جمعه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۳

بعضی باورهای من

دو سه روز پيش ايميلی به آقای مهدی خلجی، کاتب وبلاگ درگذشته ی کتابچه فرستادم که اميدی نداشتم به آن پاسخ دهد. از او خواسته بودم که در رابطه با نقد اخيرش درباره ی نظريه شريعت عقلانی آقای قابل، نوشته مرا نيز که دو سالی از نوشتن آن می گذرد بخواند. با نوشته ی آقای خلجی چندان مخالفتی نداشتم، اما توصيف او را از تجدد(مدرنيزم) مبهم و ناکافی يافتم. اکنون ايشان پاسخی فرستاده است به اين مضمون: «دوست ناديده- نوشته ی شما را خواندم. پيش از تکذيب يا تائيد بايد بگويم درباره ی اين موضوع هزاران کتاب و مقاله نوشته شده (فلسفه ی علم) ولی نوشته ی شما کوتاه، مبهم و کمی خالی از دقت است - با مهر - مهدی»
از لطف ايشان که به ايميل من پاسخ دادند و با مهر نيز پاسخ دادند بسيار ممنون شدم، چرا که بسيار کم برايم پيش آمده که برای کسانی که سايت فارسی با بيش از دويست خواننده دارند ايميل بفرستم و پاسخی دريافت کنم. همچنين نظر او را درباره ابهام و شايد کمبود دقت نوشته ی خودم می پذيرم (البته درباره ی آن نوشته در پستهای بعدی توضيحات بيشتری داده شده بود) اما اين که هزاران کتاب و مقاله در اين باره نوشته شده چه اهميتی دارد؟ يکی از نقاط افتراق فلسفه با علم آن است که فلسفه بيشتر ورزيدنی است تا آموختنی. اگر بر گزاره های من ايرادی از پس ابهام و کم دقتی هست بحث ديگری است، اما وقتی من دارم بنای خودم را می سازم و تعاريف خودم را از مفاهيم ارائه می دهم، ذکر وجود هزاران کتاب و مقاله در اين باره چه کمکی به من می کند؟ آيا اين که روزانه هزاران خبر مختلف به زبانهايی فراگيرتر از فارسی منتشر می شود ايشان را در فراهم کردن خبر به زبان فارسی دلسرد می کند؟
به هر صورت، تصميم گرفتم مقداری از کاری را که شروع کرده بودم (بيان دقيق نظرياتم) در وبلاگم منتشر کنم تا اين عيب برطرف شود. می دانم متن به اين شکل ويتگنشتاينی (شماره دار) چندان خوانا نيست، و قصدم اين بود که يک نسخه ی ابرمتنی (hypertext) از اين مطلب بسازم اما عجالتا آن را به همين شکل منتشر می کنم. همانطور که خاصيت متنهای دقيق است، خواندن آن چندان روان و دلچسب نيست. همچنين متن کامل نيست و در حال شدن است. اميدوارم با وجود طولانی بودن و خوانايی کم، کسانی حوصله کنند و آن را بخوانند و نقد کنند، بلکه در خيال خام و خطرناک درست بودن تمام ايده هايم نمانم. آنچه فعلا بيشتر مورد نظرم بود، بند دوم است.


1. هر انسان، بتنهايی ضعيف است. توان اعمال قدرت بر طبيعت، و بر ديگر انسانها، از «اجتماع انسانی» می آيد.
1.1. اگر انسان وحشی و تنها، قرارداد کند که اعضای خانواده ی خود را نخورد، سنگ بنای اولين اجتماع انسانی، يعنی خانواده، يا قبيله گذاشته شده است. بدين دليل، سنگ بنای هر اجتماع انسانی، «قوانين اخلاقی» هستند.
1.1.1. قوانين اخلاقی از آسمان نمی آيند. قدرت نياز آدمی است برای راحت تر زيستن؛ و قوانين اخلاقی روش قدرت يافتن جمعی هستند.
2.1.1. اخلاق بسادگی با اصل «آنچه بر خود نمی پسندی بر دوستان مپسند» تعريف می شود. گستردگی يا تنگی دايره ی «دوستان»، اجتماع را می سازد.
3.1.1. به اين معنا، اخلاقی داريم سودانگار، که پايه هر اخلاق ديگری است. هيچ اخلاقياتی نمی تواند اخلاقيات پايه را نقض کند؛ چرا که اخلاق در اجتماع موضوعيت می يابد و بدون اخلاقيات پايه اجتماعی تشکيل نمی شود که بتوان اخلاقی فراتر را بر آن تکليف کرد.

2. اگر ايمان به معنای آن است که گزاره هايی را بی دليل بپذيريم ، انديشه با ايمان آغاز می شود و هيچ انديشه ای بدون مبانی ايمانی اش امکان پذير نيست، و نقد و بررسی آن تنها در چارچوب مبانی ايمانی اش معتبر است.
1.2. توضيح برای کسانی که کمتر در منطق و رياضيات تجربه دارند: در هر دستگاه مستقل از گزاره ها، هر گزاره ی پذيرفته شده دارای دو حالت ممکن است: يا اين که با استدلال از گزاره های پذيرفته شده ی قبلی به دست می آيد (قضيه-Theorem) و يا آن که استدلالی برای آن ارائه نمی شود (اصل موضوع-Axiom-Postulate). اگر بخواهيم تمام گزاره ها استدلالی (قضيه) باشند دو حالت ايجاد می شود:
الف) به بی نهايت گزاره احتياج داريم که هر يک با استدلال ديگری را نتيجه دهد. چون دستگاههای منطقی در زمان محدود و برای مغزهايی با حجم محدود پردازش و ذخيره ی اطلاعات ساخته می شوند، چنين دستگاه منطقی در ذهن آدمی نمی گنجد، اگرچه وجودش قابل تصور است.
ب) در حالت رايج تر، دچار دور در استدلال می شويم: ساده ترين دور آن است که بگوييم «آ» صحيح است چون با استدلال از «بـ» نتيجه می شود، و «بـ» صحيح است؛ و صحت «بـ» نيز از آنجا نتيجه می شود که «بـ» نيز با استدلال از «آ» نتيجه می شود. اگر دور در استدلال را بپذيريم به هر گزاره ای امکان اثبات می دهيم، از جمله می توان نقيض گزاره ای را اثبات کرد که پايه ی منطق است (اصل عدم تناقض) و در نتيجه همه ی استدلالها بی معنا خواهند شد. پس دور در استدلال ممکن نيست. نتيجه: ناگزيريم که در هر دستگاه منطقی، گزاره هايی را بدون دليل بپذيريم تا بنياد انديشه، يعنی منطق، پابرجا بماند.
2.2. گاهی انديشه های مدرن را به معنای انديشه های آزاد از ايمان تعريف می کنند. می توان پايه ای ترين انديشه های مدرن را کاويد و اصل موضوعهايی را يافت که کمتر بيان می شوند، اما پايه ی هر استدلالی قرار می گيرند.
1.2.2. يکی از پايه ای ترين گزاره های مدرن، دترمينيزم در عرصه ی طبيعت است. جهان طبيعت به دو گونه می تواند تصور شود: يا دارای اراده و هوشمند، و يا بدون اراده و تابع قوانين معين. اولين گونه را «انگاره ی هوش» و دومی را «انگاره ی قانون» می ناميم. هيچ کدام از اين تصورات بر ديگری ارجحيت منطقی و استدلالی ندارند؛ اما انديشه های مدرن پس از گاليله و نيوتن و توفيق عملی فيزيک مدرن، انگاره ی قانون را ترجيح دادند. به عبارت ديگر، مدرنيزم بر پايه ی ايمان به انگاره ی قانون بنا شده است.
1.1.2.2. آيا هنوز هم، پس از اين همه توفيقات عملی و تکنولوژيک، انگاره ی قانون ترجيحی بر انگاره ی هوش ندارد؟ اگر بخواهيم از آنجا که تابحال انگاره ی قانون موفق بوده است به اين سؤال پاسخ مثبت بدهيم دچار دور در استدلال خواهيم شد: انگاره ی قانون به صورت قانون در می آيد، چون ما پيشاپيش پذيرفته ايم که طبيعت حرکتهای غيرقابل پيش بينی نمی کند. در حالی که در انگاره ی هوش، ما از ابتدا ناگزيريم که هر قانون کشف شده در طبيعت را يک امکان دلخواه بدانيم که هر لحظه امکان تغيير آن وجود دارد. پس با در نظر گرفتن انگاره هوش، حتی از اين که سيصد سال قانونهای علمی در همه ی آزمايشگاهها و سازه های تکنولوژيک داخل منظومه ی شمسی تجربه شده اند نمی شود نتيجه گرفت که اين قانونها هميشه و همه جا درست و تغييرناپذيرند.
2.1.2.2. پيش فرض بيان نشده ی هر تجربه ی علمی، انگاره ی قانون است. در هر آزمايش، می کوشند تا تمام متغيرهای مختلف ثابت نگاه داشته شوند جز متغيرهايی که می خواهند تأثير آنها را بر يکديگر بسنجند. مثلا در آزمون سنجيدن شتاب جاذبه ی زمين، بايد مقاومت هوا حذف شود. اما اگر اراده ی مستقلی در طبيعت دست ببرد و ما نتوانيم آن اراده را مهار کنيم، آزمايش ما معتبر نخواهد بود، چرا که هر بار امکان دارد نتايج متفاوتی بدست آيد. بنابراين، پيش فرض کار آزمايشگاهی اين است که: «خدا وجود ندارد؛ يا لااقل در کار جهان، و از جمله در آزمايش من، دخالت نمی کند.» (اگر لاپلاس به ناپلئون گفت که در معادلات کتاب مکانيک کيهانی اش نياز به وجود باری تعالی نيست، از آن جهت بود که با فرض وجود باری تعالی، معادله ای نبود که بتواند مکانيک جهان را به او تحميل کند.) در واقع معادل انگاره ی قانون، يعنی انکار تأثير خدا در طبيعت، از پيش فرضهای مدرنيزم است و نه از نتايج آن.
3.1.2.2. چون انگاره ی قانون موفقيت آميز بود، کاربرد آن از عرصه ی طبيعت به عرصه های جديدی وارد شد: تلاش برای شناختن «قوانين» اجتماعات و رفتارهای آدميان، باعث پديد آمدن «علوم انسانی» شد. تا پيش از آن، دوآليزم دکارتی رفتار بشر را مقوله ای جداگانه از رفتار طبيعت می دانست، اما وقتی اين انديشه ايجاد شد که «فکر در مغز، چون ادرار در کليه است» تلاش برای کشف قوانين ميلهای آدمی، و اجتماعات انسانی شروع شد. گستردن دامنه ی انگاره ی قانون به اين عرصه ی جديد، نياز به پيش فرض جديد «دترمينيزم در رفتار آدمی» داشت، که پيشتر با گسترش نظريات زيست شناسی، عصب شناسی و مردم شناسی(آنتروپولوژی) و فراهم شده بود. تصورات بسيار ساده ای از قوانين رفتار آدمی با آزمايش پاولوف روی سگها و نظريات فرويد ارائه شد. اقتصاد و جامعه شناسی با نظريات اسميت و مارکس کوشيدند بر پايه ی ادعاهای زيست شناسی تکاملی داروين و مردم شناسان تصويری مدرن از تاريخ و ساز و کار جامعه ی انسانی بسازند. گسترش اين نظريات نتيجه ی ناگزيری داشت: انسان به صورت موجودی تصوير می شد که در بند جبرهای فراوان قوانين روانشناسی و تاريخ گرفتار است. در اينجا هم، دترمينيزم که در واقع در پيش فرضهای علوم انسانی نهفته بود، دوباره به صورت فريبکارانه ای و با حقيقت نمايی بيشتر در نتايج آن جلوه می کرد. انديشه های اگزيستانسيليستی که بر اختيار آدمی و مسؤوليت او، و دلهره ی ناشی از آن تأکيد می کردند، واکنش طبيعی انديشمندان در مقابل دترمينيزم علوم انسانی بود. اکنون ايده های بلندپروازانه ی قرن نوزدهمی علوم انسانی در برابر نقدهای ويرانگر معرفت شناسانه و فلسفی بسيار متواضع شده اند.
4.1.2.2. گزاره هايی که از انگاره ی قانون تبعيت نکنند، در دنيای مدرن به خرافات (superstitions) مشهورند و پيشاپيش نادرست شناخته می شوند، اين خود نشان می دهد که انگاره ی قانون پيش فرض اساسی معرفت مدرن است. مثلا اگر بگويند «شفا يافتن بعضی بيماران را در اثر اعمال نفوذ موجودات مقدس بوده است» اين گزاره به شکل خام برای معرفت مدرن همواره نادرست است و حتی ارزش هيچ گونه بررسی بيشتری را ندارد، چرا که انگاره ی قانون را به اين شکل نقض می کند: «قوانين طبيعت اصيل نيستند و بعضی موجودات می توانند آنها را دستکاری کنند». برای اين که گزاره ی مزبور در معرفت مدرن قابل بررسی شود، بايد گفت «قوانينی وجود دارند که در اثر آن افراد با توسل به مقدسات می توانند شفا پيدا کنند» و مثلا، تلقين های روانی و اثرهای فيزيک کوانتومی شايد عامل اين قوانين را باشند. حتی اين گزاره در همين شکل هم تنها در مدلهای متأخر و متواضع تر معرفت مدرن قابل بررسی است. اين يکی از نکاتی است که شکل ايمان گونه ی معرفت مدرن را بيشتر عيان می کند.
5.1.2.2. انگاره ی قانون منحصر به انديشه های مدرن نيست و می توان آن را حتی در انديشه های سقراط و ارسطو ديد. اين انگاره همراه با پيش فرضهای ديگری شکل منحصر بفرد معرفت مدرن را می سازند. رهايی از اين انگاره و دترمينيزم معادل با آن، آرزوی بسياری از فيلسوفانی بوده است که به پست مدرن معروفند. در اين باره مطمئن نيستم اما شايد در بازگشت نيچه به فلاسفه پيش از سقراط و علاقه ی هايدگر به رهايی از افلاطون، بتوان تلاشهايی در اين جهت ديد. موضوع دانش قرار گرفتن انسان و تلاش برای کشف قوانين حاکم بر آدمی همواره می تواند تحقير آميز حساب شود. ابرانسانی که نيچه می سازد شايد واکنشی به تحقير مداوم انسان در علوم انسانی است. ابرانسانی که اگرچه می داند خدا مرده است (انگاره ی قانون را در طبيعت می پذيرد) اما سر به انگاره قانون در مورد انسان فرود نمی آورد، و نمی خواهد جزو «گله» و رويکرد ميانگين (trend) آن باشد که همواره موضوع مطالعه ی انسان شناسان مدرن بوده است.
6.1.2.2. اين سؤال که چرا طبيعت قوانينی دارد و چرا اين قوانين وجود موجودات هوشمندی چون انسانها را ممکن کرده اند، در تاريخ معرفت مدرن پاسخهای گوناگون دريافت کرده است. اولين ديدگاه، يعنی دوآليزم دکارت، در کنار جهانی که انگاره ی قانون در آن برقرار است جهان ديگری را تصوير می کرد که انگاره ی هوش بر آن حکمفرما است؛ و جهان هوشمند بر جهان مکانيکی تسلط و شناخت می يابد. اشکال در نقطه ای بود که اين دو جهان کاملا متفاوت می توانند با هم تعامل کنند. در تلاش بيشتری که لايبنيتزدر تنقيح ديدگاه دکارت انجام داد، به جای دو جهان متعامل، ايده ی دو جهان موازی با «هارمونی ازلی» که خدا آن را تنظيم کرده و جايگزين شد. با رد انگاره ی هوش به طور کلی، دئيسم و ايده ی خدای سازنده که دخالتی در طبيعت نمی کند مطرح شد، بنابراين پاسخ بعدی به مسأله ی هوش با استفاده از نظريه تکامل، اين بود که قانون تکامل که خدای سازنده آن را تعريف کرده است، موجودات زنده را به سمت هوشمندتر شدن در جهت بقا هدايت می کند. در نهايت، در اواخر قرن بيستم، «اصل آنتروپيک» به عنوان پاسخ ارائه شد: ثابتهای فيزيکی، سه بعدی بودن جهان و بقيه ی قوانين موجود در جهان، طوری «خوب تنظيم» شده اند که امکان پديد آوردن موجودات هوشمندی را فراهم کنند که بتوانند اين جهان را بشناسند. اگر يکی از ثابتهای فيزيکی اندکی متفاوت بود آشفتگی ای پديد می آمد که اجازه نمی داد ساختارهای پيچيده ی هوشمند در ماده پديد بيايند. پس حال که ما انسانها هستيم و طبيعت را می شناسيم، ناگزير طبيعت می بايست طوری بوده باشد که به وجود ما ميدان داده باشد. خلاصه آن که پاسخ به نوعی سؤال را تکرار می کند: اگر طبيعت جور ديگری می بود موجودات هوشمند پديد نمی آمدند که همين سؤال را طرح کنند. می بينيم که آخرين جواب معرفت مدرن به اين سؤال «توتولوژی» است و «همين است که هست». در معرفت مدرن نمی توان قدمی پيشتر رفت چرا که انگاره ی قانون تنها به سؤالاتی مجال می دهد که از «چگونگی» يک فرآيند می پرسند نه از «چرايی» آن، از آنجا که در پشت هر «چرا»يی جستجوی غايت و هدف است و هدف تنها در انگاره ی هوش می تواند وجود داشته باشد. بنابراين با منطقی قوی تر و فراتر از سراب های زبان، اين سؤال اصلا در دنيای مدرن بی معناست، و به قول ويتگنشتاين در پاسخ به آن تنها می بايد سکوت کرد.
2.2.2. يکی ديگر از گزاره های ايمانی مدرنيزم، قابل فهم بودن قوانين طبيعت برای انسان است. پذيرفتن حقانيت تجربه ی علمی بدون پذيرفتن اين پيش فرض ممکن نيست.
1.2.2.2. ايده ی تيغ اوکام و «حذف فرضياتی که لازم نيست» از پايه هايی بود که امکان رشد علم تجربی را پس از آشفتگی معرفتی جهان مسيحی در قرون ميانه فراهم کرد. در اين ديدگاه، «جهان ساده آفريده شده است» و ساده ترين توضيح برای مشاهدات بهترين آنهاست. بطور ضمنی، اين ديدگاه از تجزيه کردن مسأله های پيچيده به مسأله های ساده تر حمايت می کند و اجازه می دهد هر مسأله در چارچوب خود حل شود؛ و اطمينان می دهد که در نهايت، قوانين کشف شده در هر زمينه خواهند توانست با هم يک نظريه ی منسجم را بسازند.
2.2.2.2. به زبان فيزيک، نتايج اغلب آزمايشها و فرضيات به صورت معادلات ديفرانسيل توضيح داده می شوند. قوانين فيزيکی به صورت معادلاتی بدست می آيند که جوابهای اين معادلات ديفرانسيل هستند، اما هر فيزيکدانی می داند که اغلب نه تنها يکی، بلکه بی نهايت معادله ديفرانسيل ديگر وجود دارند که بسيار پيچيده تر هستند و نتايج آزمايش را بدرستی توضيح می دهند. همچنين جوابهای نامتناهی ديگری برای هر يک از اين معادلات وجود دارد؛ اما فيزيکدان ترجيح می دهد ساده ترين معادله ی ديفرانسيل را به عنوان نتيجه ی آزمايش، و ساده ترين جواب آن را به عنوان قانون معرفی کند. با کشفيات بعدی، ممکن است ناسازگاريهايی بين فرضيه و آزمايش پديد آيد، در نتيجه قوانين پيچيده تر می شوند تا قابل تعميم شوند. فيزيک نسبيتی (نظريه ی آينشتاين) در حالت حدی جاذبه ی ضعيف و سرعت پايين، و فيزيک کوانتومی در حالتی که اندازه ی ذرات از حدی بزرگتر می شود به فيزيک نيوتنی «ساده» می شوند. با اين حال هنوز نظريه ی يگانه ای پديد نيامده است که فيزيک نسبيتی و کوانتومی حالات خاصی از آن باشند، اين نشان می دهد که معادلات ديفرانسيل اصلی می توانند بسيار پيچيده باشند، حتی اگر ساده ترين معادله ی ممکن را انتخاب کنيم.
3.2. هر آنچه می توان نام «دين» بر آن نهاد، بر پايه ی «ايمان به غيب» بنا شده است. ايمان به غيب يعنی پذيرفتن وجود چيزهای ناشناخته و ناشناختنی، بدون استدلال. ديندار می پذيرد که اين چيزها هر وقت بخواهند (=مقدر باشد) بر او جلوه می کنند و آنها را تجربه می کند؛ اما نديدن جلوه ی آنها و تجربه نکردن شان آنها دليلی بر نبودن آنها نيست.
1.3.2. ايمان به غيب بدون ترديد نياز به پذيرفتن انگاره ی هوش دارد (1.2.2) و پيش فرض ديگری نيز به آن افزوده می شود، اين که اراده يا اراده های هوشمند طبيعت با ما به تعامل می پردازند.
2.3.2. با تعريف من از دين و مدرنيزم، نمی توان هم باورهای مدرن داشت و هم دين دار بود. حتی نمی توان با فلسفه ی ارسطو دين دار ماند، مگر آن که مدرنيزم به باور تبديل نشود بلکه صرفا از آن استفاده ی ابزاری شود. در اين حالت پيش فرضهای بنيادی مدرنيزم، به صورت «فرضهای ساده کننده» در می آيند که می توان بطور موقت و برای سادگی کار آنها را پذيرفت تا با آنها نظريات علوم تجربی ساخته شوند. اما از ديد فرد دين دار نتايج علوم تجربی هم واجد هيچ حقيقت و استواری نمی توانند باشند و فقط ابزارهايی نظری هستند که بدرد ساختن تکنولوژی می خورند.

ادامه دارد...

6 comments:

Hapal گفت...

Did you just use the Anthropic principle?

Uh-oh, that was lame. Ask a real physicist next time.

ناشناس گفت...

Dear Amin: I read your comments at Hamed Guddosi's site and once again right here. I did visit your site and seems you have done some homework but have not made up your mind yet. It seems to me you mind and your heart (objective and subjective experiences) are still do not get along well. Your comparison of Superstings and Black holes with believing in jinni is very immature and nonsense. Today the best minds in both physics and mathematics are working in these two fields, especially with Superstrings theory. Is there even a single mathematical formula written for the existence of jinni? Because we cannot see the photon--- but experiments prove that they exist—we should also believe in jinni? Brother: your assumption that black holes and Supestrings have nothing to do with life issue is wrong. I hate to repeat things that are very obvious but I have to repeat it here. Not only the sophisticated Internet technology, and the computer that I am using here but also its simple keyboard has a microprocessor (micro controller) that is build based on quantum physics. To build these IC (Integrated Circuit) one must know what goes on deep inside the atomic structure of silicon and other semiconductors, Superstrings theory tries to understand what goes on even deeper in quarks of proton and Neutrons, so that can be harvested latter on technology. It is true that no one have seen any super string or black holes and even the most famous scientists in these field have admitted that they were wrong in some aspect of it ---- Stephen Hawking in black holes and Ed Witten in Superstrings theory etc---- but they are aware of the magnitude of the job and even if they are wrong, but this is the only way science progress. Please visit this site and watch and enjoy three hours video on superstrings theory and be compare it with jinni. http://www.pbs.org/wgbh/nova/elegant/program.html SAHAND

ناشناس گفت...

I did post this comment in mahmonir's site, I could not find your own comment section.Sahand

Amin گفت...

Dear Sahand,
Thanks for your comments. I hope you see my answer though I prefer to have your email address and send it to you.
Let me assure you that I hadn't been doing any "homework", I am completely made up my mind about these subjects and I don't know from where you could guess that my heart and my mind aren't get along well. I appreciate your comment but it is not the harsh criticism that I expect yet.
Full-heartedly I enjoy modern physics and mathematics is my job, yet again I do not see at least one good reason to "have strong faith" in modern science and "beautiful theories" like superstrings and black holes. Personally I enjoy algebraic topology very much more; and it doesn't contain even something factual. So I think the amount of beauty and brain in a theory is not a good measure of its correctness, and I guess other points of your comment that you hate to repeat them yourself are not to be discussed here.
The point of comparison between superstrings and jins in Mahmonir's comments was clear: they are not used in usual life, you think this comparison is very immature and nonsense, so could you please give me only one application of superstrings or black holes in my daily life? Not to mention, I knew a little about quantum physics however I am grateful for reminding me its application again; but there is nothing about superstrings in your examples. I agree with you that superstring are much more sophisticated than jins as theories; but jins for a Muslim are not supposed to be theories that should be concerned about their sophistication. As I mentioned in this article, base of the religion is faith in unseen; and faith is not something for try and failure; as you clearly are not ready to leave your faith in deterministic laws of nature. Have you got any reason for your faith? So there are different faiths based on no reason and there is no way but living together and be tolerate the other's faith that may seems false to us.
I wish you could criticise my points fundamentally as in my article the faith in modern physics was criticised so; and if you mind it I suggest you to read it again thoroughly.

ناشناس گفت...

Dear Amin: I read your reply and your article and I will respond to it tomorrow. Briefly, I agree with almost ever thing you have said except the last part 2.3.2, 6.1.2.2 (it is not clear whether or not you believe in Anthropic Principle) take care Sahand.. snassimi@yahoo.com

ناشناس گفت...

Dear Amin: AS I promised, these are my opinion on the matter discussed. Neither others nor I are capable to discuss this lengthy subject not only over the Internet but also in real life. The maximum we can do is to follow Wittgenstein’s methods when he said “ Language sets everyone the same traps; it is an immense network of easily accessible wrong turnings. And so we watch one man after another walking down the same paths and we know in advance where he will branch off, where walk straight on without noticing the side turning, etc. What I have to do is erect signposts at all the junctions where there are wrong turnings so as to help past the danger point.” And couple philosopher have done the same, for example both Nietzsche and Kierkegaard did not develop a full grown philosophy, instead they wrote down their thought in a discontinuous way of parabola etc, the way you have done it in your post. Knowing that how people’s psyche structured and how hard it is to change it, I will try to stay out of changing people’s mind---- it is impossible anyhow, if this is our goal---- people learn and change in a mysterious way that no one knows how. It is very gradual lose of the previous set of opinion and replacing it with new ones and no one can really tell how it happens. I only object to those people that try to mix things and subject together, such as Ali Shariati when he tried to measure length with Celsius etc. Religion is a vertical relation between the man and his God and not a horizontal one between people that social scientists and philosopher etc are concerned with. Any time one tried to mix religion with politics, not only people suffered but also religion lost its power and position. I am also against those intellectual that have nothing but to attack people’s religion as if, religion is the only obstruction for our happiness. By attacking religion they are pushing the people toward the fanatic’s camp, after all how they are going to prove that religion is bad or God does not exist? The same approch goes with jinni. First of all, to best of my knowledge Islam is against all type of magic, sorcery, superstition and other form of irrationality and as a matter of fact Quran is the only book that clearly advice its follower to use reason and contemplate on nature, there is not even a single word like this in either Old or New Testaments. We need to know that how these superstitious irrationality have entered Islam and I have my own theory.

You have asked what is good for Superstrings theory and I think you have answered it indirectly by mentioning that you are involved with algebraic topology. I know of nothing about this subject but have read that Chairman of the Department of Mathematics at Colombia University was polish borne man named Professor Samuel Eilenberg and he does Algebraic Topology, which even to pure mathematician is very abstract and hard to understand. All these intellectual activity have its root in human curiosity and love of knowledge and most probably even a practical man like Edison did not know that where his investigation was going to ended up. You may remember what Faraday had said to the king, when he was asked what electromagnetism has to do with life and his answer was “ Your Excellency I do not know yet but I am sure one day you will tax it.” One wonders why a brilliant man like Paul Eros spends his entire life on mathematics and dies like a homeless in Poland. If it was not for natural curiosity what was that for?

God knows how many percent of people --- even among the educated one—believe in astrology and read daily newspaper to look up for their sign and it is impossible trying to convince them that they are mistaken, after all if one have a faith and belief system, this system must sound right and logical for them and who am I to tell them otherwise. I personally do not believe them and think of them as rubbish.. All these said, that does not mean that we have to be silent when the people in power uses these kind of superstition to fool the people, they may have the right to believe whatever they want but not the right to fool people.

I am also against to that arrogant scientist that claims they know ever thing and there is no need to belief in God etc. Fanaticism of religious people and arrogance of some scientists are the source of this war between science and religion. I still remember when Stephen Hawking gave a lecture in University and said “the theory of everything is in horizon “and just a couple months ago, he retreat from some of his claim on black holes. He was supposed to know that in the past lots of scientists had the same claim and latter they had regret it.

AS I said earlier, I do not agree with your entry # 2.3.2; there are lots of people including some of world-class scientists and thinkers that not only are modern but also religious. I am not going to name them but the best source is a book written by Henry Margenau – a physicist – titled “ Cosmos, Bios, Theos” this is a book based on interview with sixty leading scientists including twenty-four Noble laureates and names such as John Polikhorne--- a Cambridge physicist---Charles Townes--- the inventor of LASER – etc. are well known to public

The intellectual do not see the world a place with more than 6.5 Billion people, mostly uneducated. If we get ride of religion and do not have anything to replace it, God knows what kind of hell this world would look like. If the population on the earth was around say ten million, that would be possible to educated them and instill a better moral system but this is not going to happen and population is increasing with alarming rate reaching to twelve billion in year 2020. Even Voltaire wished that his maids, his lawyer and even his wife better to have religion because they will cheat him less,

I am having problem believing in Antropic Principle. God must have a better thing to do than creating this universe just for people like us that in spite of having been called the most intelligent specious, we are very stupid, if we were not we would not spent trillions making destructive weapons and then trying to rebuild the building that we just had destroyed.

To answer your question whether I have any faith in my deterministic view of the world, I must say that, I do believe the things have a cause in deep down but are too cumbersome for our limited brain to comprehend, so we base our life mostly on chance and necessity and personally almost everything we believe is based on faith on scientists, so I am not a determinist in this view because things happens that I just can’t explain nor does anyone else. Still we do not know where is the position of mathematics in this physical world? Is mathematics reflection of the world? The answer is no because mathematics covers not only the physical word but also more, there is no infinite atoms in physical word but there is in mathematics. If mathematics is not there just to reflect and explain the physical world, what is that for and where it came from? As you know there are at least three schools of thoughts on this matter. I said all these to express my opinion that our knowledge of the nature is very limited and those that claim one day the secret of nature is going to be known, are just dead wrong. Their claim reminds me Iranian saying “ morde boland shode, morde shor ra mishore”


Last but not least, as I said before, I do agree with most of what you have said and there is no need trying to criticize. Gook luck in your endeavor. Sahand

.