دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۵

خاصه در بهار



با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...

ا.بامداد - مرگ نازلی

ماهنامه‌ی هزارتو اين ماه با موضوع مرگ منتشر شده است. داستان مرگ به «من» مربوط نيست از مانی ب. را توصيه می‌کنم، و البته (طبق معمول) خوش‌حال می‌شوم نظر شما را درباره‌ی داستان خودم بدانم.

6 comments:

peyman گفت...

خوندمش امین، قصّه اوّلی خیلی جالب بود برام، امّا بعد زنجیره رویاها انگار یک ایده قدیمی به نظرم اومد که بی سر و ته می مونه، آخرای قصّه اصلاً شک می کنی زهره ای هم در کار بوده یا نه، زهره شاید تنها دلیلی می تونه باشه که این طوری یارو تو کابوس زندانی شده باشه که پایه هاش سست می شه با ریز قصّه های خیلی غیر واقعی تر بعدی. کلّا من تا نفهمم جرا کسی این طوری تو کابوس زنجیر ممکنه شده باشه به نظرم پروروندن و یا بازی! با یک ایده قدیمی میاد.
انصافاً ولی خیلی خوب ریز قصّه ها رو در آوردی

نیکی گفت...

Dear Amin- Cool, I didn't know you wrote short stories. I'll be sure to have a look.

h گفت...

Dear Amin,
Thanks for the story. Frankly I liked yours a great deal more than Mani's. And (predictably) I liked your story more than the bit about Reghabate Kharaneh.
Your phrase constructions were effectively touching (bitter chocolate,Khesh dar/khosh ahang, etc.)
And that sense of an "unmediated" encounter with the events as well as your labyrinthian constructions quite nicely communicated a feel for the sort of fundamental complexities Mani tries to artificially (re)create with all the "sophisticated" name droppings.
Well done. And more stories when you get a chance, I humbly demand :-))

نیکی گفت...

Amin- I second H, I enjoyed reading it and look forward to reading more. I'm not very good at commenting on works of fiction, however, otherwise i would have given you more feedback.

Sibil گفت...

امين آقا،
من بعدا مثل سگ پشيمون شدم از نظری که به تو دادم در مورد قصه ات...
در مورد شعر معروف نازلی/وارطان شاملو...بايد بگم که من اصولا به این شعر آلرژی دارم.
اسم حقير که نازلی است که هيچ این بابای عزيزم، آقا بهروز، هرزگاهی تصميم می گرفت این شعر رو
بلند بلند دکلمه کنه و به دختر عزيزش مثلا در راه مدرسه تقديم کنه....
من آخر سر نفهميدم که وارطان که زير شکنجه است و بازجو داره خرش می کنه/تهديدش می کنه که
حرف بزنه چه ربطی به من که اسمم نازلی هست داره و در نهايت از شما می پرسم که این شعر زباله به نظر
شما چه ربطی به مرگ داره؟
راستی گفته بودم از شعر های شاملو خوشم نمی آيد؟
و در این قسمت کامنت توجه شما را جلب می کنم به این شعر از احمد رضا احمدی که نبوغ به تصوير کشيدن مرگ از ديد ديگری است:

يک شاخه با تصوير پرنده
يک پرنده با تصوير شاخه
روی ديوار کنار رودخانه با چاقو
چاقوی تيز و رنگ پريده حک شده بود

پرنده ی تصوير
از زخم چاقو مرده بود

يک پرنده روی تصوير
روی ديوار با خون
با خون رسا
يک چاقوی تيز و رنگ پريده را حک کرده بود.
و البته در جدال هميشگی ادبيات مسؤول و ادبيات بی مسؤوليت برنده معلوم است.

Amin گفت...

سيبيل عزيز، نظر شما صادقانه و درست بود و چنين نظراتی معمولاً برای يک قلم‌زن تازه‌کار مثل من مفيدتر از تأييدها و تشويق‌هاست.
در مورد شعر، به هر حال شعر شاملو (زباله يا شاهکار) وارد حافظه‌ی جمعی ما شده طوری که من وقتی خواستم شعری در تلاقی بهار و مرگ پيدا کنم اول از همه اين شعر به ذهن‌ام رسيد. عادت شعر دکلمه کردن پدرها هم ظاهراً مشکلی فراگير است! خوب است که نسل ما اين عادت را تقريباً از سرش انداخته است: شعر کمتر، شعار کمتر، زندگی بهتر.
طبيعتاً شعر شاملو دکلمه‌خورش خيلی بهتر از شعر احمدی است شايد به همين دليل باشد که شاملو شاعر محبوب نسل دکلمه است.

بايگانی