پنجشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۳

متأسفانه امروزه در ايران کسانی خبرساز هستند که در بسياری از کشورهای دنيا، رفتارهای روزمره شان در قلمرو بيماری روانی طبقه بندی می شود. خود بزرگ انگاری و شيدايی در رفتار آقای فتح الله خالقی يزدی، و پارانويا در رفتار کيهان و بخش عملياتی آن کاملا قابل رديابی و مشاهده است. فرديد را، که تئوريسين اصلی جريان کيهانيست هاست، داريوش آشوری که سالها با او آشنا بوده است به مجموع اين بيماريها می شناسد. بسياری اعتقاد دارند که فرديد تاثير حيرت انگيزی بر منظومه فکری انقلاب اسلامی نيز نهاده است.
ولی واقعا مرز بيمار روانی و انسان عادی چيست؟ نظريات فوکو در اين زمينه قابل توجه است. به هر حال، هنگامی که مبادی فکری انسانی با ديگران بسيار متفاوت می شود، جامعه به خود حق می دهد او را منزوی کند و به عنوان بيمار، تحت مراقبت قرار دهد.
البته در زمان فوکو روانشناسی همچنان دانشی کمتر تجربی و بيشتر انسانی بود. امروزه با شناخت شيمی اعصاب و انواع اسکنهای مغز، تفاوت ميان آنچه مثلا مغز پارانوئيد ناميده می شود، با مغز عادی قابل مشاهده تجربی است.
پل مک لين، پژوهشگر مغز و اعصاب، نظريه ای به نام «تثليث مغز» دارد که در اين مورد جالب توجه است. از ديدگاه او، چون مغز آدمی نيز چون تمامی سيستمهای زنده محصول تکامل است، بقايای سيستمهای عصبی صدها ميليون سال حيات روی زمين را می توان در آن رديابی کرد. مغز آدمی سه بخش دارد، بخش کاملا انسانی که نئوکورتکس نام دارد، و بقول او «مادر اختراعات و پدر تفکر انتزاعی» است.آينده نگری، گذشته نگری و درون نگری از فرآورده های اين بخش مغز است.
مغز پستانداران قديمی، در سيستم ليمبيک قرار دارد که مرکز عواطف و احساسات است. کار سيستم ليمبيک، که در گربه ها و موشها نيز وجود دارد، صرفا به بقای جاندار و گونه او کمک می کند، و رفتارش محدود به چهار عمل تغذيه، حس جنگيدن، فرارکردن و رفتار جنسی است. همچنين عواطف مادری، حس وطن دوستی و بطور کلی عواطف ديگر، حول اين چهار حس اصلی رشد می کنند. در واقع ما پستانداران به نوعی ساخته شده ايم که از کاری که بقای نوعمان را تقويت کند لذت می بريم و از خطرات تهديدکننده بقای نوعمان رنج می بريم. سيستم ليمبيک، جايگاه حداقل سه نوع رفتاری است که در پستانداران ديده می شوند ولی نه در خزندگان: شير دادن و مراقبت مادرانه، بازی کردن، و ارتباطات صوتی و شنوايی.
در نهايت، مغز خزنده، که در ساقه مغز آدمی و ساختارهای اطراف آن وجود دارد، مقدار فراوانی از برنامه های باستانی و کهن را شامل می شود که نيروی محرکه مارها و سوسمارهاست. رفتار مغز خزنده شامل خشونت، وسواس، زورگوئی، سطحی نگری و قشری گری، و پارانوئياست. مغز خزنده از باورها و خاطرات اجدادی انباشته است، و به علت ريشه دار بودنش گذشته را مرتب تکرار می کند. مغز خزنده از تجارب بهره ای نمی گيرد و چيزی نمی آموزد.
اگر به اندازه کافی مارمولکها را نگاه کنيد، يافتن بخش ناپيدای شخصيت سوسماری انسان مشکل نخواهد بود. نمايشهای نظامی، پارانوئيد بودن سازمانهای اطلاعاتی، تعظيم اعضای پايين رتبه به بلندمرتبگان همه از غريزه های بسيار باستانی نشأت می گيرند که مغز برای زنده ماندن آنها را به ارث برده است.
نظريه مک لين را از کتاب «جهان سه پوندی» برداشته ام که در ترجمه فارسی آن، از دکتر ابراهيم يزدی و انتشارات قلم، در صفحات 90 به بعد آمده است.
بنظر من، اگر نظريه مک لين قابل اعتماد باشد، می توانيم جامعه خودمان را جامعه ای بناميم که در حال حاضر مغزهای حاکم بر آن، بيشتر به فرآورده های ذهنی مغز خزنده، و در عالی ترين شکل آن سيستم ليمبيک اعتماد می کنند، و نئوکورتکس در بسياری از اعضای جامعه فعاليت محدودی دارد.

شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۳

بيش از دو سال است که در اينجا چيزی ننوشته ام. دليل ننوشتنم سرخوردگی عميقی بود که از نوشتن و حتی خواندن وبلاگ احساس می کردم. مهمترين و مهربانانه ترين واکنشی که پس از توقف وبلاگم با آن روبرو شدم، ايميلی بود از رضا قاسمی که می پرسيد چرا ديگر نمی نويسم. خاطرم نيست چه پاسخی به استاد رمان نويس دادم، پاسخی کوتاه و از سر يأس. چند روزی پس از آن به وبلاگی که آن موقع رضا قاسمی می نوشت سر زدم و با سنگ قبری روبرو شدم که تاريخ آغاز و پايان وبلاگش روی آن نوشته بود. بسيار متاسف می شدم اگر می دانستم پاسخم به او سهمی حتی بسيار اندک در توقف وبلاگ او داشته است.
در اين دو سال چندين بار مقاله هايی به سايتهای مختلف، بخصوص خبرنامه گويا فرستاده ام که اغلب منتشر نشده اند. خبرنامه که پيش از اين بعضی مقالات من را منتشر کرده بود، يکی از آنها درباره خط و نگارش فارسی در مجموعه گفتمانهای گويا جای داشت(با نام سيد محمد امين) که پس از انقلاب يونيکد حتی آنها را از بايگانی خود نيز زدوده است. همچنين گويا سردبيران سخت گيرتری يافته اند که هر مزخرفی را منتشر نمی کنند.
چنين بود که لازم ديدم جايگاه مستقلی برای عرضه نوشته هايم داشته باشم، اگرچه شايد هر چند ماه يک بار چيز قابل عرضه ای بنويسم.
صراحتا بگويم، در عرصه وبلاگهای فارسی، درصد بسيار اندکی از مطالب حتی به يک بار خواندن می ارزند. وبلاگها پرند از حديث نفسهای تکراری و بی اهميت. کسانی هستند که داستان می نويسند و داستانهايشان بيشتر به خيالهای نوجوانان می ماند که در وقت خودارضايی برای لذت بيشتر می بافند، بدون هيچ طرح و ساختار دلچسبی. کسانی هستند که سياسی می نويسند، تکرار مکررات، چون سخنرانيهايی که تنها خود گوينده سخنانش را می فهمد و از آن لذت می برد. کسانی هستند که دينی يا ضد دينی می نويسند. نوشته هايشان اغلب به تاولهای چرکين روح می ماند. چنين است که در اين خانه ای که پس از دو سال در وبلاگستان به آن باز می گردم، اغلب پنجره هايم به روی اين هوای آلوده بسته است. حاضر نيستم مانند آن موقع تا مرز خفگی ذهنم در فضای اين کلمات صد وبلاگ را بخوانم تا بلکه يک مطلب زيبا بيابم. بنظرم بيهوده نيست که حسين درخشان از کمبود لينک در وبلاگهای فارسی می نالد، چيز قابل لينک دادنی وجود ندارد. اگر هم باشد يافتنش در ميان مه دود شيميايی نوشته های هرز، خفه کننده است.