چيزی هست به اسم بیمعنايی، پوچی يا ابتذال. هميشه گوشهای کمين کرده، حتی در معنادارترين لحظه کمين کرده و با نيشخند کريهی به آن مینگرد. يک فرصت مناسب به آن بدهيد و میتواند از کمينگاه بيرون بيايد و همهچيز را به رنگ خود درآورد. حتی میتواند جسمانيت بيابد و جلوی آدم ظاهر شود. مثل شيطان که بر ايوان کارامازوف ظاهر میشد.
کسانی هستند که با بیمعنايی پنجه در میاندازند و از هر حرکت پيروزمندانهی آن زخم میخورند. کسانی هم هستند که در آغوش آن میخوابند و از امکانات آيرونيک آن لذت میبرند.
اين دو جور آدم بسيار متفاوتاند، اما گاهی در يک نگاه، گاهی از دور، تقلای اين دو شبيه هم به نظر میرسد.