چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۵

تقلا

چيزی هست به اسم بی‌معنايی، پوچی يا ابتذال. هميشه گوشه‌ای کمين کرده، حتی در معنادارترين لحظه کمين کرده و با نيشخند کريهی به آن می‌نگرد. يک فرصت مناسب به آن بدهيد و می‌تواند از کمين‌گاه بيرون بيايد و همه‌چيز را به رنگ خود درآورد. حتی می‌تواند جسمانيت بيابد و جلوی آدم ظاهر شود. مثل شيطان که بر ايوان کارامازوف ظاهر می‌شد.

کسانی هستند که با بی‌معنايی پنجه در می‌اندازند و از هر حرکت پيروزمندانه‌ی آن زخم می‌خورند. کسانی هم هستند که در آغوش آن می‌خوابند و از امکانات آيرونيک آن لذت می‌برند.

اين دو جور آدم بسيار متفاوت‌اند، اما گاهی در يک نگاه، گاهی از دور، تقلای اين دو شبيه هم به نظر می‌رسد.

شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵

آينده وجود ندارد

ظاهراً ارسطو از اولين کسانی بوده که زمان را به شکل خطی تصور کرده: يک خط شامل بی‌نهايت گذشته و بی‌نهايت آينده، که در اين بين «لحظه‌ی حال» يک نقطه با پهنای صفر است که دائم روی اين خط حرکت می‌کند و جلو می‌رود.

تصور شکل خطی ارسطويی از زمان، نوعی جبرگرايی (determinism) در خود دارد: آن خطی که گذشته را به آينده وصل می‌کند، در لحظه‌ی حال شاخه شاخه نمی‌شود. گويا اگر قوانين طبيعت را کامل بدانيم، چيز غيرقابل‌پيش‌بينی وجود ندارد. حرکت سکه‌ای که تلنگر می‌خورد، در هوا می‌چرخد و يک رخ خودش را به شکل «شانس» به ما نشان می‌دهد، در واقع چيزی تصادفی و مبتنی بر احتمالات نيست: اگر تمام نيروها و گشتاورهای وارد بر آن را به دقت می‌دانستيم نتيجه قابل پيش‌بينی بود، اگرچه يک حالت مرزی، گرفتن نتيجه‌ی درست را بسيار وابسته به درستی و دقت فراوان اطلاعات در مورد نيروهای وارد بر سکه می‌کند.

نظريه‌های احتمالات تنها در حالت ندانستن هستند که احتمال را توزيع می‌کنند. وقتی وقوع چيزی را پيشاپيش بدانيم صحبت از احتمالات بيهوده است. فيزيک‌دان‌های کلاسيک کلاً از احتمالات خوش‌شان نمی‌آمد، چون با وجود معادلات مشخص و قوانين قطعی و دترمينيستيک، در تئوری چيز ندانسته وجود نداشت. بله در عمل نمی‌شد همه چيز را اندازه گرفت اما اين به مفهوم نقص تئوری نبود: کميت‌های فيزيکی را دقيق اندازه بگيريد، در فرمول بگذاريد و آينده‌ی قطعی را از آن پيش‌بينی کنيد.

در دهه‌ی 1870 رويکرد تازه‌ای به احتمالات در فيزيک پيش آمد: بولتزمان در اتريش، مکسول در اسکاتلند و گيبس در امريکا «مکانيک آماری» (statistical mechanics) را برای بررسی رفتار گازها توسعه دادند. در يک گاز تعداد بی‌شماری ذره‌ی بسيار ريز، حرکات بسيار پيچيده‌ای انجام می‌دهند، اما نتيجه‌ی همه‌ی آن حرکت‌ها و برخوردها با کميت‌هايی ساده چون فشار يا دما قابل بيان است. رويکرد مکانيک آماری می‌توانست رفتار پديده‌هايی را که در حالت ميکروسکوپی بسيار پيچيده بودند در حالت تعداد بی‌شمار ذره و از ديد ماکروسکپی (به اصطلاح رياضی: در يک حالت حدی، وقتی n به بی‌نهايت ميل می‌کند) با کميت‌های ساده‌ای توضيح دهد.

با اين حال استفاده‌ی اين رويکرد جديد از احتمالات هم، تنها برای پوشش دادن «ندانستن‌های ناگزير» بود، به خصوص وقتی کار به تعداد ذرات بسيار زياد می‌رسيد. قوانين نهايی ماکروسکپی هم با همان محاسبات احتمالاتی بسيار قطعی و دترمينيستيک بودند و احتمال درست در نيامدن‌شان بسيار کوچک بود.

بعدها وقتی هايزنبرگ احتمالات را به شکل اصل عدم قطعيت در فيزيک کوانتومی بيان کرد، با مخالفت يکی از آخرين بقايای فيزيک‌دان‌های کلاسيک، يعنی آينشتاين روبرو شد که «خدا تاس نمی‌اندازد».

عدم قطعيت در فيزيک کوانتومی ذاتی است (بر خلاف عدم قطعيتی که بولتزمان برای قوانين مولکول‌های گازها «فرض» می‌کرد، چون اطلاعات کافی داشتن ممکن نبود) چون مثلاً هرگز نمی‌توان هم‌زمان هم مکان و هم تکانه‌ی يک ذره را با دقت اندازه گرفت. اندازه‌گيری يکی ديگری را تغيير می‌دهد.

(يک حاشيه‌ی کمی بی‌ربط درباره‌ی بروز اصل عدم قطعيت در وبلاگ‌نويسی: آدمی که نويسنده نيست، فکر می‌کند «اگر بنويسم می‌توانم اين انديشه‌های گريزان و جرقه‌های ناگهانی را ثبت کنم». در اين حالت فکرهای ناگهانی اصل هستند و ثبت کردن‌شان فرع. اما همين که آن آدم به نوشتن فکر کند، آن انديشه‌های گريزان ديگر اصل نخواهند بود؛ فرعی بر موضوع اصلی، يعنی خودِ نوشتن خواهند شد.
تمثيل بسيار عالی دکتر کاشی اين است: کسی که پرواز کبوترهای قشنگ و آزاد را در آسمان می‌ديده حالا کفترباز می‌شود، آزادی کبوترها را سلب می‌کند غافل از آن که بسياری از زيبايی قبلی در آزادی‌اش بوده، در دست‌يافتنی نبودن‌اش، در لذت تنها نظاره کردن و کشف کردن‌اش. حاشيه تمام.)

با اين حال، فيزيک کوانتومی هم «در حالت حدی» و در مشاهدات ماکروسکپيک، به قوانين کاملاً قطعی، به همان فيزيک کلاسيک تبديل می‌شود. در واقع آن عدم قطعيت ذاتی و غيرذاتی در نهايت جز يک تفاوت کوچک فلسفی تفاوتی ندارند. در عمل نتيجه يکی است: از ديد يک فيزيک‌دان، حتی بعد از اصلِ عدم قطعيت هم «با تقريبِ بسيار خوب» ما هم‌چنان در يک دنيای دترمينيستيک زندگی می‌کنيم.

* * *

اما تصور خطی تنها تصورِ ممکن از زمان نيست.

مثلاً يک تصور ديگر از زمان که اتفاقاً به خوبی هم مدل‌سازی رياضی شده، تصور آينده‌ی شاخه شاخه است: فرآيندهای استوکستيک (stochastic لغتی است که در نيمه‌ی قرن بيستم اختراع شده) فرآيندهايی هستند که در هر مرحله آينده‌های متنوع و شاخه شاخه برای آن‌ها قابل تصور است و هر شاخه احتمال معينی برای به واقعيت پيوستن دارد. اکنون اين گونه مدل‌های رياضی برای محاسبه‌ی آينده‌های محتمل، کاربردهای فراوانی در علوم مختلف پيدا کرده‌اند: در بازارهای مالی، در پيش‌بینی‌های هواشناسی و در هر جايی که احتمالات با زمان آميخته می‌شوند.

در شکل دقيق‌تر و منطقی‌تر، مثلاً در مدل‌های temporal logic، می‌توان شکل‌های متنوعی را از زمان ساخت که همگی سازگار و قابل تصور هستند.

* * *

يک نکته‌ی جالب اين است که در گرامر بسياری زبان‌ها، فعلی که در زمان «آينده» صرف می‌شود وجهی از «خواستن» در خود دارد (مثلاً: در فارسی «خواستن»، در عربی «سوف» و در انگليسی will) آينده آن چيزی است که با «خواستن» و «اراده» شکل می‌گيرد، نه با «قانون». علت شايد آن باشد که زبان ريشه در زمان باستان دارد. زمانی که انگاره‌ی هوش همه‌گير بود و انگاره‌ی مدرنِ قانون‌مند بودن طبيعت چنين غالب نشده بود. از اين لحاظ، جملاتی که پيش‌بينی‌های علمی را بيان می‌کنند در بطن خود يک ناسازگاری زبانی دارند. اگر بگوييم «اين سنگ پس از ده ثانيه سقوط به سرعت نود متر بر ثانيه خواهد رسيد» ناخودآگاه و بنا به جبر زبان، گونه‌ای اراده به سنگ بخشيده‌ايم که ابداً در منظور نداشته‌ايم.

و حتی بدتر از آن: اصولاً در دنيای دترمينيستيک اراده‌ای وجود ندارد. حتی اراده‌ی انسان هم قابل فروکاستن مجموعه‌ای از واکنش‌های عصبی و حرکت‌های ماهيچه‌ای است که آن‌ها نيز به نوبه‌ی خود به واکنش‌های شيميايی و فيزيکی قابل فروکاستن‌اند، در نتيجه از قوانين عام فيزيک تبعيت می‌کنند، در نتيجه دترمينيستيک و قطعاً قابلِ از پيش دانستن هستند. يعنی اراده‌ی هر انسان هم خارج از آن خطِ يگانه‌ی زمانِ دترمينيستيک نيست: در تنها آينده‌ی محتمل، از پيش وجود دارد. پس «خواستن» که با آن آينده را «صرف» می‌کنيم از اين زاويه صرفاً يک توهم است.

* * *

جبرگرايی لزوماً به فيزيک يا انگاره‌ی قانون نياز ندارد. با داشتن يک خدای قاهر که اراده‌ی خود را بر همه‌جا بگسترد، و با داشتن يک مدل خطی از زمان، باز هم از لحاظ منطقی ناگزير به پذيرش جبرگرايی هستيم.

* * *

مدل خطی زمان يکی از اختراعات بسيار اساسی تاريخ است. اما تنها يک اختراع است.
فرض کنيد اين مدل را انکار کنيم.

مثلاً من ترجيح می‌دهم آينده را انکار کنم. آينده، به مفهوم مدل خطی، وجود ندارد. (توجه کنيد: دارم مدل خودم را از زمان می‌سازم. وجه منطقی‌اش را می‌توان فرموله هم کرد.)

فرض کنيد: آينده فقط همان تحقق اراده و خواستن باشد.

حالا يک اراده‌ی کلی فرض می‌کنيم که دائم مواظب قوانين فيزيک است. ولی فقط «تا وقتی که بخواهد».

و اراده‌های جزئی ديگری که در مجموع آينده را می‌سازند.

اراده‌ی کلی بر اراده‌های جزئی حکم نمی‌راند. آن‌ها را «تا وقتی که بخواهد» آزاد گذاشته است.

خدا آينده را نمی‌داند، چون آينده وجود ندارد.

خدا آينده را «می‌تواند». هر کار که بخواهد می‌کند، اما «کلمة سبقت من ربک» و تدبيری موقت، اراده‌های ديگری پديد آورده و آن‌ها نيز در خواستن آينده سهيم‌اند.

* * *

انکارِ آينده يک مدل ممکن و سازگار است.

پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۵

حرفِ مُفت‌

حداد عادل رئيس مجلس ايران است و زمانی هم رئيس فرهنگستان زبان فارسی بوده‌است. دکتر در فلسفه است و لابد منطق هم به حد کافی می‌داند. به قول معروف «احمدی‌نژاد که نيست!»

گفته‌است: «مصوبه‌ی دیروزِ کمیسیون تلفیق حتی نظرِ نهاییِ این کمیسیون هم تلقی نمی‌شود».

تنها راهی که اين جمله دارای تناقض نباشد اين است که بدهند معنای لغت «مصوبه» را در فرهنگستان فارسی عوض کنند.

مربوط

[+] سخن گفتن برای چيزی نگفتن (زاويه ديد - غلامرضا کاشی)
[+] ادبار و زبان‌بازی (انديشه زمانه - محمدرضا نيکفر)
[+] توصيف بحران معناشناختی (انديشه زمانه - محمدرضا نيکفر)
[+] آسيب‌شناسی نشانه‌ها (انديشه زمانه - محمدرضا نيکفر)

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵

تقديم به مناسبت ولنتاين: آهنگ برگ‌های پاييزی با صدای آندره بوچلی (کيفيت بالا/کيفيت پايين).

دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۵

کمی اميد برای انقلاب

يک چيز اميدوارکننده است: سال 57 وقتی زنان طبقه‌ی متوسط شهری برای آزادی حق پوشش خود تظاهرات می‌کردند، چپ‌ها بر فراز قصر رؤياهای ضدامپرياليستی خودشان اين حرکت بورژواهای بی‌درد را تقبيح می‌کردند و راست‌ها طبق معمول می‌گفتند «چه غلط‌ها!»

امروز مقابل جنبشِ زنان تنها پدرسالاری عريان، بی هيچ پشتوانه‌ی نظری، تنها به مدد «رگِ غيرت» ايستاده است. چيز اميدوارکننده اين است: جنبشِ زنان پدرسالاری را زنده زنده با لطافت و ظرافت تمام پوست خواهد کند. گروه عظيم زنان تحصيل‌کرده در سخت‌ترين سنگرهای بتونی سنت، در مذهبی‌ترين خانواده‌ها، به ظرافت يک پيچک شکاف‌های ترميم‌ناشدنی پديد خواهند آورد.

از درسِ تاريخ که بگذريم، انقلاب ايران از هر لحاظ نااميد کننده است. انقلابی است که به قول آقای جلائی‌پور با «بحران دستاورد» روبروست.

انقلابی که به دستِ عقب‌مانده‌ترين گروه اجتماعی ايران، يعنی فقيهان سپرده شد. فقيهی که حتی هفتصد سال قبل حافظ به ريش‌خندش می‌گرفت ناگاه روحانی و قطب و مريدِ کسانی شد که در زيرِ خرقه‌ی شوکت‌مآب و سنت‌پناه او يا بازگشت به خويشتن را می‌جُستند يا سلاحِ به زانو در آوردنِ امپرياليسم. فقيهی که همه‌ی کسانی را که می‌خواستند از او موج بسازند و سوار او شوند و به ساحل مقصودشان برسند زير گرفت و غرق کرد.

با عذر بسيار از فقه‌باوران و ستايش‌گران آثار باستانی، به نظرم يکی از کارهای اصلی ناقدان فرهنگی امروز جامعه‌ی ما، پرداختن به اين کهنه‌دژ است که اکنون قلعه‌ی ستم‌گری‌ها و محلِ توجيه نابرابری‌ها شده‌است. فقه را بايد محکم کوبيد. زير و بالای آن را بايد نقدِ سنگين کرد و پيش‌فرض‌های ساده‌انگارانه‌ی آن را به چالش گرفت. فقه به نظر من بيشتر همان داستانِ رنگ و شکلِ گاو بنی‌اسرائيل می‌آيد: داستان وسواس انباشته‌شده‌ی تاريخی، کنکاش و کند و کاو در پرت‌ترين زوايای «حکم خدا» و رها کردن اصلی‌ترين مبانی عدالت و اخلاق، سرطانی از گزاره‌های آمرانه و متعبدانه که خودش را به شکل يک معرفت جا می‌زند.

از آن‌جا سلب حقانيت فقه بدون ارائه‌ی حقانيت جايگزين ممکن نيست، نياز بيش از حد ما به اخلاق و فلسفه‌ی اخلاق مدرن آشکار می‌شود. جای انکار نيست که هنوز عمده‌ای از مردم در نهايت حقانيت را به مذهب و هسته‌ی سخت آن يعنی فقه می‌دهند. بدون جايگزين کردن يک پايه‌ی جديد برای حقانيت، چارچوبی برای نقدِ فقه، يعنی هسته‌ی اصلی نظری استبداد مذهبی، نخواهد بود. بايد گفت که فقه امروز اخلاقی و انسانی نيست اما پيش از آن اخلاقِ زمان را بايد شناخت.

صرفِ دين‌ستيزی، به گمانِ آن که «درخت را بايد از ريشه کند» نه تنها جايگزينی به ما نمی‌دهد، بلکه نيروی خود را در مقابل مقاومت درونی و هويتی افراد جامعه هدر می‌دهد.


کامنت

شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۵

نااُميدیِ انقلابی

  • تلويزيون العالم را نگاه می‌کنم که گزارشی از تهران پخش می‌کند. پشت سر گوينده در سياهی خالی شب، تصويری از برج نيمه‌کاره‌ی ميلاد ديده می‌شود که چراغ‌هايش روشن است.

    با تصويرِ ديگر شهرها مقايسه می‌کنم. دل‌گيرکننده است. سی سال پيش، تهران شايد شکوفاترين شهر در يک منطقه‌ی وسيع بود. دوبی و استانبول و قطر و منامه نبودند. توسعه‌ای ديده می‌شد، اگر چه ناهمگون، اگرچه محيط زيست طبيعی و باغ‌ها را نابود می‌کرد و آب و خاک را تحليل می‌برد، به حاشيه‌نشينی شهری دامن می‌زد و از فرهنگ شهرنشينی تهی بود، اما نتيجه‌اش لزوماً نبايد اين‌قدر بد می‌شد. نبايد اين می‌شد که از توسعه‌ی اقتصادی برای گروه عمده‌ای از مردم اين شهر، فقط ترافيک و دود، فقط يک زندگی عاری از لذت و شور و شوق ساختن و پروردن و کار کردن بماند.

    تهران شهرِ بی‌اميدی است. شهری خسته، شايد منتظر يک زلزله.

  • از طريق لينکی که پرستو داده، فيلم مستندی از تظاهرات 8 مارس 1979 را می‌بينم. پس از پيروزی انقلاب و زمزمه‌های حجاب اجباری. شور و شوق در خيابان‌های تهران موج می‌زند. زن چادری می‌گويد من خودم حجاب دارم اما نمی‌خواهم دختران‌ام با اين پوشش دست و پا بسته شوند، پوششی که با آن حتی بچه بغل کردن دشوار است. يکی از شعارهای جمعيت اين است که «ما انقلاب نکرديم - تا به عقب برگرديم». بيست و هشت سال بعد، شنيدن اين شعار حتی برای من که هيچ نقشی در آن انقلاب نداشته‌ام تلخ و دردناک است. از فيلم‌های آرشيوی هم می‌توانم شور و شوقی که از آمدن «بوی گل و سوسن و ياسمن» در دل‌های ملت بوده را حس کنم، از اميد به اين که «ديو چو بيرون رود فرشته درآيد».

    يادِ غزلی از سايه می‌افتم، شعری که گويا با حسرت و افسوس بايد به تمامِ فرشتگانِ تاريخ تقديم کرد:

    گفتم که مژده‌بخشِ دلِ خرم است اين،
    مست از درم در آمد و ديدم غم است اين!
    يک دم نگاه کن که چه بر باد می‌دهی،
    چندين هزار اميد بنی‌آدم است اين!

  • آقای خمينی در بهشت‌زهرا درباره‌ی محمدرضا پهلوی می‌گويد «محمد رضا اين خائن خبيث، مملکت ما را خراب کرد، قبرستان‌های ما را آباد کرد». بيست و هشت سال بعد، آبادترين گورِ ايران مقبره‌ی خود اوست و آبادترين قبرستان‌ها از سربازانی پر شده‌اند که اغلب بر سر آرمانِ او می‌جنگيدند. کسانی که در جنگی بی‌نتيجه، بدون رسيدن به کربلا يا قدس، بدونِ برافراشتن پرچم لا اله الا الله بر فراز بام‌های جهان، اغلب جوان به خاک افتادند.

    گورهای متبرکِ امام‌زاده‌ها هم نوسازی شده و از جمعيت نااميدان دخيل‌بسته و گرفتار، رونق گرفته‌‌اند.

    و البته برای تنوع، برای آن که فقط قبرستان‌های آباد نباشد، قبرستان‌های مخروبه هم هست، کسانی که به حکمِ يک دستخط در زندان کشته شدند.

    و ظاهراً در مورد آبادی مملکت هم چندان ادعايی نمی‌توان داشت، لااقل بنا به مقايسه با ملل ديگر.

    شايد اکنون برای شيفته‌ترين هواداران آقای خمينی هم معلوم شده باشد که برای خرابی يک کشور و آبادی قبرستان‌هايش حتماً خيانت و خباثت لازم نيست: خدمت‌گزارانی با نيت‌های پاک و خيلی آسمانی هم می‌توانند چنين کنند.


کامنت برای کسانی که از فيد يا پشتِ فيلتر اين‌جا را می‌خوانند.