‏نمایش پست‌ها با برچسب انتخابات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انتخابات. نمایش همه پست‌ها

جمعه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۶

رأی دادن برای کوبيدن مشت محکم به دهان دشمن

چه کسی يادش مانده که مشارکت در انتخابات مجلس هفتم در تهران 30 درصد بود؟

اما چهار سال جلوی چشم‌مان لقبِ «نماينده‌ی مردم تهران» برای کسانی چون مهدی کوچک‌زاده تکرار شده‌است!

* * *

رهبر به گونه‌ای آشکار عليه يک گروه موضع گرفته، آنان را گردن‌کلفت خوانده، حمايت «دشمن» از آنان را باعث شرم دانسته و از آنان خواسته در آن‌چه باعث طمع دشمن است بازنگری کنند . «عوامل دشمن» و «فريب‌خوردگانِ او» نمی‌خواسته‌اند «فريضه‌ی انتخابات» در دوره‌ی قبل انجام شود و به دشمن در کارشکنی‌ها کمک می‌کرده‌اند، و منظورش از اينان نمايندگان مجلس ششم هستند که تحصن کرده يا مسئولان دولتی هستند که تهديد به استعفا و برگزار نکردن انتخابات استصوابی کرده‌اند؛ با آن که اين خود اقدامی دير، ناکافی و بی‌نتيجه در مقابله با انتخابات مهندسی‌شده و استصوابی مجلس هفتم بوده‌است.

دشمنی نيرومندتر و مؤثرتر از شخصِ رهبرِ جمهوری اسلامی برای ما افرادِ طبقه‌ی متوسطِ شهری جامعه‌ی ايرانی نيست. او صدای ما را در زمينه‌ی جامعه نمی‌خواهد، نمی‌خواهد اميد و آرزويی برای ما بماند و بتوانيم طمعی به آينده‌مان در کشور خودمان داشته باشيم. سال‌هاست که وعده داده «آينده از آن حزب‌اللهی‌هاست» و در جهت عملی کردن وعده‌اش، از سرمايه‌های کشور تحتِ حکومت‌اش برای مريدانِ حزب‌اللهی‌اش مايه گذاشته‌است.

آقای خامنه‌ای بی‌پروا ما را اقليتی می‌خواند که صدايشان بلند و نفع‌شان برای کشور اندک است. در پی ثابت کردن همين نکته، حکمِ حکومتی داد که صلاحيت آقای معين را در انتخابات رياست جمهوری تأييد کنند تا وزنِ طرف‌داران‌اش، يعنی همان طبقه‌ی کم‌فايده‌ی پر سروصدا معلوم شود.

آقای خامنه‌ای دولتِ آقای احمدی‌نژاد را تأييد می‌کند و حتی بی‌پروا ملت را به انتخاب نامزدهايی دعوت می‌کند که راه را برای خدمت بيشتر اين دولت هموار کنند.

وقتی طرف سخن‌اش را به اين بداهت و وضوح و چنين آشکار می‌گويد، چرا ما به وضوح با او مخالفت نکنيم؟

رأی ندادن مخالفتِ آشکار با با «فريضه کردن انتخابات»‌ و واجب کردن‌اش چون نمايشِ مشروعيت نظام است. اما فريضه کردن انتخابات و مهندسی کردن‌اش چيزهای بديعی نيستند. چيز بديع‌تر حکومتِ يک‌دست، بی‌مدارا و صريحی است که مخالفان‌اش را، که جمعيت قابل توجهی از ملت تحت سلطه‌اش و از پوياترين طبقات آن هستند، کم‌فايده، پرسروصدا و طرف‌دارِِ «دشمن» می‌شمارد؛ و مطمئناً از اين که تمام اين جمعيت از کشور بی‌سروصدا مهاجرت کنند و جايی ديگر برای خود بيابند کک‌اش نمی‌گزد که خوش‌حال هم خواهد شد.

هيچ‌گاه رهبر، فرمانده‌ی بزرگ‌ترين نيروی نظامی تحت‌فرمان‌اش و رسانه‌های تحت امرش چنين به صراحت، واضح و مشخص در يک سوی نزاعِ سياسی اصلی درون جمهوری اسلامی موضع نگرفته‌اند. آقای خمينی هم صبر کرد و تا لحظه‌ی آخری که مجلس بنی‌صدر را عزل کرد در نزاعِ داخل حکومت ظاهری بی‌طرف را حفظ می‌کرد.

* * *

سزاوار است آقای خامنه‌ای به خاطر اين نقضِ بی‌طرفی به مجلس خبرگان ارجاع داده شود. بسيار پيش‌تر از اين، سزاوار بود توسط رئيس‌جمهور منتخب ملت - که قول پی‌گيری قتل‌های زنجيره‌ای را داده بود - به دليل توطئه‌بينی همه چيز، حتی در عرصه‌ی فرهنگ، و طرح نظريات ترس ‌و وهم‌آلودی چون «تهاجم فرهنگی» که به قتل‌های زنجيره‌ای منجر شد به مجلس خبرگان ارجاع شود.

بايد توسط مجلس منتخب مردم به مجلس خبرگان ارجاع می‌شد وقتی که به خودش اجازه داد به آنان «حکمِ حکومتی» بدهد و برای آنان امر سياسی را حرام و حلال کند، با آن که يازده سال بود که خود در معرض رأی مردم قرار نگرفته‌بود، و بيست سال بود که از متنِ جامعه دور و در رأس هرم قدرت قرار گرفته بود. پشتوانه‌ی سپاه و حزب‌الله مسلح چنين جرأتی به او می‌داد و می‌دهد، پشتوانه‌ی اسلحه و زور.

يا شايد قوه‌ی قضائيه بايد او را به مجلس خبرگان ارجاع می‌داد، وقتی که ادعا کرد «بعضی مطبوعات پايگاه دشمن‌اند»‌ و ده‌ها نشريه به استناد اين حرف توقيف و تعطيل شدند بی‌آن که بتواند يا بخواهد حتی يک سند برای اين اتهام ارائه کند. البته او عادت دارد به بی‌سند متهم کردن و نظريه دادن - نظريه‌هايی که محور اصلی همه‌شان پارانويا، تئوری توطئه و دشمن‌يابی و دشمن‌شناسی است - و دستگاه‌های امنيتی‌اش وظيفه دارند از زندانيان مصاحبه‌هايی بگيرند که نظرات او را ثابت کنند.

ِآقای خامنه‌ای بنا به قانونِ اساسیِ خود جمهوری اسلامی، شرايط رهبری را ندارد؛ و بنا به ادعای فقهی خودشان، بلافاصله بعد از ساقط شدن از عدالت، از ولايت هم ساقط است. او بسيار زودتر از آن که حکومت‌ مطلقه‌اش هجده ساله شود و نه به پشتوانه‌ی رأی اکثريت مردم که به پشتوانه‌ی نيروهای مسلح بر مردم حکومت کند، بايد به مجلس خبرگان ارجاع می‌شد.

رأی دادن به فهرستِ اصلاح‌طلبان (يارانِ خاتمی) مخالفت صريح با فرمانِ رهبری است. هر يک نفر از اين گروه که به مجلس راه بيابند و جايگزينِ افرادی چون روح‌الله حسينيان، حداد عادل و کوچک‌زاده بشوند، برای او دردناک است. چون مخالفت صريح با نظرِ اوست که حمايت امريکا را از اين گروه ننگ می‌شمارد و مخالفت صريح با هر کسی است که حقيقت را با ملاک «خلافِ دشمن گفتن و عمل کردن» می‌سنجد. آقای خامنه‌ای فردِ زورمندی است که دشمنیِ بی‌پروايش را با ما اعلام کرده؛ اما همان‌طور که حمايت امريکا از گروهی در ايران دليلی کافی برای بی‌اعتباری آنان نيست، صرفِ حمايت و فتوای آقای خامنه‌ای به مشارکت در انتخابات آن را بی‌فايده نمی‌کند.

* * *

اين نکته‌ی درخشان هم هست که تبليغات رسانه‌های رهبر برای انتخابات، مخاطبان را غربال می‌کنند: طرف‌داران رهبر و نظام را به پای صندوق‌ها می‌کشند و منتقدان و دشمنان را از شدت خشم و انزجار، به انفعال می‌کشانند.

* * *

مشارکت در انتخابات مهندسی‌شده شرکت در بازی‌ای است که «آن‌ها» طراحی‌اش کرده‌اند. از بين اينان که «تأييدشده‌ی حکومت»اند، کسی لياقت رأی ما را ندارد. احساس اهانت می‌کنيم که شرکت کنيم و از شرکت ما در اين انتخابات تأييد خودشان و صحت انتخابات را نتيجه بگيرند، و صف‌های طويل را به نشانه‌ی «صفِ بيعت با رهبری» بگيرند. همه‌ی اين‌ها دردناک است اما همه‌ی اين‌ها می‌ارزد به احتمال اين که رأيی که از صندوق در می‌آيد به تمام آن حرف‌ها نه گفته باشد و صريح‌ترين نظرات رهبر را نقض کرده باشد.

سه‌شنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۶

نه گفتن

برای بسياری از کسانی که می‌شناسم، شرکت در انتخابات اغلب برای تأييدِ کسی نبوده؛ برای «نه گفتن» به کسی ديگر بوده‌است.

رأی به خاتمی برای اينان نفی ناطق‌نوری بوده و حتی در دورِ دوم هم، برای نه گفتن به «آنها که نمی‌گذارند کار بکند». رأی دادن به آدمی غيرروحانی، دانشگاهی و فقير برای نه گفتن به يک معمم هميشه در حکومت و ثروت‌مند، انگيزه ی اصلی رأی دادن بسياری به آقای احمدی‌نژاد شد.

تقريباٌ مشخص است که در اين انتخابات اکثريت به چه کسی خواهند گفت «نه». بنابراين بسياری تلاش می‌کنند که «منتقد دولت» باشند.

رأی دادن را مقدس نکنيم. از رأی دادن راز زدايی کنيم: اگر بشود بلند و قاطع نه گفت خوب است، اگر نه شايد بتوان خفيف گفت. اگر چه صرفِ به سخن درآمدن را به «بله» گفتن تفسير کنند، اگر چه شايد آن‌کس که رأی ما را می گيرد لياقتِ آن را نداشته باشد، اما گاهی به «نه گفتن» به بعضی می ارزد. گاهی يک لحظه افسردگی و جا خوردنِ صاحبِ قدرت و صدای خاضع شده‌اش می‌ارزد به اين که نه بگوييم - بعد از دوم خرداد 76 چه می‌چسبيد حسِ نرم و نازک شدنِ و احتياط در صدا و چهره‌ی اينان!

قدرت با اعمالِ بيش از حد ضعيف می‌شود و اعتماد به نفسی که به حد وقاحت رسيده باشد، هميشه ملت را ترغيب می کند که به بهای متوهم کردن بعضی به «آری گفتن»شان، به آدمِ وقيح نه بگويند.

شرکت نکردن برای نه گفتن، مثل خودسانسوری است برای رساندنِ پيام. مثل اين است که در ميان هزار کاغذ سفيد ادعا کنيم يکی از آن ها بيانيه ای است که در اعتراض به سانسور سفيد چاپ شده است.

گاهی می خواهيم به کل ماجرايی بگوييم نه. گاهی به هر دو طرفِ يک دعوا بايد گفت نه. اما (ساده بگويم!) به نظرم گاهی می‌ارزد وسطِ يک ماجرای ناخوشايند و بين دو طرف که هيچ‌يک چندان خوشايند نيستند، حالِ يکی را به کمک ديگری گرفت.

پی‌نوشت: آقای خامنه‌ای گفته‌است «نمايندگانی انتخاب شوند كه راه را برای خدمت دولت هموارتر كنند»؛ قابل توجه کسانی که به «نه گفتن به سلطان» فکر می‌کنند، و رأی ندادن‌شان قطعاً «راه را برای خدمت دولت هموارتر» می‌کند.


[+] پاسخی مناسب به شیوه‌ی نامناسبِ «نه گفتن» آقای گنجی
نظر شما

پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۶

لينک با ويراستاری سرِ خود

به شيوه‌ی مرضيه‌ی آقای سيب در سيبستانک.

زرافشان [+]: اصلاح‌طلبان باید به یاد داشته باشند که هفتاد درصد رایی را که مردم ظرف شش ـ هفت سال به آن‌ها دادند، به ده درصد رساندند. این‌ها زمینه ندارند، طرف مقابل زمینه دارد، کاملا متشکل است.

در قوانین اساسی دموکراسی‌های بورژوازی مثلاً دو تا حزب دارید؛ آن‌ که انتخابات را ببرد و مجلس و قوه‌ی مقننه را به دست بگیرد، دولت را هم تشکیل می‌دهد و از این طریق راهی وجود دارد برای انعکاس اراده‌ی ملی، انعکاس اراده‌ی جامعه در نحوه‌ی اداره‌ی کلان جامعه. دموکراسی بورژوایی مربوط به بعد از انقلاب فرانسه است که می‌گوید حکومت مال مردم است، بنابراین عوامل حکومت باید برگزیدگان مردم باشند و در مقابل مردم پاسخگو باشند. چیزی بالاتر از اراده‌ی مردم نیست.

در قانون اساسی تئوکراتیک و الهی ایده‌ی اساسی این است که حکومت مال ذات باری است، بنابراین نمایندگان خدا در روی زمین ٱن را اعمال می‌کنند. این مربوط به قرون وسطی است.

وقتی به قانون اساسی‌تان رجوع کنید، می‌بینید که الان این هر دو داخل آن هست. یعنی قانون اساسی ما در واقع دوتا قانون اساسی است. یک قانون اساسی تئوکراتیک است و یک قانون اساسی دموکراتیک در معنای بورژوایی اش. بنابراین هرجا آن دومی خواست ابراز وجود کند آن اولی جلوی آن را می‌گیرد.


دکتر کاشی [+] : به تجربه دریافته‌اند که مردم گوششان بدهکار حرف این و آن گروه سیاسی نیست؛ به هزار دلیل چندان در انتخابات شرکت می‌کنند که بتوان از مشارکت مردم سخن گفت و به آن نازید. چند سالی است به ارزش رسانه نیز پی برده‌اند: رسانه‌های گروه‌های سیاسی مزاحم را قطع کرده‌اند و در عوض رادیو تلویزیون را به شیوه‌ای حرفه‌ای‌تر در خدمت تبلیغات سیاسی برده‌اند. نتیجه درخشان بوده است، مردم خیلی در قیاس با گذشته آرام‌ترند و کم توقع‌تر. گروه‌های سیاسی نیز کم و بیش در حافظه بخش مهمی از مردم، گم و گور شده‌اند.

حال وقت خوبی است که خانه قدرت، از هر چه اغیار است پاک شود. مزاحم‌ها بیرون ریخته شوند و فضای شلوغ چند صدایی در عرصه سیاسی، جای خود را به آرامش و همبستگی و همصدایی دهد. هنگامی که معلوم شود نظام درهای خود را بر روی همه اغیار بسته است، و انتخابات دیگر دریچه نفوذی به عرصه قدرت نیست، همه این بساط پر هزینه و پر هیجان تبلیغات و انتخابات و رقابت و امثالهم نیز برچیده می‌شود. احزاب امید خود را یک چندی از این انتخابات به آن انتخابات منتقل می‌کنند، اما سرانجام ناامید می‌شوند، چراغشان خاموش می‌شود و می‌روند پی کار و باری سودآور!! خانه قدرت خالی می‌شود، هیجان از عرصه سیاست بیرون می‌رود. آنگاه می‌توان به آرامی نشست، برنامه‌ریزی کرد، و همه اهداف بزرگ را با یک دست واحد و قدرتمند به اجرا درآورد.

رانندگی در یک جاده خلوت و آرام چه دلنشین است. می‌توانی آرام برانی، موسیقی دلنشینی بشنوی، هر طور که می‌خواهی برانی، هر جا که می‌خواهی بروی. تنها مشکل این است که خیابان عرصه سیاسی هیچگاه خلوت نیست. راننده‌ای که دیگران را نمی‌بیند، مثل کسی می‌ماند که شیشه‌های ماشین خود را رنگی کند و چون کسی را نمی‌بیند تصور کند که خیابان خلوت است، با همان آرامش براند و از هیچ چیز نیز نگران نباشد.

کاش عقل منفصلی بود و در می‌یافت که تنازع زائد نیست، تنازع جوهر اصلی امر سیاسی است. به برکت تنازع است که حوزه سیاست از عقلانیت ویژه خود بهره‌مند می‌شود. مشارکت موثر برانگیخته می‌شود، سویه‌های متعارض، متعادل می‌شوند و حوزه سیاست به یک قلمرو تولید فضیلت و اخلاق بدل می‌شود. بازتولید مشروعیت و قدرت نظام سیاسی، مرهون همین فضای تعارضات و تنازعات سیاسی است.

ممکن است مردم به اندازه‌ای که بتوان صفحات تلویزیون را پر کرد در انتخابات شرکت کنند، اما انتخابات که نمایش قدرت نیست، انتخابات الگویی برای حل منازعات است، الگویی برای تولید و توزیع و مصرف قدرت است. اگر همه کارکردهای انتخابات را به همان وجه نمایشی آن تقلیل دهیم، به همان راننده‌ای شبیه خواهیم شد که شیشه‌های ماشین خود را رنگی می‌کند آنهم رنگی دلآرام. آنگاه به قصد لذت بردن از رانندگی در یک جاده خلوت، هم خود را به هلاکت می‌افکند، هم دیگران را.


روزآنلاين [+]: فشارهاي قاضي مرتضوي به روزنامه كارگزاران اين روزنامه را در وضعيت دشواري قرار داده ‏است.‏ دادستان عمومي و انقلاب تهران پيشتر در تماسي با مديرمسئول اين روزنامه، از او خواسته بود كه از خط ‏تحريم خارج شود، در غير اين صورت روزنامه كارگزاران تعطيل خواهدشد. ‏ منابع مطلع اعلام كرده اند كه مرتضوي همچنين به صراحت به مرتضي سجادي، مدير مسئول اين روزنامه ‏هشدار داده كه برخي اعضاي كادر تحريريه، اعم از سردبير ودبيران سرويس و برخي خبرنگاران بايد اخراج ‏شوند.
جمهور [+]: شایعاتی مطرح می شود که بر نارضایتی رهبری از مطالب و موضعگیری های این روزنامه دلالت دارد. بنظر می رسد این انتقاد در دیدار سید محمدخاتمی با آیت الله خامنه ای مطرح شده است.


راديو زمانه [+]: هادی مهدوی در پاسخ به این سوال که چگونه مذهب می‌تواند به جای پراکنده کردن مردم آنها را گرد هم آورد گفت: بین مذهب و مدرنیته اگر برپایه ارزشها بنا شده باشند، هیچ تعارضی وجود نخواهد داشت. وی افزود که مذهب باید از پس پاسخگویی به نیازهای جدید سیاسی و اجتماعی مردم برآید.
این استاد دانشگاه که در این جلسه به زبان انگلیسی سخن می گفت اشاره کرد که اسلام در همه زمینه ها دارای راه حل برای مشکلات جدید است.

استاد مهدوی در حال ارائه‌ی راه‌‌حل‌های اسلامی برای همه‌ی مشکلات جديد: آرام بگيريد و ارزش‌های ما را رعايت کنيد.

جرأت نه گفتن، آرش غفوری [+] من با عرض معذرت از آقای ارغنده در عین حال اعتقاد دارم مطرح نبودن گزينه‌ی تحريم به دلیل آن نیست که دوستان ما اعتقادی به تحریم ندارند بلکه بدین دلیل است که جرات تحریم ندارند. جرات نه گفتن را فقط مردان خاص مانند امام خمینی دارند.

حرمت برگزاری انتخابات غیررقابتی را دولت رئیس جمهور خاتمی با برگزاری انتخابات هفتم شکست. خاتمی هرچه استدلال بیاورد باز هم لکه ننگ این اقدام او پاک نشذنی است. دولت جدید ما هم که دیگر حرمتی برایش باقی نمانده تا فکر این چیزها را بکند.

بگذارید همین راست های محافظه کار وارد مجلس هشتم شوند و در دعواهای جناحی که از میانه های سال آينده با آغاز رقابت های ریاست جمهوری آغاز می شود عیار "تکلیف مداری" خودشان را به نمایش بگذارند. آن وقت می بینید که چگونه "حداد" و "احمدی نژاد" و "قالیباف" به جان هم می افتند و سوتی های همدیگر را رو می کنند.

یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶

کربلای مجلس

فرهاد، نويسنده‌ی وبلاگ‌گردی سوآل کرده که در اين نمايشی که قرار است برگزار شود «چه بايد کرد؟» و گفته تفکر زيادی در اين زمينه در وبلاگستان نديده و با لحنی که به خشم می‌ماند پرسيده «اگر حتی حاضر نيستيد به اين سوآل فکر کنيد، چرا فکر می‌کنيد شايسته‌ی زندگی بهتری هستيد؟»

اگر چه فرهاد سال پيش نوشته بود که:

به‌نظر من افرادی که در خارج از ایران زندگی‌می‌کنند، هم‌چنین کسانی که جزء طبقه‌ی مرفه جامعه هستند و کسانی که در بالای شهر تهران زندگی‌می‌کنند، صلاحیت اظهار‌نظر درباره‌ی مسائل سیاسی و ملی ایران را ندارند

و دلايل قابل توجهی هم آورده بود که دردِ ما از دردِ آن‌ها جداست (ما و آن‌ها را به تناسب وضع خودتان بگذاريد به هر حال منظور درست در می‌آيد) و در نتيجه نسخه‌ی درمان يکی نيست و به درد نمی‌خورد؛ اما صحبت که می‌شود کرد، نمی‌شود؟

فرهاد در داشتنِ اين نظر تنها نیست. با عزيزی در ايران حرف می‌زدم که می‌دانستم نظرش چندان با من مخالف نيست (و با اين که در «بالای شهر تهران» زندگی می‌کند و در نتيجه چندان از طبقه‌ی من که گويا از «مردمِ بی‌درد» هستم جدا نيست) با اين حال همين که لحنِ من درباره‌ی اوضاعِ داخلیِ ايران گزنده شد، ناگهان عصبانی شد و گفت «تو حق نداری وقتی آن‌جا هستی درباره‌ی ما اين‌طور حرف بزنی... مثل تلويزيون‌های لوس‌آنجلسی شده‌ای. تو که آن‌جا زندگی می‌کنی چه حقی داری درباره‌ی اين‌جا نظر بدهی؟»

البته که جا خوردم. به هر حال تعلق به آب و خاک و غيره هم نداشته باشم، زبان فارسی را چه کارش کنم وقتی که خواب‌هايم را به اين زبان می‌بينم؟ وقتی که دل‌بسته‌ی چيزی باشی گمان می‌کنی حق داری درباره‌اش اظهار نظر کنی، دل بسوزانی و قيل و قال کنی - گيرم که حق داشتن، به معنیِ صلاحيت داشتن نباشد.

واقعيت اين است که فرهاد راست می‌گويد: مسأله قطعاً طبقاتی است. تخمين است اما گمان‌ام اين است که ما که آن‌قدر فراغتِ بال داريم که وبلاگ می‌نويسيم و می‌خوانيم، يک در هزارِ «ملتِ ايران» هم نيستيم. آن ملت برای خودش چيزی است و ما «وبلاگستان»ی هستيم که از قضا هيچ آينه‌ی آن جامعه نيست و «نمونه‌ی تصادفی» هم نيست. آينه‌ی يک جامعه‌ی مرفه است با دغدغه‌های از سرِ سيری.

و اما از قضا، همين آدم‌های سير بوده‌اند که توانسته‌اند فکر کنند و پاسخی بجويند و درمانی بيابند برای دردهای کسانی که شايد هم‌طبقه‌شان هم نبوده‌اند. لازم نيست پای پزشک ارتوپد را بشکنی تا «دردمند» شود و بتواند پای مريض را خوب گچ بگيرد، لازم است؟ (اين هم از آن استدلالات جدلی است!)

تصوير کلی اين «نمايش» که برگزار می‌شود چيست؟

تصوير خيلی خام‌اش اين است که در ايران گروهی بر سرِ چاه‌های نفت با اسلحه ايستاده‌اند. اين‌ها «نظام» هستند. حلقه‌ی چند صد نفره‌ای از آدم‌های بانفوذ، که با انقلاب به قدرت رسيده‌اند و صلاحِ همه را بهتر از خودشان می‌دانند. آخر وصل‌اند به منبعِ وحی و مشروعيتِ انقلابی. اصل حفظِ اين «نظام» است. قوانين و اصولِ اخلاقی و منافعِ ملی همه تا وقتی محترم‌اند که حافظِ «نظام» باشند. حفظِ نظام اوجب واجبات است. به علاوه نظام با کسی عهد اخوت نبسته و هر لحظه کسی خيانت کند به اين جمع، اخراج می‌شود.

نفت می‌فروشند به دنيا، در داخل تبليغات اسلامی می‌کنند و عده‌ای را هم نمک‌گير می‌کنند. از بين طبقات مذهبی (که تقريباً معادل است با همه‌ی ملتِ دردمند، به اضافه‌ی عده‌ای مرفهِ بی‌درد) يار می‌گيرند، بسيج درست می‌کنند، چند گروه دور خودشان ايجاد می‌کنند: گروه مريد، گروه وابسته، و در آخر گروهی که خودشان «غرغرو و بهانه‌گير» می‌نامند. اين‌ها ماييم.

گروه مريد که قلباً تسليم است و حاضر است جان‌اش را بدهد برای آنان که گويا خود خدا نازل‌شان کرده که بر سرِ چاه‌های نفت حاکم شوند. گروه وابسته از بيشترين چيزی که می‌ترسد «بی‌ثباتی» است. همه چيزش وابسته است به اين سيستمی که پول نفت را با هزار درز و نشتی به جامعه تزريق می‌کند. اعتقاد قلبی در اين‌جا چندان مهم نيست. ساکت می‌شوند. اگر هم غرغر می‌کنند يا به اسم مستعار است يا تا جايی غرغر می‌کنند که «ثبات نظام» به خطر نيفتد.

گروه ديگری هستند که آشکارا غرغر می‌کنند. اين‌ها چندان وابسته و نمک‌گير نشده‌اند. دانش‌جو هستند يا بی‌کار که چيزی هم برای از دست دادن ندارند.

تبعيض در ايران دو نوع است: تبعيض طبقاتی (که می‌توان اسم‌اش را تبعيض افقی گذاشت) و تبعيض حکومتی و اعتقادی، شکاف بين گروه‌های مريد و وابسته و غرغرو، شکاف خودی و نخودی، که می‌توان اسم‌اش را تبعيض عمودی گذاشت. نظام عامدانه بر شکاف عمودی دامن می‌زند: برای خودی‌ها «سهميه» تعيين می‌کند، برای ورود به کار، برای ورود به مناقصه‌های ملی، برای ورود به دانشگاه، برای ورود به مجلس و برای ورود به حکومت. برای نخودی‌ها گزينش است و استصواب و رد صلاحيت.

نظام اما دل‌اش برای تبعيض افقی می‌سوزد. يکی از دل‌سوختگی‌های نظام اين است که چرا بين خانواده‌ی شهدا، دل‌بستگان به نظام و انقلاب، يکی بايد باغ در نياوران داشته باشد و ديگری زاغه‌نشين اسلام‌شهر باشد؟ نظام تبعيض افقی را می‌بيند و تنها مظهر عدالت، برايش رفع تبعيض اقتصادی است بين آنان که حامیِ نظام هستند، اما تبعيضِ عمودی بی‌عدالتی نيست (ما انقلاب کرديم، ما خون داديم، ما حق داريم تعيين کنيم که مردم چگونه زندگی کنند).

هدف نظام چيست؟ ايدئولوژی نظام از محرم و صفر می‌آيد که «هر چه ما داريم از محرم و صفر است». ايدئولوژی‌شان اين است که خون بر شمشير پيروز است. نتيجه اين که از زمان انقلاب، رهبری ملت ايران با کسانی است که توهم خودحسين‌بينی دارند و ملت را هم هفتاد و دو تن تلقی می‌کنند. با اين تفاوت که شبِ قبل از جنگ امام حسين عليه‌السلام ندا داد که آزاديد برويد اما برای ما اين تشريفات نيست. اين‌ها فقط برای روضه‌هاست که اشکِ مردم در بيايد! در واقعيت همه گروگانِ اين کربلای زورکی هستيم. هر چه بگوييم که ما شهادت و عزتِ بعد از مرگ نخواسته‌ايم و می‌خواهيم در صلح زندگی کنيم و چندان هم احساس ذلت نمی‌کنيم اگر کشورمان مثل مالزی يا ترکيه باشد، قبول نمی‌کنند. آخر اين‌ها می‌خواهند شهيد شوند.

بعد از مدتی گويا به اين نتيجه رسيدند که ملت ايران حاضر نيست تا آخرين نفر شهيد شود تا نظام ظالمانه‌ی جهانی رسوا شود، جام زهر نوشيدند و از آن پس يواشکی ملت را به سمت شهادت پيش می‌برند. در ظاهر می‌گويند که مثلاً فلان چيز که ما بر سرش مقاومت می‌کنيم برای شما آب و نان و رفاه می‌آورد؛ در باطن نيت‌شان فقط اين است که شهيد شوند و شهيدمان کنند. البته اميد دارند وسط بازارِ شهادت، امام زمان هم ظهور کند و طرفِ آن‌ها را بگيرد.

حالا يک گروهی در بين نظام هستند که خيلی عشقِ شهادت و مقاومت و پايداری نيستند و دنياطلب شده‌اند و می‌خواهند از آن بالای قدرت کمی هم کشورشان را آباد کنند و مثلاً نام نيکی به يادگار بگذارند. اما متوجه نيستند که با آن ايدئولوژی که آقای خمينی بنيان‌اش را در اين نظام گذاشته و از سال‌ها اشک و روضه‌خوانی قوت گرفته نمی‌شود اين کارها را کرد. نمی‌شود در خط امام بود و راهی به جز در افتادن با دنيای پر از مستکبران و زورگويان را در پيش گرفت.

در آن ايدئولوژی حتی نمی‌توان از شکست سخن گفت به خاطر همين نمی‌توان از شکست عبرت گرفت. سی سال از انقلاب اسلامی می‌گذرد و توفيقات عملی انقلاب در اين دنيای مادی اندک‌اند و بايد برای شمارش اين توفيقات به دنيای آخرت توجه کرد. در مقايسه با همسايگان و ديگر کشورهای مشابه‌مان در سی سالِ پيش، پيش‌رفت که هيچ، پس‌رفت هم داشته‌ايم. و البته عزت خودمان را حفظ کرده‌ايم و آن‌ها بی‌عزت و خودفروخته‌اند.

هجده سال از پايان جنگ هشت‌ساله‌ای می‌گذرد که مسلماً با در نظر گرفتن اهدافِ اوليه و نتيجه‌ی نهايی‌اش يک چيزی جز يک شکست تلخ نبوده؛ ولی بنا به ايدئولوژی کربلا، آن جنگ نعمت بوده و شکستِ ما هم پيروزی. پس نمی‌شود گفت که اشتباه کرديم. نمی‌شود گفت که حالا بياييم و از آن اشتباه عبرت بگيريم، نمی‌خواهد کسی را محاکمه کنيم، فقط عبرت بگيريم. حتی اين هم ممکن نيست چون شکستی در کار نبوده.

اين تصوير البته خام و کاريکاتوری از وضع موجود است.

نقشِ شما در انتخابات مجلس بسته به منافع و موقعیت شما در اين سناريو است. اگر ثبات اين نظام و سيستم توزيع پولِ نفت‌اش برای وضعيت شخصی‌تان مهم است، در بين آدم‌هايی که ديگر خيلی دنبالِ شهيد شدن نيستند، آن‌هايی را انتخاب کنيد که مديريت بلدند و کشور را الابختکی و به اميدِ ظهورِ حضرت اداره نمی‌کنند. اين می‌شود راهبُرد امثالِ آقای ابطحی.

اگر از کسانی هستيد که از تبعيض افقی بيشتر رنج می‌بريد تا تبعيض عمودی، به احمدی‌نژادی‌ها رأی بدهيد اما يادتان باشد که در سفرهای مردمی حتماً در صف‌های نخست حضور داشته باشيد. اگر توانستيد به جايی وصل شويد. اعتقادات درونی‌تان را صاف کنيد و به بسيج بپيونديد. پارتی جور کنيد که از وام‌های ارزان استفاده کنيد و وارد کارهای اقتصادی زودبازده بشويد، يعنی خريدِ املاک و نگه داشتن‌اش برای فروش در چند ماهِ ديگر. تا چند سال ديگر شما در جايی قرار می‌گيريد که از تبعيضِ افقی رنج نخواهيد برد و همه‌اش به تلاشِ شخصی خودتان بستگی دارد. پولِ نفت خود به خود به سرِ سفره‌ی شما نمی‌آيد، بايد بياوريدش.

اما اگر فکر می‌کنيد با انتخاباتِ مجلس می‌شود تبعيضِ عمودی را برطرف کرد، متأسفانه بايد گفت آزموده را آزمودن خطاست. مجلسِ ششم و حکومت خاتمی آزمايشی بود که در اين جهت و شکست‌اش تقريباً کامل بود، و چون بر عکسِ افراد درونِ نظام زياد از اين خوش‌مان نمی‌آيد که شکست را پيروزی نشان دهيم و مظلوم‌نمايی کنيم و برای «کربلايی ديگر» (که حداکثر تحصنی ديگر در مجلس خواهد بود) زمينه‌آفرينی کنيم، اعتقادی به تکرارِ کربلای مجلس ششم و دولت مظلومِ خاتمی نداريم و توصيه نمی‌کنيم (ضمير جمع در اين جمله از کجا می‌آيد؟ يحتمل از خواندن نوشته‌های سر هرمس، يا شايد حسِ مشترکِ دهه‌ی شصتی بودن).

تبعيض عمودی را با کارهای ديگر می‌توان آشکار و تضعيف کرد. از جمله اين که نقش تبعيض عمودی را در فقير شدن جامعه نشان دهيم. از جمله اين که بی‌پايه بودن عقايدِ ايدئولوژيک و بی‌ثمر بودن اين درختِ تنومندِ با خون آب‌ياری شده را نشان بدهيم. از جمله اين که به جامعه‌ای که مريد و وابسته‌ی نظام است نشان دهيم که شکست خورده است و تبليغات غرورِ ملی که بادش می‌کند، فريب است. در اهدافِ آرمانی و خيالی‌اش شکست خورده، در دنيای واقعی عقب مانده و بدتر هم خواهد شد اگر روزی پول نفت تمام شود و اين ثباتِ موقت هم تمام شود. بايد بهشان بگوييم از ما که گذشت، برای فرزندان‌تان چه می‌کنيد؟ بايد به جامعه نشان داد که هنوز هم شعارِ رفاه و آسايش و بهبود وضعيت فرزندان لايه‌ی فريبی است که بر نيت‌شان برای شهادت می‌کشند.

بايد با صدای بلند گفت که ما نمی‌خواهيم شهيد بشويم.

پس برای رفعِ تبعيضِ عمودی و سرِ عقل آوردنِ نظام، انتخابات مجلس راهبُردِ مفيدی نيست.

بايگانی