شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۳

بيش از دو سال است که در اينجا چيزی ننوشته ام. دليل ننوشتنم سرخوردگی عميقی بود که از نوشتن و حتی خواندن وبلاگ احساس می کردم. مهمترين و مهربانانه ترين واکنشی که پس از توقف وبلاگم با آن روبرو شدم، ايميلی بود از رضا قاسمی که می پرسيد چرا ديگر نمی نويسم. خاطرم نيست چه پاسخی به استاد رمان نويس دادم، پاسخی کوتاه و از سر يأس. چند روزی پس از آن به وبلاگی که آن موقع رضا قاسمی می نوشت سر زدم و با سنگ قبری روبرو شدم که تاريخ آغاز و پايان وبلاگش روی آن نوشته بود. بسيار متاسف می شدم اگر می دانستم پاسخم به او سهمی حتی بسيار اندک در توقف وبلاگ او داشته است.
در اين دو سال چندين بار مقاله هايی به سايتهای مختلف، بخصوص خبرنامه گويا فرستاده ام که اغلب منتشر نشده اند. خبرنامه که پيش از اين بعضی مقالات من را منتشر کرده بود، يکی از آنها درباره خط و نگارش فارسی در مجموعه گفتمانهای گويا جای داشت(با نام سيد محمد امين) که پس از انقلاب يونيکد حتی آنها را از بايگانی خود نيز زدوده است. همچنين گويا سردبيران سخت گيرتری يافته اند که هر مزخرفی را منتشر نمی کنند.
چنين بود که لازم ديدم جايگاه مستقلی برای عرضه نوشته هايم داشته باشم، اگرچه شايد هر چند ماه يک بار چيز قابل عرضه ای بنويسم.
صراحتا بگويم، در عرصه وبلاگهای فارسی، درصد بسيار اندکی از مطالب حتی به يک بار خواندن می ارزند. وبلاگها پرند از حديث نفسهای تکراری و بی اهميت. کسانی هستند که داستان می نويسند و داستانهايشان بيشتر به خيالهای نوجوانان می ماند که در وقت خودارضايی برای لذت بيشتر می بافند، بدون هيچ طرح و ساختار دلچسبی. کسانی هستند که سياسی می نويسند، تکرار مکررات، چون سخنرانيهايی که تنها خود گوينده سخنانش را می فهمد و از آن لذت می برد. کسانی هستند که دينی يا ضد دينی می نويسند. نوشته هايشان اغلب به تاولهای چرکين روح می ماند. چنين است که در اين خانه ای که پس از دو سال در وبلاگستان به آن باز می گردم، اغلب پنجره هايم به روی اين هوای آلوده بسته است. حاضر نيستم مانند آن موقع تا مرز خفگی ذهنم در فضای اين کلمات صد وبلاگ را بخوانم تا بلکه يک مطلب زيبا بيابم. بنظرم بيهوده نيست که حسين درخشان از کمبود لينک در وبلاگهای فارسی می نالد، چيز قابل لينک دادنی وجود ندارد. اگر هم باشد يافتنش در ميان مه دود شيميايی نوشته های هرز، خفه کننده است.