- تا حالا فيلمی نديده بودم که از حماقتِ شيرينِ چهرهی Brad Pitt بهره برده باشد، چه برسد به اين که همزمان شهوانيتِ کمعمقِ George Clooney را هم کشف کرده باشد!
- شاید بيست تا فريم بيشتر نباشد: درِ کمد باز میشود، لبخند احمقانه وسطِ لباسها، گلوله وسطِ پیشانی، خونِ جاری و لبخندِ خشکیدهای که با افتادنِ مردِ ايستاده بين لباسها ناپديد میشود. شايد اگر بيننده پلک بزند جزئيات را از دست بدهد. تکرار، حرکتِ آهسته يا تأکيدی وجود ندارد، هيچ عنصری هم نيست که به بارِ دراماتيکِ مرگ اضافه کند. سادگی و اختصار، آسانیِ آدم کشتن را نشان میدهد، و حذفِ کارکتری که يک سرخپوستِ بیاهميت ناشناخته نيست.
- تيتراژِ فيلم از جهانِ بیحد و مرز و به سبکِ فيلمهای جاسوسی با زوم روی کرهی زمين شروع میشود. قدمِ بعدی يک سازمانِ اطلاعاتی است و آدمهايی که به سبک جاسوسها حرف میزنند. بيننده انتظارِ هوشِ فراوان دارد و با حماقتِ بیحد و مرز رو به رو میشود.
- «آزبرن کاکس؟»
چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۷
Burn after reading
جمعه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۶
روکو و برادراناش
آيا روکو يک قديس است؟ سيمونه يک هيولاست؟
يک شوهر خالهی نظامی داشتم که وقتی برادران کارامازوف میخواندم، میگفت حوصلهی خواندن چنين کتابهايی را ندارد چون نخوانده میداند در داستانها هميشه حق با برادر کوچکتر است.
از کجا میدانست؟
زن بودن در دنيای مردانه چقدر وحشتناک است.
روکو نفرت زيادی حس میکند و به خاطرش گريه میکند. وقتی سيمونه بهش میگويد ترسيدی؟ با مشت نشان میدهد که نترسيده. روکو قديس مسيحی نيست بر خلاف آن چه در انتها، در نتيجهی اخلاقی فيلم از زبان چيرو خيلی تند نند بيان میشود - گويا برای از بنبست در آوردنِ بينندهی سادهای است که ممکن است رودلِ وجدانی-اخلاقی بکند. روکو مسيح نيست. خيلی خالی و تهی است. يک آلن دلون است با چشمهای خوشگلی که با اشک به دوردست مبهم خيره میشود، آلن دلون سال 1960 البته. روکو به ناديا میگويد بيشتر به چيزها اطمينان کند، ناديا میپرسد به چه چيزهايی، مثلاً به تو هم؟ میگويد آره به من هم... و دروغ میگويد. روکو قديس جامعهی مردسالار است و قاتل اصلی عشق و احترام به زن.
فيلمهای ايتاليايی. کلوديا کارديناله. فيلمهای هميشه دوبله شده، آن قدر که وقتی در هشت و نيم صدای اصلی کلوديا کارديناله را میشنوی حيرت میکنی... موسيقی متن. نينو روتا اسانس پدرخوانده. تم سينما پاراديزو. مالنا...
چه چيزی در اين دنيای ايتاليايی مشترک است؟ چهرهی حيران و يخزدهی دايان کيتون که پشتِ در بستهی اتاق تصميمگيری مردان میماند، مونيکا بلوچی در مالنا که در حد نهايت fetishize میشود تا نماد هوسِ مردانه به زن باشد، يا چهرهی ناديا که میخواهد زنده بماند و میخزد؟
موسيقی چطور اين دنيای ايتاليايی را روايت میکند؟
کمی بهتر میفهمم که چرا وسترنهای سرجو لئونه را وسترن اسپاگتی میگفتند. «روزی روزگاری در غرب» با کلودیا کارديناله در مرکزش، بيشتر ايتاليايی است تا وسترن...
اين روکو است که به هر چيز که دست میزند آن را به گند میکشد يا سيمونه؟
یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶
بچههه
وبگردی چيزی است در مايههای ولگردی، هر لينکی که نظرت را جلب کند کليک میکنی، گاهی جستوجويی و گاهی در اين ولگردیها به جاهای جالب میرسی.
گزارش بیبیسی فارسی از تاريخِ اسکار را میخواندم که به اين جمله رسيدم «در سال 1972 به چارلی چاپلين هم يک اسکار افتخاری دادند. بسياری لحظه دريافت جايزه او را عاطفی ترين لحظه در تاريخ اسکار ناميدند.» گشتم در يوتيوب فيلماش را پيدا کردم.
سخنرانِ پيش از اهدای جايزه نمیدانم کيست. ترجمهی سردستی و شنيداری صحبتهايش:
«طنز حس بقای ماست و از عقل ما حفاظت میکند.» اينها کلمات چارلی چاپلين هستند. هم او بيش از سی سال پيش چنين نوشت: «ما بسيار فکر میکنيم و بسيار اندک حس میکنيم. در دنيای ماشينسازی، ما به انسانيت نيازمنديم. بيش از هوشمندی، به مهربانی و لطف نيازمنديم. بدون اين صفات، زندگی خشن خواهد بود و از دست خواهد رفت.»
طنز و انسانیت، عناصر همراه وجدان هنری چاپلين بودهاند، و عناصر نبوغِ بینظيرش، چون يک بازيگر، نويسنده، کارگردان، تهيهکننده، آهنگساز، و چنانچه دابليو.سی فيلدز گفته، بزرگترين رقاص بالهای که تا به حال پديد آمده (خندهی حضار) چاپلين بيش از هر کس ديگری در تاريخ مردم را خندانده؛ با اين حال، هميشه پشت مضحک بودناش، اندوهها و ترسهای هر انسان نهفته است. چنين است که يک کتاب دربارهی او با عنوان «چارلی چاپلين، پادشاه تراژدی» منتشر شده.
او يک کارکتر ناميرا ساخته، ولگرد کوچک. هزاران نويسنده سعی کردهاند استعارهای برای اين کارکتر ببافند. چاپلين خودش اينگونه توصيفاش میکند: «يک ولگرد، يک جنتلمن، يک شاعر، يک خيالباف، يک مرد تنها، که هميشه به اميد ماجراجويی و عشق است. میتواند به شما بباوراند که يک دانشمند است، يک موسيقیدان، يک دوک، يک چوگانباز. با اين حال میتواند از يک نوزاد شکلاتاش را بدزدد! و البته اگر شرايط اقتضا کند، میتواند از پشت به يک بانو لگد بزند؛ و البته تنها در بيشترين حد عصبانيتاش!»
جهان نه تنها به طنز شگفتانگيز ولگرد کوچک، که به عشق و همدردی که او نمايندهاش بود پاسخ داد. از شهرت افزايندهی چاپلين میتوان نتيجه گرفت که انسانيت اين مرد نسبت به انسان، بيشتر از حرکاتِ غيرانسانیاش بوده.
اين جايزه به چارلز چاپلين اهدا میشود، به خاطر تأثير بیاندازهاش بر تبديل سينما به شکل هنری اين قرن. چاپلين به چيزی بيشتر از يک نام بدل شده، اين نام کلمهای است در لغتنامهی سينما. و هر کس که به عمرش فيلمی ديده باشد، مديون اوست.
چند سال پيش، آقای چاپلين گفت: «تنها دشمنِ من، زمان است.» با عرض احترام، ما مخالفايم. چرا که هر جا و هر زمان که ارتباطات باشد، پردهای باشد و بينندهای، چه اکنون روی زمين، و چه در آيندهای دور روی ستارهای دوردست، زمان دوستِ ابدی و صميمیترين دوست چارلی چاپلين است.
چارلی چاپلين پير روی صحنه میآيد در حالی که از شدت هيجان بغض کرده و نمیتواند صحبت کند و اشک میريزد. مدتی طولانی برايش دست میزنند و بعد اهداکنندهی جايزه کلاه و عصای ولگردیاش را میآورد. چاپلين شوخی رايج پراندن کلاه را اجرا میکند اما نمیتواند کلاه را دوباره بگيرد و کلاه به زمين میافتد. از گرفتن عصا و بازی با آن منصرف میشود، و معلوم است که حق با اوست که زمان دشمنِ اوست...
بعد در يوتيوب قسمتی از فيلم «بچههه» (The Kid, 1921) بود. تريلرش را هم ديدم (فيلمِ پايين). به فکر افتادم که اين «بچههه» کجاست و چه میکند الآن؟
در شرحِ حال «جکی کوگن» میخوانيم که در 1914 به دنيا آمده، چارلی چاپلين او را در 1919 کشف کرده، باعث مشهور شدن و پولدار شدناش به عنوان يک ستارهی خردسال میشود. او کمسنوسالترين ميليونر خودساختهی تاريخ شده، اما بعد از تصادفی در 1935 که باعث مرگ پدرش، نزديکترين دوستاش (که 21 ساله بوده) و مجروح شدن شديد خودش میشود، مادرش با کسی ديگر ازدواج میکند و تمام 4 ميليون دلاری که درآمدِ او بوده به نامِ خود میکند و در اثر فشار مطبوعات، 126 هزار دلار هم به کوگن میرسد. کوگن به تصويب لايحهای در کاليفرنيا کمک میکند که به ستارههای خردسال کمک میکند تا پس از سن قانونی صاحب درآمد خودشان بشوند، قانونی که به قانون کوگن معروف است. با آنکه روابطش با خانوادهاش ظاهراً بهبود میيابد اما نصيحتاش به ستارههای خردسال هميشه اين بوده که «از مادران فاصله بگيريد!»
وقتی چارلی چاپلين در 1972 بعد از دو دهه تبعيد از امريکا، اجازهی ورود میگيرد تا اسکار افتخاریاش را دريافت کند، کوگن از افرادی است که در فرودگاه لوس انجلس به استقبالاش میرود. چاپلين بلافاصله بعد از دست دادن کوگن را میشناسد، با آن که دههها او را نديده بوده، و میگويد بيش از هر کس ديگر دوست داشته او را ببيند. کوگن اين را افتخارآميزترين لحظهی عمرش میداند.
بازيگر «بچههه» بيست و چهار سال پيش، در سن 70 سالگی پس از عمری بازی در فيلمهای درجه دو و سريالها، از سکتهی قلبی میميرد.