مهم‌تر از همه اين است که چگونه تفسير زنانه‌ای از جهان به دست بدهيم!

دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۵

قالب وبلاگ

از اعترافات يلدايی بهرنگ تاج‌دين يکی هم اين بود که قالب (template) وبلاگ‌اش را بهترين می‌داند. اگر چه قالبی است که من را ياد دورانِ مانيتورهای تک‌رنگ سبز می‌اندازد و از عناصر پويای جاواسکريپت سرشار است که استفاده‌پذيری را کم می‌کنند.

بايد اعتراف کنم که من هم علاقه‌ی بيمارگونه‌ای به قالب وبلاگ خودم دارم. سادگی، سفيدی يک‌دست‌ و فونت Simplified Arabic به طور خوشايندی من را يادِ سفيدیِ کاغذِ اولين کتاب‌هايی می‌اندازد که می‌خواندم: کتاب‌های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.

يک بار يکی از دوستان وبلاگی که به حفظِ ظاهر بسيار پای‌بند است از من خواست که شکل قالب را عوض کنم و طرح و رنگی به آن بيفزايم، و در ضمن فونت را به فونتِ منفورِ Tahoma تغيير دهم، اما ديد که اين تذکرات و گوشزدها در من اثر نمی‌کند و سادگی و استفاده‌پذيری اين‌جا را با طراحی‌های حرفه‌ای عوض نمی‌کنم. حدس می‌زنم طراحی حرفه‌ای وبلاگ آن دوست گرامی، پولِ خوبی را از جيبِ‌اش خارج کرده که نوشِ جانِ طراح! البته نتيجه‌ی گوشزدهای ايشان و دوستان ديگر، اين شد که حالا اگر کسی بخواهد نوشته‌های اين‌جا را با آن فونتِ منفور بخواند، می‌تواند دکمه‌ی تغيير فونت (بالا، سمتِ چپ) را بزند و به آن فونت برسد.

يک خصوصيت حيرت‌انگيز قالبِ وبلاگِ عنکبوت که به جرأت می‌توانم بگويم در کم‌تر سايت و وبلاگ قشنگ و معروفی خواهيد يافت، خاصيت «صفحه‌پرکن» آن است. برای آزمون اين خاصيت، عرضِ صفحه‌ی مرورگر (browser) خودتان را کم کنيد و ببينيد چه اتفاقی می‌افتد! اين خاصيت باعث می‌شود که وبلاگ در هر اندازه و با هر وضوح (resolution) مانيتور، تمامی فضای موجود در صفحه را استفاده کند و نياز به اسکرول‌بار افقی برای چپ و راست کردن مطلب نباشد.

تنها اشکال اساسی کند بودنِ زمان بارگذاری وبلاگ است که بيشتر به سرويس بسيار بد بلاگ‌رولينگ (لينک‌های سمت چپ) و بعضی اسکريپت‌های ديگر برمی‌گردد و البته منحصر به وبلاگ من هم نمی‌شود.

پی‌نوشت: [+] درباره‌ی استفاده‌پذيری در وب.


البته فقط در IE فونت اصلی ديده می‌شود و در Firefox به طور خودکار به Times تغيير می‌کند چون فايرفاکس Simplified را درست نشان نمی‌دهد.
کامنت برای پشت فيلتری‌ها و استفاده‌کنندگان از فيد.

یکشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۵

حرفه‌ای‌ها

سريال ايرانی از شبکه‌ی جام جم پخش می‌شد. ديدم گريمور چقدر تلاش کرده خانم‌ها را رنگی کند و مسئول پخش چه زحمتی کشيده تا جاهايی را که خانم‌ها زياده از حد رنگارنگ‌اند پيدا کند و تصوير را کم‌رنگ کند.

چقدر تلاش ملت روزانه به اين شکل، برای خنثا کردنِ حرفه‌ایِ کار حرفه‌ایِ ديگری هدر می‌رود؟


لينک کامنت‌ برای کسانی که از پشت فيلتر يا با استفاده از فيد اين‌جا را می‌خوانند.

جمعه، دی ۲۹، ۱۳۸۵

پادشاهی متحد

پادشاهی متحد (UK يا United Kingdom) شامل سه کشور موجود در جزيره‌ی بريتانيا است: انگلستان، اسکاتلند و ولز، و يک کشور در جزيره‌ی ايرلند به اسم ايرلند شمالی و تعدادی جزاير و مستعمرات قديمی پراکنده در سراسر جهان. در ايران عادتی فراگير است که کل اين مجموعه‌ی سياسی را «انگليس» ملقب به «روباه پير» بنامند، که چنين عادتی مثلاً در کشورهای عربی نيست و اين تفکيک را در زبان عربی رعايت می‌کنند.

امسال سيصد سال از تصويب «قانون اتحاد» در پارلمان‌های اسکاتلند و انگلستان می‌گذرد. اسکاتلند هنوز برای خودش پارلمان جدا دارد و اخيراً حزب ملی اسکاتلند، که حزبی است جدايی‌طلب، در اين پارلمان وضعيت خوبی پيدا کرده‌است. شعار اين حزب اين است که در 1707 ما حق انتخاب نداشتيم، در 2007 داريم. يکی از استدلال‌های اين حزب برای درخواست جدايی از پادشاهی متحد اين است که جمهوری ايرلند (ايرلند جنوبی) که سال‌ها قبل استقلال خودش را از اين پادشاهی گرفته، يکی از موفق‌ترين و پررشدترين اقتصادها را در اتحاديه‌ی اروپا دارد، از مزايای پيوستن به پول واحد اروپايی، يورو، استفاده می کند و جمعيت اندک آن، مشابه جمعيت اسکاتلند، مقهور جمعيت بزرگ‌تر و نمايندگان بيشتر پارلمانی انگليس نشده‌اند و نيازهای «ملی» خود را بهتر تأمين می‌کنند.

در مقابل، انگليسی‌ها هم می‌بينند که در بين چهار کشور پادشاهی متحد، تنها کشوری هستند که پارلمان مجزا ندارند: پارلمان پادشاهی متحد واقع در لندن تنها پارلمان موجود در انگلستان است. حالا در مقابل رفتارهای اسکاتلندی‌ها، درخواست‌هايی برای داشتن پارلمان مستقل هم در انگلستان ايجاد شده. يکی از انگليسی‌های طرف‌دار اين طرح می‌گويد ما انگليسی‌ها از قديم طرف‌دار بازی منصفانه (fair play) بوده‌ايم و حالا که اسکاتلندی‌ها پارلمان دارند و چنين مسائلی را هم در آن‌جا بررسی می‌کنند، چرا ما نداشته باشيم؟

هويت‌های محلی‌تر، مثل هويت اسکاتلندی، ولزی يا ايرلندی در حال تقويت هستند و انگليسی‌ها که هميشه اکثريت قدرتمند بوده‌اند و سعی در يک‌پارچه کردن همه‌ی اين هويت‌ها در هويت بريتانيايی (British) داشته و خودشان را هم بريتيش حساب می‌کرده‌اند، می‌بينند که آن هويت جمعی در حال کم‌رنگ شدن است و «علی مانده و حوض‌اش»، انگليسی‌ها مانده‌اند و «هويت بريتانيايی». انگلیسی‌ها می‌بينند که هرساله در روز سنت‌پاتریک (St. Patrick's day) که قديس حامی ايرلند است، چه جشن‌های باشکوهی در لندن و بسياری از شهرهای انگلستان بر پا می‌شود، تمام شهر به رنگ سبز ايرلندی در می‌آيد و نشانه‌های جشن، کلاه‌های بسيار بزرگ سبز رنگ و شبدرهای سه برگ مخصوص اين روز همه جا ديده می‌شود؛ در حالی که مراسم روز مربوط به قديس حامی انگلستان، سنت جورج (St. George) ‌تقريباً جزو مراسم متروک و فراموش‌شده است. و در نتيجه‌ی اين تحولات، مدتی است که انگليسی‌ها هم به فکر افتاده‌اند تا روز سنت جورج را احيا کنند.


[+] اغلب مردم از تشکيل پارلمان انگليس دفاع می‌کنند - خبر بی‌بی‌سی
[+] صفحه‌ی حزب ملی اسکاتلند (SNP) روی وب
[+] صفحه‌ی روز سنت پاتريک و [+] مراسم روز سنت پاتريک در لندن
[+] قانون اتحاد پادشاهی متحد در ويکی‌پديا
[+] مراسم روز سنت جورج کافی نيست - مقاله‌ی بی‌بی‌سی در روز سنت جورج دو سال قبل. اين سنت‌جورج از قديسان اژدهاکش بوده و صليب سرخ‌رنگی که روی پرچم انگلستان هست (با پرچم سرمه‌ای رنگ بريتانيا اشتباه نشود) به صليب سنت جورج معروف است.

کامنت برای کسانی که از پشت فيلتر اينجا را می‌خوانند.

پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۵

تاريخ مختصر يک ترانه

وقتی ويرا لين (Vera Lynn) در سال 1939 ترانه‌ی We'll meet again را خواند، بريتانيا تازه درگير جنگ با آلمان نازی شده بود و نياز به اميد داشت.

استنلی کوبريک در سال 1964 از اين آهنگ در انتهای فيلم دکتر استرنج‌لاو به گونه‌ای طنزآميز و کنايی (ironic) استفاده کرد: وقتی که تمام زمين توسط ماشين‌هايی که به دست خود بشر برای بهترين بازدهی در حداکثر نابودی ممکن ساخته شده‌اند غيرقابل سکونت می‌شود، روی تصاوير انفجارهای اتمی صدای ويرا لين و اين آهنگ شنيده می‌شود.

در آلبوم ديوار پينک فلويد منتشر شده در سال 1979، پينک که پدر خود را در جنگ دوم جهانی از دست داده هنگام ديدن يک فيلم جنگی به ياد ويرا لين می‌افتد و باز سوآلی آيرونيک می‌پرسد «ويرا چه به سرت آمد؟ مگر نگفتی يک روز آفتابی باز هم‌ديگر را می‌بينيم؟».

تابستان گذشته، سال 2006، يک تبليغ تلويزيونی برای هشدار دادن در مورد عواقب کباب کردن ناقص گوشت و سوسيس در تلويزيون‌های بريتانيا بخش می‌شد که در آن صدای همين ترانه‌ شنيده می‌شد که می‌گفت «ما هم‌ديگر را باز می‌بينيم» و روی تصويرِ باربيکيوها و گوشت‌های مغزپخت نشده، می‌نوشت: «خيلی زود، اگر گوشت خوب نپزد!».

می‌شد فهميد که يک ترانه که تمام سال‌های جنگ دوم جهانی نماد اميد در بريتانيا بوده تبديل به نمادی از مرگ شده، آن هم نه تنها برای تحصيل‌کردگان و روشن‌فکران، بلکه نمادی آن‌قدر عمومی که می‌توان از آن برای تبليغات تلويزيونی در مورد عواقب مرگ‌آورِ گوشت نپخته هم استفاده کرد.


[+] اطلاعات بيشتر در مورد اين ترانه در ويکی‌پديا.
[+] ويدئوی صحنه‌های انتهايی فيلم دکتر استرنج‌لاو در يوتيوب.
[+] آهنگ ويرا از آلبوم ديوار پينک فلويد
کامنت‌دونی برای کسانی که از پشت فيلتر اين‌جا را می‌خوانند.

دوشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۵

سال‌گرد ماه‌نامه

شماره‌ی دوازدهم هزارتو با موضوعِ نوشتن منتشر شد.

همان‌طور که کلنگ گفته، «هر کس که کاری می‌کند و به قدرت آویزان نیست و عُرضه‌اش را دارد که یک سال پی‌اش را بگیرد باید با تمام وسایل ممکن از او دفاع کرد» و به نظر من بايد به او تبريک هم گفت. هزارتو به همت مدام ميرزا و کوشش‌های گاه به گاه نويسندگان‌اش يک‌ساله شده. به همه‌ی دوستان هزارتو به خصوص ميرزا تبريک می‌گويم.

اين ماه قرار بود از نوشتن بنويسيم. اين بود انشای من.


نکته: نوشته‌ی من از ديروز تا به حال تغيير کرده. اگر ديروز خوانده‌ايد نسخه‌ی جديد آراسته و پيراسته را هم ببينيد.
اگر از پشت فيلتر اينجا را می‌خوانيد، می‌توانيد اينجا کامنت بگذاريد.

پنجشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۵

مکاتبات

قبلاً درباره‌ی ايده‌ی «وبلاگستان فارسی چون زمينی برای تمرين مفاهمه» نوشته‌ام:

وبلاگستان مکانی است برای تمرين مفاهمه به زبان فارسی. از تکثر و شکاف‌های هويتی در جامعه‌ی ايرانی گريزی نيست اما اين شکاف‌ها بدون مفاهمه تنها زمين شخم‌خورده‌ای است آماده‌ی بذر خشونت و مرگ: تجربه‌ی دهه‌ی شصت هنوز برای ما زنده‌است. پلوراليزم بدبينانه هم به ما کمکی نمی‌کند جز اين که وضعيت مجمع‌الجزاير زندان‌گونه‌ی فعلی را توجيه کنيم و بگوييم چون حقيقتی وجود ندارد پس حق با اوست که غلبه کرده‌است.
وبلاگستان جايی است که پلوراليزم خوش‌بينانه می‌تواند در آن رشد کند و ببالد: جايی که هر فرد می‌تواند عقيده‌اش را به بهترين شکل توضيح دهد و نقد بنيادين از آن را انتظار داشته باشد؛ در اين صورت است که می‌توان فهميد که چرا بسياری مثل ما فکر نمی‌کنند و چرا حق دارند مثل ما فکر نکنند.
يک بار ميرزا پيکوفسکی در يکی از مينيمال‌هايش وضعيت مداراگر و متعصب را به شکل گفت‌وگوی کُره و مکعب تصوير کرده‌بود. با استفاده از اين تمثيل، به گمان من وبلاگستان جايی است مثل بستر رودخانه که در گذر زمان بسياری سنگ‌های مکعبی متعصب را در کنار هم می‌غلتاند تا از فرسايش تعصب آن‌ها، سنگ‌های کُروی مداراگر بسازد.


در نوشتارِ (يا بهتر بگويم: رفتارِ) بسياری از وبلاگ‌نويس‌ها در ضمن بحث‌ها و نقدهای وبلاگی، عارضه‌هايی تکراری را ديده‌ام که مفاهمه را به اشکال می‌کشانند. اين آسيب‌ها را قبلاً به اختصار در نوشته‌ی فوق ذکر کرده‌ام.

خودم هم در حاشيه‌ی وبلاگ عنکبوت، به خصوص نامه‌نگاری‌ها و پاسخ به کامنت‌ها، به خوبی اين «فرسايش تعصب» را تجربه کرده‌ام. اين تجربه‌ها باعث شده‌اند تااکنون يکی از مهم‌ترين فايده‌های وبلاگ‌های فارسی را در همين تمرين مفاهمه بدانم.

در آخرين اين‌گونه نامه‌نگاری‌ها، به اين نتيجه رسيدم که بد نيست وبلاگی جداگانه درست کنم و اين نامه‌ها را در آن‌جا منتشر کنم. نام اين وبلاگ تازه را «بازی عنکبوتی» گذاشته‌ام که عنوانی است که مخلوق در ضمن يک ايميل به اين روشِ نامه‌نگاری و انتشار آن‌ها داده‌است.

اولين پست اين وبلاگ، همان آخرين نامه‌نگاری است که با مخلوق انجام شده و ماجرايی دارد: در حاشيه‌ی نقدهای ملکوت بر برنامه‌های نيلگون عبدی کلانتری، مخلوق نوشته‌ای در نقد روش نقد ملکوت نوشت که با واکنش او مواجه شد. من کامنتی ذيل نوشته‌ی ملکوت گذاشتم و گمان می‌کردم خصوصی می‌ماند، اما يک اشتباه باعث شد که اين کامنت برای همه منتشر شود و مخلوق آزرده از آن يک نوشته‌ی تازه در وبلاگ‌اش نوشت و من را به لقب «دوزيستی» مفتخر کرد.

از اين‌جا واکنش‌های ايميلی بين من و مخلوق (و گاهی، نويسنده‌ی وبلاگ ملکوت، داريوش محمدپور) را می‌توانيد در وبلاگ تازه بخوانيد.


اگر نقل قول‌های اين وبلاگ را درست نمی‌بينيد، دکمه‌ی Change Font در بالای صفحه سمت چپ را امتحان کنيد.