یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۳


گزارش و نقدی به سخنرانی دکتر عبدالکريم سروش
اول ژانويه 2005 کانون توحيد لندن

محل کانون توحيد لندن، به وضوح يک کليسا بوده است. حتی هنوز چليپاهای آويزان از سقف با کمی دقت ديده می شد. اما روی ديوار آياتی از قرآن نوشته شده بود تا فضای مجلس اسلامی تر شود. مانند مساجد، پيش از ورود بايد کفشها را می کنديم و روی موکت سبز رنگی پای می نهاديم که ساختمان با آن مفروش بود.
مراسم طبق معمول وقت شناسی ايرانی، با نيم ساعت تأخير آغاز شد، و پس از حدود بيست دقيقه مقدمات مراسم، نوبت به سخنرانی سروش رسيد.
سروش بسيار روان صحبت می کند. يکی از دوستان می گفت هر لحظه انتظار داشتم جملات بلند او به بن بست بخورد ولی او همواره فعل مناسب را می يافت و بکار می برد، که در يک سخنرانی فی البداهه به زبان فارسی کار درخشانی است؛ با توجه به اين که بسياری از فارسی زبانان حتی در نوشتار نمی توانند جملات طولانی بدون ابهام بسازند.
نکته ی جالب حضور بسياری از افراد بود که خود چهره های شناخته شده ای هستند. مسعود بهنود و محسن سازگارا را خودم ديدم و دوستان می گفتند مهاجرانی هم بوده است.
صحبت با عنوان «ناکامی تاريخی مسلمين؟» آغاز شد و با توضيح عنوان، و اين که در انتخاب آن دقت و تأمل زيادی شده است تا نخست، از لغاتی با بار منفی و داوری ارزشی چون «انحطاط» و «زوال» پرهيز شود و دوم، حوزه ی مطالعه وسيع تر از «ايرانيان» و محدودتر از «شرقيان» باشد.
ايده ی بعدی سروش، که اگر اشتباه نکنم قبلا در يکی از مقاله های «مدارا و مديريت» او نيز آمده بود، تمثيلی بود از وضعيت کنونی ما و غرب. غرب همچون کاميونی سنگين و دودزا در جاده ی باريک تاريخ تصوير شد که به پشت سری ها راه نمی دهد، و پشت سری ها هر يک راهی برای حل اين مشکل می جويند: يکی می خواهد اين کاميون را از کار بيندازد، ديگری تصميم به دور زدن در اين جاده و بازگشت می گيرد. کسانی نيز می کوشند سوار اين کاميون پيشرو شوند. در حالی که تمام افق ديد پشت سری ها به کاميون محدود می شود و بيشتر توان فکری آنها برای حل اين مشکل صرف می شود، ماشين پيشرو تمام آينده را پيش رو دارد.
چه شد که اين عدم توازن و نابرابری در تاريخ آغاز شد؟ سروش که مدام سعی می کرد از داوری ارزشی پرهيز کند اين نابرابری را به يک «اختلاف پتانسيل» تشبيه کرد، که موجب شد جريانی از يک سو به سوی ديگر روان شود. سئوال بعدی آن است که «آيا مطالعه ی علل و دلايل اين نابرابری را بايد بطور فلسفی جست يا بصورت علمی¬ تجربی؟» اولین سؤال موضوع و دومی متد مطالعه را روشن می کنند. از ديد سروش، تاکنون اغلب تلاشهای ما در جهت پاسخ به اين سؤال از جهت فلسفی بوده اند، حال آن که در اين موضوع فکت های تاريخی بسياری وجود دارد. به عنوان نمونه هايی از مطالعه ی فلسفی، سروش به فرديد و بطور تلويحی به شايگان اشاره کرد. به عنوان نمونه ای از مطالعه ی تجربی تاريخی، مطالعات برنارد لوئيس مورد توجه او بودند. اين که لوئيس به فکت های ساده ای(چون وضعيت زنان در جهان اسلامی( اشاره می کند که مورد غفلت فيلسوف مآبان ما هستند، نظر سروش را بخود جلب کرده بود؛ چنان که پايه ی نقد او به روش فلسفی بيشتر از آن جهت بود که مفاهيم شديدا انتزاعی چون «فرهنگ» و «عقلانيت» را اساس کار خود قرار می دهند، مفاهيمی که بقول سروش «بزرگتر از آن اند که از گلوی تحليل تاريخی پايين بروند»(در حاشيه بگويم، همين تعبير نشان می دهد که سروش خود چنان با مفاهيم انتزاعی زندگی می کند که براحتی از آنها تصاويری بديع می سازد؛ بويژه اگر بدانيم که اين تصويرها از مايه های اصلی سبک سروش در آثارش به شمار می آيند. در بين دوستانم، رياضيدانان و برنامه نويسان کامپيوتری هم زياد ديده ام که چنين خوش و خرم با مفاهيم انتزاعی زندگی می کنند.)
هنگامی که بحث به فرديد رسيد، سروش برای اولين بار جرعه ای از ليوان آب نوشيد. دوئل سروش و فرديد! سروش با لبخند گفت که گفته اند «از مردگان خود به نيکی ياد کنيد» و نيک ترين وجهی که می شد از فرديد ياد کرد ظاهرا يک «بيمار روانی» شايسته ی ترحم بود.
البته سروش از فلسفه ی فرديد بازگويی بهتری داشت تا از شخصيت او. خلاصه ای که سروش از فلسفه ی فرديد گفت تقريبا همان بود که داريوش آشوری در آن نقد مشهور و کوبنده اش آورده است. عوارض اين گونه فلسفه که در افلاطون، هگل و هايدگر نمونه های اصلی آن ديده می شود، از ديد سروش تلاش برای نزديکی به قدرت و مدح قدرت است، چنان که سروش از رئيس کنونی مجلس نقل می کرد که گفته است فرديد در دوران حياتش با او تماس گرفته و «همچون زن بدکاره ای» التماس می کرده که امکان نمايندگی مجلس برای او فراهم شود. شخصا اين قسمت صحبتهای سروش را دوست نداشتم (به تعبير انگليسی،embarrassingبود) ولی شايد از ديد او ضروری بوده است. به هر صورت، التماس کردن از خصوصيات ويژه ی زنان بدکاره نيست و اين تشبيه، حتی اگر نقل از کسی چون «رئيس فعلی مجلس» باشد، هيچ نکته ی جالبی ندارد جز آن که به احساسات جنسی عقده گونه ی ايرانی تلنگر می زند.
موقعی که قرار شد سروش «مشت خود را باز کند» دو عقيده ی خودش را درباره ی تاريخ گفت: اول آن که هيچ معيار و ملاکی نيافته است که قضاوت کند جهان امروز و مدرنيته بهتر است يا جهان گذشته و سنت. دوم آن که تاريخ عرصه ی ممکنات بسيار است نه عرصه ی قوانين جبری، بنابراين، گذشته آينده را نمی زايد بلکه تنها عرصه را برای آن فراهم می کند. به عبارت ديگر سروش دترمينيسم تاريخی را رد می کرد.
سخنرانی سروش، قسمت پنجم مجموعه ای از سخنرانی های او در امريکا بود، و همان گونه که بی آغاز بود، ناتمام پايان يافت. اگرچه سروش مقدمه و زمينه های فلسفی و بنيانهای نظری تئوری «ناکامی» خودش را بيان کرد، اما به خود موضوع جز به صورت تلويحی وارد نشد و آن را به سخنرانی های بعدی واگذار کرد.
سؤالاتی که در پايان بحث مطرح شدند، اغلب ناشی از بدفهمی موضوع بودند و نقد اساسی به نظريه سروش وارد نکردند. اولين سؤال ايرادی بود به تاريخی کردن بحث رابطه ی ما و غرب، که به قول پرسنده، باعث اسلاموفوبيا می شود همانگونه که ديدگاه لوئيس شده است. پرسنده سازوکار رسيدن از اسلام شناسی به اسلاموفوبيا را توضيح نمی داد. پرسنده ی بعدی به استفاده از نظرات لوئيس به عنوان «يک فرد کليمی» و «طرفدار صهيونیزم» اعتراض داشت. سروش گفت آنچه بر خود نمی پسندد بر ديگران هم نمی پسندد، و همانطور که دلبستگی او به اسلام نبايد باعث شود آرای او از نقد علمی و بی طرفانه محروم بماند، دلبستگی لوئيس به صهيونيزم هم دليل خوبی برای زير سؤال بردن آرای او نيست. يک نظر مفيد در اين ميان، از کسی بود که می گفت سعادتمندی يک تمدن، بايد با معياری معين شود و مشخص شود که ما سعادتمندتريم يا غربيها، اما در صحبتهای سروش هم همين بحث بود که سعادت قابل سنجش نيست و بطور گذرا اشاره کرده بود که بحث ناکامی از زاويه «قدرت» مطرح می شود، نه «سعادت». شخصی که ده دقيقه دير رسيده بود به عنوان سخنرانی اعتراض داشت که چرا «ناکامی» ذکر شده و در حالی که همه ی رسانه های غربی به صورت جهتدار اسلام را هدف گرفته اند، ذکر اين کلمه باعث اندوهناکی او شده است. نظر او احتمالا اين بود که اين غرب است که در انحطاط و ناکامی است، نه ما. در حالی که سروش اتفاقا در ده دقيقه ی اول سخنرانی اش گفته بود که تا جايی که می توانسته زهر اين مفهوم را گرفته است.
سؤال بعدی، تمثيل کاميون سروش را ناقص می دانست و می گفت اولا آن کاميون سرعتش بسيار از ما بيشتر است، در ثانی ما دود می کنيم و نه او، و در آخر اين که اتوبوس تشبيه بهتری از کاميون است. هر چند سروش با خنده از پرسنده ی سؤال تشکر کرد که «خاطرش را خوش کرده» و او را خندانده، اما با اين که طرز بيان سؤال کمی خنده دار بود، شايد بهتر از سؤالات ديگر و قابل تأمل تر بود، حداقل اين بود که ديدگاهی را بطور جدی زير سؤال می برد.
سازگارا هم از پرسندگان بود و از سروش خواست نظر خودش را درباره ی تاريخ با دقت بيشتری بيان کند چرا که تاريخ با بيشتر علوم تجربی متفاوت است. بعلاوه با نظريات ديگر سروش در باب تاريخی بودن دين، هنگامی که دلايل ناکامی تاريخی مسلمين را می جوييم، در واقع ناکامی اسلام را بررسی می کنيم، پس حوزه ی بحث ناگزير به بررسی عقايد و فلسفه می کشد.
يکی از ياوه ترين سؤالات، که اصلاً سؤال نبود، می گفت خدا عادل است و ما هم روزی امپراتوری داشتيم و ديگران بدنبال ما حرکت می کردند. سروش برای اين که لااقل به چيزی جواب داده باشد، گفت که اگر خدا عادل است دليلی بر آن نيست که هر چه در جهان است عادلانه باشد. پرسنده ظاهراً از آشنايان مجری بود و سهميه داشت.
به عنوان فرد بدون سهميه، فرصت پرسش به من نرسيد. پرسش من نقدی به ديدگاه سروش بود که می گفت نتوانسته است وجهی در جهان مدرن بيابد که ارجح بر جهان گذشته باشد، همانطور که در جهان سنتها هم ترجيحی بر جهان مدرن نيافته است.
برای نقد نظر سروش، بايد سازوکار قدرت را بررسی کرد(همانطور که گفته شد «سعادت» ملاک خوبی نيست). چرا انسان، که به تنهايی بسيار ضعيف است می تواند چنين بر طبيعت اعمال قدرت کند؟ به نظرم، توانايی اجتماعی انسان باعث اين قدرتمندی می شود. انسان وحشی و تنها، اگرچه هر چه بخواهد بدون مانع اخلاقی می تواند بکند، بسيار ضعيف است. اما هنگامی که قرار می شود لااقل افراد خانواده ی خودش را نکشد و نخورد، قدرتش چندين برابر می شود. اگر نظام قبيلگی به نظام ملی با قانونی ملی تبديل شود که هر فرد تنها در چارچوب قوانين و بدون آسيب رساندن به ديگران مجاز به کسب نفع شخصی است، قدرت اين اجتماع بسيار افزايش می يابد. بنابراين، نکته ی اصلی در افزايش قدرت جوامع انسانی، نظام اخلاقی آنهاست. برای دادن تعريفی از نظام اخلاقی، فرض کنيم که منافع هر فردی، يک متغير قابل اندازه گيری باشد. اگر فردی بطور خودسرانه بخواهد منافع خود را بيشينه (ماکزيمم) کند، قطعا تعدادی ديگر از متغيرها به شدت کم خواهند شد، چرا که زندگی و اموال ديگران در خطر می افتد. بنابراين، با در نظر گرفتن قيدهای متعددی که بر روابط اين متغيرها حاکم است، سعی می کنيم مجموع منافع همه ی افراد اجتماع، بيشينه شود. حالت بهينه(اپتيمايز) شده ی اين مسأله، همان نظام اخلاقی مطلوب در اجتماع است.
در سنجش قدرت يک اجتماع، تعداد افرادی که آن نظام در بر می گيرد، و ميزان بهينگی منافع افراد دو معياری هستند که اصلی ترين نقش را دارند. وقتی مجموع منافع بهينه باشد، مجموع قدرت نيز در بهترين حالت خود قرار دارد.
معيارهای اين نظريه، حتی قابل تعميم به اجتماعهای غيرانسانی هم هستند. اين که چرا ما انسانها برتر از باکتری ها هستيم، شايد تنها به اين دليل باشد که مجموع قدرت اجتماعی و زيستی ما بيشتر بوده و توانسته ايم با وجود جنگ دائمی بين ما و باکتريها، باقی بمانيم.
بنابراين، در سنجش بين جوامع اسلامی و غربی، بايد عامل «انحطاط اخلاقی» را مد نظر قرار داد. زمانی جوامع غربی توانستند قدرت بگيرند که فرصتها و منافع در درون آن جوامع بصورت بهتری توزيع شد، اما جوامع اسلامی همچنان با تبعيضهای متنوع و گسترده (که محسن کديور رده های متنوعی از آنها را شناسايی کرده است) فرصتها و منافع بسياری از اتباع خود را نابود می کردند و به ضعف خود دامن می زدند.
بنابراين، تا جايی که بحث «قدرت آدمی» در ميان باشد، دنيای مدرن و نظام اخلاقی برابری طلب آن برتری بی چون و چرا بر دنيای سنتی و نظام اخلاقی تبعيض محور آن دارند. همين برتری قدرت مدرنيته است که بصورت عينی بروز پيدا کرده و باعث «ناکامی تاريخی» ما شده است. اگرچه ممکن است سعادت از قدرت ناشی نشود و قدرت بيشتر باعث تألمات بيشتر هم بشود، اما در هر صورت، قدرتمند ضعيف را آسوده نمی گذارد و پس از مدتی ضعيف سعادتمند هم نابود خواهد شد تا قدرتمندان، حتی با سعادت کمتر، باقی بمانند.