شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۳

پاسخی به انتقادات آقای خلجی

رستاخيز کتابچه را تبريک می گويم. گرچه هرگز تن زيبای آن مرده به گور برازنده نبود و معلوم بود خودش را مرده ساخته شايد چون آن طوطی معروف.

گفته ايد:

«(اين که) چگونه و چه هنگام، ضرورتِ بازنگری يا ترديد در اصول موضوعه پيش می‌آيد، آن ديگر به مقتضياتِ تحول علم بستگی دارد. تا زمانی که اصول موضوعه به پرسش‌های موجود پاسخ دهند و کارآمد باشند، عالمان، نيازی برای برشکستن آن‌ها نمی‌بينند، وگرنه در آن چند و چون خواهند کرد. اين کجا و مسأله ايمان به معنای متعارف آن کجا.»

نخست آنکه، اصل موضوع «دترمينيزم در طبيعت» که من آن را به عنوان يکی از پايه های معرفت مدرن شناخته ام، هرگز با «مقتضيات علم» نقض نمی شود، چرا که هيچ گزاره ای درون يک دستگاه منطقی اصل موضوع را نقض نمی کند. مثلا چگونه آزمايشی می توان طراحی کرد که وجود اراده و هوش را در طبيعت نشان دهد؟ همواره آن اراده مجاز است خود را نهان کند. پس اين حکمت انجيلی که گفته «خدای خويش را ميازمای» شايد از آن رو بوده است که نتوان خدای را آزمودن.

دوم. هيچ ساختار منطقی نمی تواند به همه ی «پرسشهای موجود» پاسخ دهد. به هر صورت اگر قرار بود در اصول موضوع معرفت مدرن با پرسشهايی که بی جواب می مانند تجديد نظر شود، من يکی از آن پرسشهای بی جواب را در بند 6.1.2.2 نوشته ی خودم آورده ام. ولی چنين نيست که پرسشهای بی جواب و معيارهای کارآمدی اين معرفت را تخريب کنند. اين پرسشها بسادگی در اين معرفت «بی معنا» هستند و بايد در مورد آنها سکوت کرد.

سوم. معيار کارآمدی بيشتر در فلسفه ی علم(که خود شاخه ای از معرفت مدرن است) برای مقايسه ی نظريات علم تجربی استفاده می شود. اما خود معرفت مدرن به عنوان يک ابرنظريه، اصول موضوعی دارد که همين معيار کارآمدی را موجه می کنند. معيار کارآمدی بدون آنچه من «انگاره ی قانون» ناميده ام بی معناست. پس نمی توان با معيارهای مدرن خود معرفت مدرن را بررسی کرد. آفت استدلال دوری در اين گونه بررسيها بسيار موذيانه نهان می شود. اين که من از «هزاران کتاب و مقاله» فلسفه ی علم در اين نوشته استفاده نمی کنم، يکی به همين دليل است.

چهارم. ايمان را به معنای «پذيرفتن بدون دليل» تعريف کرده ام. بنابراين اگر معنای متعارف ايمان چيزهايی افزون و کم دارد، نمی توان به من خرده گرفت، چرا که نمی توان هم طلب «دقت و عدم ابهام» داشت و هم از معانی مبهم و «متعارف» استفاده کرد. بنظر من ايمان به انگاره ی قانون در معرفت مدرن، هيچ تفاوت مشخصی با ايمان به انگاره ی هوش در عصر ماقبل مدرن ندارد. اشکال کار آنجاست که ما چنان در درون اين معرفت آسايش و قرار گرفته ايم که چون ماهی از وجود اين آب آگاه نيستيم. حتی کمی انديشيدن به امکان انگاره ی هوش ما را به عصر اساطير و هيولاها و وحشت جهل پرتاب می کند، اما با انگاره قانون ما در گمان دانستن سرخوشيم.